وهم سبز

همیشه وقتی از یک چیز فرار می کنم با بدترین شکل ممکن با آن روبرو می شوم... بدتر از آنی که با تصورش پا به فرار گذاشته بودم...

فرار می کنم... از چیزی به نام دل بستن فرار می کنم... از خودش... تک تک واژه هایش... بویش و حتی مزه اش که به طعم بی همتای رب انار می ماند و ته دلم را خالی می کند... فرار می کنم و خودم را گم می کنم در کوچه پس کوچه هایی که قرار است فراموشی بیاورد...

فرار کردن کار آدم های بزدل است... آدم های ترسویی که به پاهایشان ایمان ندارند... که می ترسند کم بیاورند زیر باری بیشتر از جسمشان... پس فرار می کنند و دلشان به تیزپایی شان خوش است و نمی دانند پاهایشان دیگر قبولشان ندارند و شاید ثانیه ای دیگر کله شان کنند...

بله، مثل یک آدم بزدل که به پاهایم ایمان ندارم فرار می کنم... سالهاست... و این فرار جزیی از تار و پودم شده است و من بی صبرانه روزی را انتظار می کشم که پاهایم مرا به خاک بکشند...

 

*****

 

با خودم می گویم "الی فقط نوک برای اتود می خوای همین و بس"... چند بار با خودم تکرار می کنم تا سنگینی هجاهایش در وجودم ته نشین شوند... نفس عمیقی می کشم و می خزم توی کتاب فروشی... پشت می کنم به قفسه های کتابی که مرا به نام می خوانند... دلم می لرزد... اخم می کنم... ذهنم برای جدال با کتاب ها خسته است... چند وقتی می شود به استراحت فرستادمش... کرخت شده است... یاد شب هایی که قبل از خواب تا کتابی را ورق نمی زدم آرام نمی گرفتم از جایی در اعماق ذهنم سوسو می زند... چشم هایم را محکم می بندم و می گذارم دردش قلبم را برای ثانیه ای از تپش بندازد... نمی دانم تا کی به این لج و لجبازی با خودم تن خواهم داد و بیشتر از آن نمی دانم تا کی توان این درد کشیدن ها را دارم... تجویزی که برای خودم کرده ام... برای فرار و یا شاید مقابله با دردی که در قبال این ها هیچ است... چشمانم را باز می کنم... مرد فروشنده که تا ثانیه ای پیش با نگاهی خیره مرا می پایید هل می شود... سرفه ای ساختگی تحویل می دهد و سعی می کند به زور بخندد... خودم را گم نمی کنم اما برای فرار از سنگینی فضای موجود شروع می کنم به سفارش دادن چیزهایی که در لحظه به مغزم می رسند... نوک لابه لای خرده فرمایش هایم گم می شود و فراموش می شود و من انگار مسخ شده ام... وقتی ماشین حساب زحمت جمع کردن چهار تا عدد ساده را می کشد، کسی مرا بر می گرداند... دستی نامرئی که زورش به پاهایم که انگار آنجا به موزاییک ها میخ شده اند می چربد... میلی شدید و دردناک... دوباره چشم هایم را می بندم و خودم را به بی خیالی می زنم... فقط کافی است ادای نگاه انداختن به قفسه های کتاب را برای چند لحظه در بیاورم و بعد دوباره برگردم تا فروشنده بیشتر از این به سلامت عقلم شک نکند... این پا و آن پا می کنم و نفس کشیدن برایم تبدیل می شود به یک امر غریزی بدون هیچ لذتی از فرو دادن دمی که شاید آخرین باشد... لب هایم از فشاری عصبی به هم قفل شده اند... دلم گواه بد می دهد اما با موذی گری تمام خوشحال است و خوشحالی اش را پشت چشم هایم مخفی می کند... نگاهم بین کتاب ها تاب می خورد و انگشت هایم در جیب پالتویم برای لحظه ی موعود ثانیه شماری می کنند و با بی شرمی سر از پای نمی شناسند... نگاهم قفل می شود... لب هایم ناخود آگاه می خندند و دست هایم آن را از قفسه قاپ می زنند و من دوباره با لذت نفس می کشم و با سری افکنده مغلوب شدنم را درون خودم فریاد می زنم...

" لیدی ال " روی خرید هایم جا می گیرد و من می دانم این انتخاب الکی نبوده است...

پاهایم مرا به مسلخ آورده اند.

 

****

"لیدی ال" بر روی میز کنار تختم آرام گرفته است... باید بخوانمش... همین امشب... تا سحر... می دانم که دیوانه ام خواهد کرد... می دانم که دیوانه ترم خواهد کرد و خوشحالم... حتی اگر درد داشته باشد و پاهایم را از فرار بندازد، می ارزد... امشب بعد از شب ها دلم قرار گرفته است...

 

****

شاید چند روز دیگر آن لحظه ی پایان گریز پایی ام فرا برسد... کسی چه می داند...

نوشته شده در ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

ساعت ها را بگذارید بخوابند.

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

 

 

 

پ ن 1: گاهی وقت ها یه اس ام اس بی وقت حکم یه وحی و داره برای تو... یه وحی که تو رو تا اعماق وجودت فرو می بره... این پست هم یک وحی بود از یک دوست عزیز...

 

پ ن 2: زنگ می زنی... هیچ نمی گی اما من صدای بی صدا گریه کردنت و می شناسم... می ذارم بی صدا گریه کنی و گاه و بی گاه بینی ت و بی صدا تر از اشک هات بالا بکشی... بیست و هشت دقیقه اشک می ریزی و من مدام آب دهانم را قورت می دم و هر بار می مونم از گره ای که افتاده به جون گلوم... سلام نمی کنی و یک راست می گی... "الی تو آخرین پناهگاه امن منی... گاهی فکر می کنم اگه تو رو نداشتم..." .... این بار به هق هق می افتی و گره ی کور گلوی من بالا تر می آد و قفل لبام محکم تر می شه... از هر دری می گی و من سکوت می کنم... می مونم در مقابل این همه سرگشتگی و بی قراری... هر بار که بین جمله هات ساکت می شی می دونم که منتظر کلام منی... لب هام از هم باز می شن اما دهانم کلامش و گم کرده ... باز هم جوابم در مقابل آن همه نیاز سکوته و قورت دادن اشک هایی که در درونم جریان دارن... به یک باره میان حرف هات سکوت می کنی... نفس عمیق می کشی انگار قراره مهمترین بخش حرف هات را بعد از این همه پریشان گویی بزنی... می گی: " الی بهت حسودیم می شه... به آرامش زندگیت... به این همه خوشی های ریز و درشتت... به اون همه احساسی که داری و جهنمم برا خودت بهشت می کنی... به سرخوشیت و شاد و شنگولیت... همه چیت ردیفه... بهت حسودیم می شه..." ... بعد ساکت می شی... انقدر ساکت می شی که دیگه صدای بی صدا اشک ریختنت هم نمی آد... انگار تمام توانت را سر همین چند جمله آخر گذاشتی و خلاص... لب هام قفلشون و می شکنن... و کلماتم از بر ردیف می شن... "اون هایی که از همه شادترن از همه غمگین ترن... شادیشون برا پنهون کردن غمی که دارن... غمی که براشون عزیز... دنیاشونه... نمی خوان با کسی شریک شن..." قطع می کنی... طبق معمول بی هیچ کلامی... بی خداحافظی... گوشی را از کنار گوشم پایین می آرم و توی دستم می گیرم و زل می زنم به صفحه اش که نورش لحظه به لحظه کمتر و کمتر می شه... اونقدر خیره نگاهش می کنم که یک قفل گنده می آد روی صفحه... نفس عمیق می کشم و به گره کور گلوم فکر می کنم... به این فکر می کنی که میون این همه دوست و آشنا هیچ کس و ندارم تا بیست و هشت دقیقه براش بی صدا گریه کنم... به این که همیشه برا بقیه دو تا شونه قرص و محکم بودم اما هیچ وقت نگشتم یدونه برای خودم پیدا کنم... چراغ و خاموش می کنم... می خزم زیر پتو... و دلتنگی هام و خالی می کنم میون اون همه نقش و نگار...

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

در باصدای گرمپی به دیوار برخورد می کند و پشت بندش صدای فریاد های دکتر می پیچد توی اتاق تزریقات... به ثانیه نکشیده جیغ تمام خانوم ها می شود پیش زمینه ی داد و بیدادهای دکتر... من به یک جرثقیل نیاز دارم برای کنده شدن از این تخت... وقتی  لاک پشت وار از تخت پایین می آیم، صدای نبوده ی یاسی در ناخودآگاهم جان می گیرد "همچین قیافه می گیره یکی ندونه فکر می کنه زخم شمشیر خورده نه یه پنی سیلین ناقابل!" پوزخند می زنم و زیر لب به یاسی ناخودآگاهم می گویم " کوفت!" دکتر پشت در دارد برای پرستار ها خط و نشان می کشد و پرستار ها اینور بید بید می لرزند و تلافی اش را نثار بیمار ها می کنند، که پای راستم می رسد به زمین و آآآآآخ... رسما فلج می شویم از درد! لنگ لنگان با دستی که روی زخم شمشیرم!!! ثابت مانده طول اتاق را طی می کنم... می رسم به بهیاری که بی پایم کرد! زورم می آید اگر زحمتش را بی مزد نگذارم! خیره در چشمانش می گویم " دستت بشکنه خیلی بد زدی!" بعد هم خیلی ریلکس می خواهم همان طور لاک پشت وار فرار کنم که راهم را می بندد و خودش را آماده می کند که جای دکتر حالم را جا بیاورد که خانوم مسن تخت کناری به دادم می رسد"راست می گه بچه... من یه ربعه می خوام از جام پاشم نمی شه... پام گرفته... شما دعوا می کنید ما باید چلاق شیم...." دوباره قیل و قال خانوم ها بالا می گیرد... از فرصت استفاده می کنم و لاک پشت وار از اتاق تزریقات می زنم بیرون... اتاق انتظار درمانگاه پر است از آدم هایی که انتظار می کشند... هنوز دارم جای لعنتی آمپول را ماساژ می دهم که چشمم می افتد به چهار پنچ پسری که دور دو تا از دوستانشان حلقه زده اند و با پوزخند من را نگاه می کنند... گره کور ابروهایم کور تر می شود و لب هایم آنقدر به هم فشار می آورند که رنگ به رخسارشان نمی ماند... دهانم را باز می کنم تا آنها را هم بی نصیب نگذارم که دستی روی شانه هایم می نشیند... بر می گردم... تمام صورت بابا به من می خندند... به زور چند سرفه ی ساختگی مابقی خنده اش را می خورد... می گویم:"شما..." ... " رفتم خونه مامانت گفت تنهایی رفتی درمونگاه آمپول بزنی... منم بدو اومدم... با خودم گفتم تا حالا حتمی دعوا رو راه انداختی... حداقل برم ملت و از دستت نجات بدم!..." دیگر تلاشی برای مخفی کردن لبخندش نمی کند و  قاه قاه می خندد...از لای لب هایم با غیض می گویم: "بابا..."... " جان بابا...والله من که یاد ندارم تو یه بار بدون بلوا آمپول زده باشی... ببینم این کاره تو؟" بعد هم با چشم و ابرو به اتاق تزریقات بانوان و معرکه گیری دکتر اشاره می کند... زیر لب چیزهایی را که شنیده ام از بی کفایتی پرستارها و شاکی شدن دکتر برای بابا می بافم و او دستش را می اندازد زیر دستم و بعد از تحویل دادن اخمی به پسرها مرا با خود به بیرون می برد و هی ریز ریز می خندد و هی کفر من بالا تر می آید...

هی کفر من بالا تر می آید و شیش و هشت ابروهایم غلیظ تر می شود... خودم را آماده می کنم که بعد از توپیدن به بابای بیچاره ام عذاب وجدانش را بکشم اما نمی شود... جاری نمی شود آن همه خشم سیال... می ماند کنار مهربانی بابا و ذوب می شود و حل می شود و دل من ریش ریش می شود و آخ جای لعنتی آمپول تیر می کشد و من زیر لب دشنام می دهم و بابا می خندد... می خندد و بیشتر از تمام مسکن ها  درد های من آب می شوند و راه گلویم باز می شود و سرفه های خشکم خاموش...

تا خانه می خندیم به یادآوری تمام مراسم های آمپول زنی من در دو ده ی گذشته در مشایعت جناب بابا!... می خندیم و تب من در قهقه ی خنده هایم گم می شود...

به خانه که می رسیم تازه مراسم دست اندازی های یاسی و حوله داغ کردن های مامان می شود گذران آخر شبمان....

خانه که در خواب می رود دست خشک شده ی من جای زخم شمشیرم را رها می کند... این بار بدور از هر لوس بازی واقعا فلج شده ام از درد، اما به باور هیچ کدام از اهل خانه نمی رود... ریز می خندم و در جایم قلت می زنم... قلت می زنم و قلت می زنم  و قلت می زنم... اتاق دم کرده است و دست من با دست پنجره چند ثانیه بیشتر فاصله ندارد... دلم هوای تازه می خواهد... اولین دانه های باد که به اتاق می رسند تمام تنم می لرزد... می خزم زیر پتو و با کمترین صدای ممکن بینی ام را بالا می کشم... لای پنجره را قدر هفت هشت دانه باد باز می گذارم و دراز می کشم روی تخت... همین پنجره ی لب تخت و دیوانگی گذاشتن کف پای ام بیرون پنجره ی بارانی بیچاره ام کرد... یادش و چشیدن مزه ی یک پای خیس باران وقتی دراز کشیدی روی تخت و پای دیگرت زیر پتوی گرم و نرم در خواب است به تمام پنی سیلین های دنیا می ارزد... لرز لعنتی که با همین هفت هشت دانه باد به جانم می افتد کیف کوکم را ناکوک می کند... می خواهم پنجره را ببندم که در اتاق باز می شود... عهد شکسته ام... آن هم قدر هفت هشت دانه و برای هفت هشت دقیقه... به این گرفتگی مچ عادت کرده ام... یه این تلپاتی سیال در خانه مان... صورت گرفته مامان در تاریکی به من می خندد... می خندد و لرز من می ریزد... انگار وقت داروی بعدی ام شده بود...

نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

تا حالا شده یک روز تمام قلبت برای یکی تیر بکشه؟

داری برا خودت زندگی می کنی... راست راست راه می ری و سرت گرم به دلمشغولی هایی که تمامی نداره... که یهو یکی از تیکه های قلبت صبح خروس خوون با لباس مدرسه میاد و دست می کنه تو جا کتابیت، تمام کتاب های شعرت و بر می داره و همون جا وسط اتاق روی سرامیک های یخ می شینه و سرش و می کنه تو کتاب هایی که یه روزایی دنیات بود...

 خوب به روی خودت نمی آری و فقط با نگاه بی شرمی زل زل نگاهش می کنی و نفس های عصبی بلند می کشی شاید زودتر پاشه بره دنبال زندگی اش اما ول کن نیست... او هم به روی مبارک خودش نمی آره...

 نشستی روی تخت و پنجره و باز کردی و مثلا داری موهات و شونه می کنی اما یواشکی دونه های بارون و می شمری و با بوی نم و خاک مست می شی که وایمیسته جلوت و زل می زنه تو چشمات و می گه "یه شعر می خوام توش حسرت باشه... حسرت رفتن کسی که دوستش داشتی"... لبات و رو هم فشار می ده که در نیاد کلمه هایی که اگه ردیف شن دیگه بند نمی آن!

تسلیم می شی. دولا می شی از لای کتاب ها یکی و شانسی می کشی بیرون... هنوز هم داری زل زل نگاش می کنی تا حرف هایی و که پشت لبات قفل کردی با چشمات بهش بفهمونی... همون جوری دیوان حافظ و باز می کنی و سرت و خم می کنی که ببینی چی اومد که آآآآخ... از یه جایی ته مه های وجودت همچین این آخ بالا میاد و بالا میاد و بالا میاد که قفل لبات می شکنه و فضای اتاق پر می کنه...

 چاره ای نداری... واسه آروم کردن اون دو تا چشم نگرانم که شده به روی خودت نمی آری و می خونی...

کلمه به کلمه...

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت / به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند / تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است / برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت / که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است / درد دارد، چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان / دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

 

دیوان و می کوبونی تو سینه اش و می گی همین راسته کارته... چشماش تو چشات دنبال دلیل می گرده اما تو رو نمی دی... همچین نگاه اش می کنی که یعنی باید بری... همچین نگاه ات می کنه که یعنی می دونم!

وقتی تق بسته شدن در بهت حالی می کنی که تنهایی به این فکر می کنی که چرا همیشه همه ی غزل های عمرت ختم می شه به این غزل لعنتی... اما جوابی نداری...

تمام روز قلبت تیر می کشه و قفسه سینه ات برای هر دم و بازدم دنیا رو جلوی چشم هات تیره و تار می کنه اما به روی خودت نمی آری...

تمام روز در بین زدن و نزدن های نامنظم قلبت، وایسادنش و احساس می کنی و گاه و بی گاه مجبور می شی با دست چپت چنگ بزنی به قلبت و بهش یادآوری کنی پمپاژ کردن خونی که تو رگ هاته چه جوریه...

تمام روز در سلامت کامل جسمانی هزار بار می میری و زنده می شی اما دم نمی زنی...

تمام روز...

شب که سرت به بالشت می رسه... به این فکر می کنی که چند سال دیگه باید بهش فکر نکنی... به این سرشدگی فکر می کنی و خنده ات می گیره و پشت بندش نفس ات می گیره از دردی که برای هزارمین بار می پیچه توی ققسه سینه ات... با دست چپت قلبت و چنگ می زنی و با دست دیگه ات پتو و تا گردن می کشی بالا شاید گرما التیام ببخشه این درد مزمن بی پدر رو...

همین طور دراز کشیدی، با دستی که قلبت و محکم گرفته و چشم هایی که درون تاریکی دنبال نشونه ای توی عالم خیال به سقف زل زدن که گوشیت سر جای همیشگی اش زیر بالشتت می لرزه... همیشه اینجور وقت ها می ذاری انقدر بلرزه که تمام چهار ستون بدنش لقوه بگیره... اما این بار زودتر از این که بخوای به خودت بیای دست چپت می خزه زیر بالشت و نور گوشی می پاچه روی صورتت...

.

.

.

اسم تو با هر بار لرزیدن و خاموش و روشن شدن صفحه گوشی جلوی چشم هام جون می گیره و من در سلامت کامل جسمانی نه راهی برای نفس کشیدن دارم نه قلبی برای زدن...

 

پ ن ۱:آدما هیچ وقت اولین عشقشون و فراموش نمی کنن... و اگه تو هم اولین عشق اون باشی...

پ ن ۲:گفتنش سخته. مثل این می مونه که بخوای تمام غرورت و از بند بند وجودت جمع کنی و بریزی تو یه تنگ شیشه ای و بعد بکوبونی اش به دیوار و تق همه چی تموم شه... دیگه نه غروری باشه نه تنگ شیشه ای احساسی... اما من تمام غرورام و جمع می کنم و می ریزم توی تنگ شیشه ای احساسم و تق... بعدش بهت می گم... کاش بودی!

پ ن ٣: سلام:)

 

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

موهایش سپید بود رنگ برف،

قلبش بزرگ بود قدر یک دریا،

قامتش خمیده بود اما سایه اش استوار،

کلامش شیرین بود و لبخند مهمان همیشگی لب های نقلی اش،

در یک کلام،

مادر بود.

مادری از جنس تمام مادر های این دیار.

مادری از سه نسل پیش.

مادری که هنوز هم گوشه های چارقد سفید و تورتوری اش برای نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها شکلات داشت.

مادری که تا لحظه آخر همه را می شناخت اما بازی همیشگی تو کی هستی اش، را ادامه می داد برای جلب محبت، برای همکلام شدن با تکه هایی از گوشت و پوست و خونش...

مادری که اذان صبح پر کشید و زیر درخت شاتوت حیاط آرام گرفت تا تمام بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و نبیره هایش برسند.

مادری که فرشته ها برای رفتنش جشن گرفتند.

مادری که

در یک کلام،

مادر بود.

پ ن: ...

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

می‌گفتم خردادی‌ها دو شخصیتی اند! دو تا زن دارند! بعد هم یواشکی ریز ریز می‌خندیدم و می گذاشتم حسابی ‌جوش بیاوری!

با صورتی‌ گداخته اخم هایت را توی‌ هم می‌کردی‌ و از اعماق وجودت می‌گفتی کوفت! من سر تو یکی موندم! یکی‌ دیگه پیشکش! بعد هم در حالی که سعی می‌کردی قیافه رمانتیک به خودت بگیری یک عاشقتمی، می‌میرم براتی، دوست دارمی می‌گذاشتی تنگ بیاناتت تا مثلا حسابی خرم کنی اما به جایش حالم را خراب می‌کردی چون هیچ وقت ژست های‌ عاشقانه ات محض رضای خدا درست از آب در نمی‌آمد!

می‌گفتم شرط ببندیم؟

و تو کف دست چپ ات را با اطمینان می‌آوردی‌ جلوی چشم هایم و من دست راستم را محکم می‌زدم کف دست چپت ات که همیشه می‌گفتی به قلبت راه دارد! آن هم چه راهی!

مثل همیشه سر یک دست چلو گردن نایب شرط می‌بستیم. آخر آن روزها مرد شماره یک شکموی من بودی!

انگار آن روزها همه‌ی ماه ها خرداد بود. تو بودی و تولدت. من بودم و یک جعبه گل رز و یک خیابان فاصله میان غافل گیر کردنت. تو بودی و یک دختر دیگر که دست راستش میهمان دست چپ ات بود. و دیگر من نبودم.

ماشین را روشن وسط خیابان رها کردم. دویدم جلویت. برای غافل گیر کردنت به یک جعبه گل رز مخملی‌ و هدیه نیاز نبود! من شدم بزرگترین غافل گیری روز تولدت!

دهانت کلمه ها را گم کرده بود. چشم هایت شرمشان می‌آمد! و نفس‌های عصبی‌ات صورتم را داغ می‌کرد. با خنده گفتم دیدی‌ شرط و باختی؟ و بعد انگار تازه خون به قلبم رسید!

هنوز بعد از این همه سال خرداد که می‌شود به بهانه‌ی همان شرط نداده ای‌ که از میان آن همه چیز مانده است بین ما، سراغم را می‌گیری. اما نمی‌دانی زندگی من هیچ گاه دنده عقب ندارد!

 

پ ن 1: بهار بانو و پرند جون من و به یه بازی سخت دعوت کردن! رو چشمم می‌نویسم!

پ ن 2: این روزها همه جزوه کپی‌ می‌گیرند، شما چه طور؟

پ ن3: بنده به شخصه از دولت فهیم!! خواهش می‌کنم بی‌خیال تعطیل کردن های الکی شن! یه رحمی به حال بچه‌های‌ طفلکی‌ که مامان و باباهاشون ددری‌ تشریف دارن بکنید! به خدا این چند وقت انقدر که دلم برا خونمون تنگ شده برا هیچ کجا تنگ نشده بود!

پ ن 4: به عرض دوستان علاقه مندی که جویای ‌حال استاد محترم پا شکسته شده بودند می رسانم! ایشان به دلایل کاملا نامعلومی که بنده هر گونه ربط داشتن به خودم را شدیدا تکذیب می کنم از ادامه درس دادن در این ترم محروم گردیده و کلا خانه نشین گردیده اند! استاد جایگزین هم قول نمره بیست را همین طوری برای‌ این که دختر گلی بوده ام به من داده اند و این کارشان هیچ ربط‍ی به جون دوستی شان ندارد!

پ ن ۵: همین دیگر!

نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند

قصه ی این زخم ِ دیر پای پر از درد؟

لابد باید که هیچ گویم، ورنه

هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

شاملو

 

پ ن ١: هستیم!

پ ن ٢: این روزهای بهاری یادت عجیب بودنمان را لگدمال می کند!

پ ن ٣: بارسای من امشب هم برد:)

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody