وهم سبز

هنوز هم نمی دانم دلم می خواهد درباره اش بنویسم یا نه! راستش فکر می کنم کمی بچگانه و یا شاید احمقانه باشد... نمی دانم. فقط این را می دانم که کشش عجیبی دارم درباره اش یا با کسی حرف بزنم یا بنویسم. اولی که مقدور نیست پس می رسیم به دومی!

قبل از هر چیز تا فراموش نکرده ام، تشکر می کنم از تمام دوست جون هایی که با "آمین" های بلندشان دلم را گرم کردند. بالاخره این ترم هم تمام شد. این روزها بدجوری این گذر عمر روی اعصاب بنده تشریف دارد. بعد از این که آخرین امتحانم را دادم آنقدر ذهنم خسته بود و دو هفته خانه نشینی کسلم کرده بود که کلی برنامه های مهیج برای خودم ریختم تا از این حال و هوای درس و مکتب در بیایم! تمام طول راه تا خانه نقشه کشیدم و برنامه چیدم و با این و آن هماهنگ کردم تا دو سه روز بعدی را بترکانم! غافل از این که قرار است خودم ترکیده شوم!

همان شب دراز کشیده بودم و در حالی که با کم خوابی های حاصل از درس خواندن های فشرده ام مبارزه می کردم، به فردا و برنامه هایم فکر می کردم. وقتی دیگر فکر و خیالی نبود که به آن بپردازم احساس کردم چیزی کم است. از آنجایی که ریتم زندگی ام از هفت هشت ساعت قبلش به حالت عادی برگشته بود یاد عادت هر شبم کردم. کتاب خواندن قبل از خواب که در این دو هفته اخیر تبدیل شده بود به درس خواندن! بلند شدم و جاکتابی ام را زیر و رو کردم. چیزی چشمم را نگرفت. دلم یک داستان آرام با نثری روان و بدون هیچ گونه پیچیدگی می خواست. می دانستم که در بین کتاب هایم چنین چیزی پیدا نمی کنم. به سراغ کتابخانه یاسی رفتم و جدیدترین کتابی که خریده بود را برداشتم. نام فارسی کتاب "شفق" و عنوان اصلی اش "twilight" بود. قبل تر ها فیلم اش را دیده بودم و یاد آوری صحنه هایی از فیلم باعث شد که با اشتیاق تمام شروع به خواندن کنم و وقتی به خودم آمدم هفت صبح بود! سرتان را درد نیاورم. وقتی کتاب را به خاطر چشم های سرخ و ذهن خواب آلودم بستم می دانستم که تمام برنامه هایم کنسل و تمام نقشه هایم نقش بر آب شده است. تمام آن روز و تمام شبش به خواندن کتاب و جلد دومش به نام "ماه نو" گذشت. به علاوه تلفن های گاه و بی گاه دوست هایی که متعجب بودند از آن همه شور و هیجان من برای قرار گذاشتنِ دیروز و زیرش زدن امروز!

داستان اصلی عاشقانه ای است بین یک انسان فناپذیر و یک خون آشام فناناپذیر! همین! یک چیزی در مایه های داستان های خیالی که دوستشان دارم و هر وقت کودک درونم جیغ جیغ اش به هوا می رود به خوردش می دهم. کمر بند دلتورا، هری پاتر، ارباب حلقه ها و... . و این یکی... نمی دانم خیلی یک هویی شد خواندنش و خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم ذهنم را درگیر کرد! آن قدر که دلم می خواهد هر صبح که چشم هایم را باز می کنم، "ادوارد" را پیش چشم هایم (همان گونه که در کتاب ظاهر می شد) ببینم! می دانم تقصیر قوه ی تخیل ام است که همه چیز را آن قدر دقیق به تصویر می کشد که انگار وجود دارد. تازه از همه این ها که بگذریم بدجوری ذهنم با مرگ درگیر شده است. انگار تا به حال نمی دانستم آخر کاری هم وجود دارد! خوب... شاید نمی دانستم! یعنی این طور که الان حسش می کنم و برایم بو و مزه ی غریبی را پیدا کرده است نبود. در تمام این سه روز بارها و بارها و بارها در باره اش فکر کردم تا به نتیجه ای برسم. ترسناک نیست. نه جدا ترسناک نیست. شاید غم انگیز باشد. هنوز درگیرم. درگیر با چیزی که حالا چشم هایم جور دیگری می بیندش!

دیروز که کتاب دوم را هم تمام کردم زنگ زدم به مستر دی وی دی و ازش خواستم هر چه فیلم خون آشامی دارد برایم بیاورد! فکر می کنم لحنم طوری بود که بسیار تعجب کرد و حاضرم شرط ببندم آن سوی خط دهان اش باز مانده بود. شب یک عالمه فیلم خون آشامی جلویم بود از جمله"new moon" و "interview with the vampier". که اولی فیلم جلد دوم کتاب بود و تبلیغ اش را از شبکه های گوناگون دیده بودم و دومی با هنرپیشه های قدر اش نفس من را به تکرار در سینه حبس کرد.

با وجود این که نه به برنامه ها و نقشه هایم رسیدم و نه حتی در این سه روز از خانه بیرون رفتم اما این دو کتاب و چند فیلم، خوب حالم را جا آورد. تجربه ی جالبی بود. شاید هزار بار بیشتر از تمام برنامه های تکراری. راستی شما یک خون آشام خوش قیافه ندیده اید که از کنار شما رد شود؟ :)

پ ن:دارم بدو بدو به همه سر می زنم:)

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

می خواهم از یک عادتم بگویم. عادتی که نمی دانم از کجا آمد، خزید زیر پوستم و تا به خودم آمدم شد جزیی از وجودم. عادتی که خوب گفته اند ترکش موجب مرض است و شده است مثل افیون برای ذهن روزهای پریشانم...
چهار پنج سال پیش بود که برای رفتن کلاسی در آن سر تهران مجبور شدم بر عکس تنفرم از وسایل نقلیه عمومی از قبیل اتوبوس و مترو، سه بار در هفته مترو سوار شوم. بزرگترین سرگرمی برای خیال من، خیال پردازی است. یک روز می بینی یک خیال را از رویای دیشبم دنبال می کنم تا شب همه جا دنبال خودم می کشمش، هزاران داستان از دلش در می آورم و خلاصه اش می شود در حالت عادی این جایم اما ذهنم جای دیگری است. از وسایل نقیله هم برای شلوغی اش، ازدحام اش، پارازیت هایی که می افتد میان افکارم متنفر بودم. تا با سر افتادم میان چیزی که همیشه از آن فراری بودم و فکر می کنم این اولین و آخرین باری بود که از خودم یاد گرفتم هیچ گاه فرار نکنم. اوایلش وحشتناک بود. کلافه کننده. کرخت. بی حس. وحشتناک!... نمی دانم چی شد و از کدام خیال نیمه کاره ایده اش جان گرفت و بزرگ و بزرگ تر شد... عادتم را می گویم. عادت این روزها و سرگرمی آن روز هایم. شروع کردم به مقابله کردن با آدم هایی که خیال بافی هایم را تکه و پاره می کردند. یکی را انتخاب می کردم و زل می زدم به قیافه اش و سعی می کردم داستانش را برای خودم بگویم. سخت بود. کلافه می شدم از دست آدم هایی که ظاهرشان مرا به باطنشان راه نمی داد، آدم هایی که ظاهرشان حرفی برای من نداشت. قرص بودند برای من. مزه اش آنقدر بی مزه بود که حالم را خراب می کرد اما دست نکشیدم و ادامه دادم. شاید لجبازی بود. شاید هم باید ادامه می دادم. نگاه کردن به آدم هایی که نمی شناختم، آدم هایی که قبل از آن هر روز با بی تفاوتی از کنار صدها نفر از آن ها می گذشتم در هایی از دنیای دیگر را برایم گشوده بود. دنیای غریبی که سحر انگیز بود و هزاران کلام ناگفته داشت برایم. دنیای مرموزی که به آرامی در موازات دنیایم جریان داشت و اتفاقات کوچکش پایه های اصلی دنیایم را می لرزاند. به صراحت می گویم تنها موردی که درباره اش علی رغم میل باطنی ام هیچ مطالعه ای نداشته ام همین مورد است. دلم می خواست در هاله ای وهم بماند برایم که ماند. تمام داشته هایم شد اکتسابی. تجربی و با آزمون و خطا. آن قدر به آدم ها نگاه کردم و آن قدر برای باز کردن در های دنیای درونشان به این در و آن در زدم تا به امروز رسیدم. اگر بگویم با نگاه کردن به چشم ها با آن نگاه های منحصر به فرد، لب ها، گوش های همیشه راز آلود، گونه ها، اخم هایی که حالت لحظه ات را فریاد می زنند، پیچ و خم اندام ها، مو ها، دست ها و پاها و یک عالمه نکته ی ریز و درشت دیگر، می توانم ساعت ها از فرد برایت بگویم دروغ نگفته ام. نگاه کردن به آدم ها و گفتن داستان هایشان شده است عادت دیرین. شده است جزیی از من ام. دیگر برایم بی مزه نیست. خیلی وقت است که طعم اش هزاران مزه ی در هم را دارد برایم. گاهی شیرینی اش دلم را می زند و گاهی تا مرز اشک می بردم....

روزهای اول که مثل خوره مرض اش افتاده بود به جانم و خوردن به درهای بسته اعصابم را خرد می کرد، راه می افتادم دنبال طرف. همان کسی که مرا به دنیای اش راه نمی داد. آن قدر دنبال اش می رفتم تا شاید به چیزی برسم. همین طوری نیم بیشتر آن کلاس کذایی ام غایب بودم و به جای اش زمانم به تعقیب کسی می گذشت که برایم جالب شده بود. شاید به من بخندید. شاید هم بگویید خل. یا مثلا حالا که چی؟ یا از همین دست حرف ها! نمی دانم. شاید به دید همه دیوانگی باشد اما من این دیوانگی را گذراندم و هنوز هم هر از گاهی اگر کسی خیلی قلقلکم دهد کار و زندگی را به امان خدا می سپارم و دنبالش می روم تا ببینم چه قدر از داستان اش را درست حدس زده ام. آهان راستی شاید نیم دیگر از شما همین الان به من بگویید فوضول! خوب راستش کلمه ی سنگینی است! حتما الان دارید مرا به سر و گوش جنباندن در زندگی مردم متهم می کنید! راستش را بخواهید من نه با آن ها یک کلام حرف می زنم نه حتی چیزی از زندگی حقیقی شان می دانم. کار من حدس زدن خود واقعی شان است. شاید زندگی که در ورای همین زندگی حقیق کوفتی شان جریان دارد و حتی خودشان هم یا سال هاست که فراموش اش کرده اند یا آنقدر پخمه اند که خبر از آن ندارند و یا با زیرکی به هر دوشان می رسند، هم به منی که خودشان دوستش دارند و هم به منی که زندگی از آن ها ساخته است!... پیچیده اش کردم! پیچیده بود!

من هم آدمم. من هم با این دز بالای اخلاق گرا بودن! اگر احساس کنم کاری که می کنم بر خلاف تمام قواعدی است که برایشان احترام قایلم و نتوانم ترکش کنم قطعا مجبور به خود آزاری می شوم که شدم! درگیر بین عقل ودل! بین توجیح و توبیخ! تا این که "آداب بی قراری" را خواندم. باز هم یک نشانه ی دیگر که قلوپی افتاد وسط زندگی ام و مرا از درگیری با منم نجات داد. عادت من یکی از آداب بی قراری شخصیت اصلی داستان بود که انگار در نزدیکی من، نزدیکی رگ هایم جریان داشت. خفه کننده بود. حتی یادآوریش. پر از لذت. التهاب. بی قراری... شخصیت اصلی داستان هم عادت داشت دنبال آدم ها راه بیافتد و داستانشان را برای خودش بگوید... می ترساندم این نزدیکی آدم های داستان ها و آدم های دنیا... می ترساندم...

اصلا دلیل اصلی این که این همه از عادت خل و چلانه ام گفتم آن است که امروز صبح که در های مترو جلوی پایم باز شد و ذهنم تماما درگیر امتحانی بود که تا دو ساعت دیگر بابایم را در می آورد، چشم هایم قفل کرد روی پیرزنی که تمیز هشتاد سال را داشت. روی صندلی مقابلش نشستم و به ساعتم نگاه کردم شش صبح! شنبه! نشسته بود آنجا روبه رویم. شق و رق. تر و تمیز. نمی توانستم چشم هایم را ازش بردارم و این بد بود. هر از گاهی نگاهم می کرد. صورت اش آن قدر چین و چروک داشت که مدام می ترسیدم نکند یک روز که از خواب پا می شود یکی از چشم هایش یا حتی دهانش در بین آن همه چین و چروک گم شود! قرص بود. به هر دری که می زدم زودتر چفتش را از پشت می انداخت. دیگر نگاهم که می کرد لب هایش بدون این که تکان بخورد از تو می خندید. این را من می فهمیدم. باید این همه سال چهره ها را زیرو رو کنی تا بگیری چه می گویم. خنده ی پنهانش موهای تنم را سیخ می کرد و چشم هایش مدام تنگ تر می شد. یک دست سیاه پوشیده بود. موهای قهوه ای تازه رنگ کرده اش، آخر تمام ریشه هایش قهوه ای بود، را کج از روسری سیاه اش بیرون گذاشته بود و  انگار او هم بدش نمی آمد در این بازی روی مرا کم کند. نفوذ نگاه اش را حس می کردم. لامصب می سوزاند. وسط  زمستان کفش های سفید عروسکی پوشیده بود و زیر جوراب سفیدش یک جفت جوراب راه راه صورتی و سفید پایش بود. اصلا شبیه مادر بزرگ های مهربان نبود و بیشتر به جادوگر تنهایی می مانست که جارویش را جا گذاشته بود و با مترو طی طریق می کرد! آن قدر بی حرکت و شق و رق بود که هر از گاهی به این و آن نگاه می کردم ببینم کس دیگری هم می بیندش یا فقط چشم های من هستند که دارند بیش از حد می بینند! تنها حرکت اش بعد از شش ایستگاه، باز کردن زیپ کیفش بدون این که نگاه اش را از من بردارد بود. داشت روی مرا در زل زل نگاه کردن سفید می کرد. لب هایش هنوز با بدجنسی می خندید و نگاهش انگار موفق تر از من وجودم را کنکاش می کرد. دست هایش توی کیف سیاهش را می گشت و لب هایش داشت زیر لب چیزی را زمزه می کرد. دیگر شک نداشتم که جادوگر تنهای مترو سوار دارد جادویم می کند و بی صبرانه منتظر بودم ببینم چه گردی را در می آورد فوت کند رویم که دست هایش یک تکه بیسکوییت مادر را در لب های پر از چین اش گذاشت! خندیم! کله صبح بلند بلند خندیم و ملت همچین نگاهم می کردند که آخی دختره خل شده!... ایستگاه بعد بر خلاف میل ام با جادوگر تنهای مترو سوار بیسکوییت مادر خور خداحافظی کردم. آن هم با سر و بدون هچ کلامی. اگر این امتحان لعنتی و دو شب درس خواندن نبود، دنبالش می رفتم. بی شک دنبالش می رفتم تا دیگر آنقدر تمام امروز و احتمالا فردا و شاید پس فردایم درگیر آن لبخند فروخورده و داستان رازآلودش نباشم!

پ ن 1:باز هم طولانی شد شرمنده ام! یکی باید به من کوتاه نوشتن را یاد دهد! صواب دارد به خدا!

پ ن 2: تا امروز ظهر 76 ساعت بود که نخوابیده بودم. دروغ نگویم دو روز قبلش یک ساعت و نیم سر کار نفهمیدم چه طور خوابیدم و چه طور بیدار شدم! دارم تمرین می کنم رکورد آل پاچینو درinsomnia را بزنم! بعد از امتحان که رسیدم خانه از هوش رفتم تا چند دقیقه پیش! خدا دو تای دیگر را به خیر بگذراند! آمییییین اش را بلند بفرست!

نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

روزهای زیادی است که چشم های عسلی ام را به انتظار آمدنت به در دوخته ام و هر روز کوچه ی کوتاهمان را به شوق دیدارت آب و جارو  می کنم... کجایی عزیزکم؟ (اووووووع ببخشید دیگه واقعا دست خودم نبود، بله... بله... چشم الان از وسط نامه میرم بیرون!)
چه جویبار ها که در فراقت نگریستم و چه غش و ضعف ها که نیامدم! تو را چه شده است که این گونه با دل بی قرارم تا می کنی؟... چشم های شهلایم را روی هم می گذارم تا خیالت دلم را شیرین کند. اولین دیدار عاشقانه مان یادت هست؟ کلاس اول بودم. امتحان دیکته داشتیم و من میان "س" ها و "ت" ها و "ز" ها دست و پا می زدم و دیگر کم کم گیر افتادنم داشت سه می شد که آمدی... در کلاس را باز کردی، چشم هایت زل زل من را نگاه می کرد، من هم که مخم در آن نبرد نابرابر تعطیل شده بود می اندیشیدم که به فری مو فرفره، دخترک ناظم مدرسه مان با آن موهای فرفری ضایع اش که ایکبیری کلی هم به آن ها می نازید، نگاه می کنی... تو ردیف های نیمکت ها را یکی بعد از دیگری فتح می کردی و دختر های کلاس کرور کرور پشت سرت غش می کردند و هم چنان چشم هایت زل زل مرا می پایید... تا رسیدی کنار میزم، ایستادی و من تازه فهمیدم که نگاهت به من بوده است!... سراپا غرور به خود می بالیدم! البته بعد از این همه سال اعتراف می کنم  بالیدنم بیشتر به خاطر نگاه های حسرت بار بچه ها و سوختن دماغ و دیگر اعضای مربوطه فری مو فرفره بود تا این که تو مرا انتخاب کرده بودی... اخم نکن عزیز دلم!... بچه بودم و خنگ!... آآآه می گفتم... تو خیره در چشم های شهلایم دست های یخ زده ام را گرفتی و تمام وجودم تا مغز استخوان داغ شد! بعد هم با همان دست ها کتاب فارسی ام را توی جا میزیم باز کردی و من حال تمام "س" ها و "ت" ها و "ز" ها را گرفتم... اگر تو نبودی من مقابل نگاه نکردن های خانوم معلم هم خودم را می باختم چه رسد به نگاه کردن هایش...
آری مرغ عشقم... از همان روز مهرت به دلم افتاد و تو هم که صله گیر (!!!) نگاه های شهلایی ام شده بودی و دم به دقیقه می آمدی و می رفتی... حتی وقت هایی که بهت نیاز داشتم و تو نبودی، کافی بود نجوایی از نامِ قشنگت بر زبانم جاری گردد تا با همان چشم های زیبای زلت پیدایت شود، دست های یخ زده ام را بگیری، جانم گرمایی دوباره بگیرد و تمام کارها مثل آب خوردن راست و ریس گردد! یادت هست این آخری ها آنقدر عاشق ام شده بودی که یواشکی بوسه ای هم به دست هایم می نشاندی؟... آه ای فغان... کجایی تک فاتح سرزمین های قلبم؟ کجایی سردارم، اَبرمردم؟! نمی دانم کدام جز جیگر زده ای خوشبختی مان را چشم کرد... الهی چشم هایش از حدقه در بیاید!... ما که مثل دو تا کبوتر عاشق در حال خواندن آواز عاشقانه ی بق بقو بق بق بقو یمان بودیم و به کسی کاری نداشتیم! آآآآآآه ای روزگار بد... امم... ام... راستش را بخواهی عزیزکم من این جمله های آآآآه دار را از یکی از داستان های مجله ی زنان و زایمان ربابه خانوم همسایه بغل دستی مان که یادت هست؟ حفظ کرده ام... آه بر من ببخش که این یکی را یادم رفت! لعنت بر من... من سزاور لعنت هستم!....
امیدم... از روزی که تو رفتی من هر شب دم غروب دو ساعت آرایش می کنم، به خودم می رسم و از لانه ی عشقمان می زنم بیرون... می روم تا سقاخانه برایت شمع روشن کنم... دیگر نقل هر مجلسی قصه ی عشق و دلدادگی ما دو تن است... گویا نظامی دیگری هم پیدا شده که از ما شهلا و امیدی بنویسد صد برابر غمناک تر از لیلی و مجنون... من که جواب نه داده ام و گفته ام حرف، حرف آقامون است... می بینی چه قدر برایت مایه می گذارم...
نفسم... اینجا حرف پشت سرت زیاد است... اقدس اوس باقر می گوید تو فرار مغز ها شده ای... من هم مانند تو که داری این چند خط را می خوانی اولش ماندم که اقدس اوس باقر اصلا مگر می داند مغز چیست؟ اما بعدش که کمی پرس و جو کردم فهمیدم اقدس اوس باقر دکترای آناتومی از آکسیفورد آکسوفورد نمی دانم یک جایی به همین نام دارد!... ننه ی گلاب هم می گوید سرت را - زبانم لال، روم به همین دیفال، خدا آن روز را نیاورد، لال شود کسی اگر بخواهد، سر عزیزش بیاید- زیر آب کرده اند! باورکن عزیز دلم من اول نمی دانستم سر زیر آب کردن چیست وگرنه همان جا بی خیال سن و سالش می شدم با سر می خواباندم تو چشم راستش که دیگر هوای دهانش را داشته باشد!.... اصلا می دانی راستش را بخواهی من که به تنهایی نمی توانم با تمام این حرف مفت زن ها تسویه حساب کنم برای همین از روز اولی که رفتی تمام نقل قول هایی که درباره ات شده را با نام راوی نوشته ام تا وقتی آمدی دو تایی به حساب تک تکشان برسیم... راستی اوایل همین طور شماره می زدم اما بعد دیدم از صد که بیشتر می شود قاطی می کنم... برای همین هر بار که صد تا نقل قول می نوشتم دوباره صفر می کردم و از شماره یک شروع می کردم... فکر می کنم یک چند صد تایی شده باشند! زودتر بیا که بقیه عمر عاشقانه مان به حساب و کتاب نگذرد!...
آه ای از جومونگ خوشگل ترم... قسمت  اول نامه که قربان صدقه بود تا بلکه در دلت اثر کند و رام شوی و به آغوشم برگردی به پایان رسید. اگر آدم شدی و قصد برگشتن داشتی که دیگر نمی خواهد قسمت دوم را بخوانی اما اگر همچنان خر خودت را سواری قسمت دوم را هم بخوان تا ببینی دنیا دست کیست!

امید خان... فکر کردی من خر تشریف دارم! نه می خوام ببینم واقعا چی فکر کردی؟... آخه شاید دیکته ام ضعیف باشد اما هوش و حواس ام که سر جاش تشریف داره!... فکر می کنی نمی دونم زندگی مون از کجا به این بن بست رسید؟... می دونم آقا!... تا حالا هم اگر به رویت نیاوردم از خانومی بود!... از همون روزی که این آرزوی خیر ندیده پاش تو زندگی ام باز شد همه چی رو سر من بد بخت خراب شد!... فکر می کنی نمی دیدم چطور با اون چشم های زل بی صاحابت براندازش می کنی؟... با هم جی جی باجی شده بودین بیا و ببین! تا من می رفتم یه چایی بیارم می شستین به پچ پچ کردن!... بعدم که گذاشتی و رفتی بدون حتی یک بای خشک و خالی... آخ دارم برات! بذار دستم بهت برسه... ببین نشین فورا برای من قسم آیه ردیف کردن و خالی بستن!... خودم با چشم های خودم تو بازار طلا فروش ها دیدمتون که داشتین لاو تو لاو هم طلا ها رو برانداز می کردین! نیومدم جلو چون جاش نبود... این جوری که نمی شه کسی و ادب کرد!... مخصوصا اون آرزوی گیس بریده رو!!!... مخلص کلوم... یا پا می شی مثل یه پسر خوب بر می گردی به قلب خودم یا پا می شم میرم پیش آرمان... چی شد؟... آرمان و یادت رفت؟... نازی! برات یادآوری می کنم!... آرمان، برادر آرزو خانوم!... یادت اومد؟... هیکل میکلش چی؟... دور بازو؟... می دونم که یادت اومده... این روز ها که در فراقت دو ساعت وقت می ذاشتم، آرایش می کردم، می رفتم سقاخونه شمع روشن کنم واسه تور کردن همین آرمان بود دیگه! و گر نه کدوم زن خری این کار و می کنه که من بکنم!... شش ماه براش وقت گذاشتم... شش ماه تموم زن ها و دختر های محل تیکه های بزرگ و کوچیک بارم کردند اما ارزشش و داشت!... حالا آرمان خان تو مشتمه!... هلاکِ چشم، شهلاییته!... کافیه یه عکست و بدم دستش!... خونت حلاله... تازه گیریم اینجورم نباشه و من بخوام برات خالی ببندم! آخه می دونم لاکردار این فکر و می کنی!... داش آرزو که هست؟! نیست؟... دِ هست دیگه! دادم نازی دست طلا چند تا عکس ریدیف از تو با این خانوم خانوم ها با فتو شافه فتو شاته یه چیزی تو همین مایه ها دیگه مونتاژ کرده بیست!... آرمان عضله ی عزیزم اون ها رو که ببینه خون جفتتون حلاله!

خلاصه از ما گفتن!... اگه قسمت اول به قلبت نرفت قسمت دوم به مغزت که رفت؟ نرفت؟!...

آه امیدم! تو هنوز هم تک سرنشینِ پیکان جوانانِ گوجه ایِ قلب مایی! یک تار گندیده ات را به صد تا آرمان نمی دهم! حالا هم تا بیشتر از این آتیشی نشدم بر گرد سر خانه و زندگیت!... وگرنه بچرخ تا بچرخیم!

                                          زت زیاد:چشم شهلایی

پ ن 1: پیوستنمان به جمعیت امیدواران مقیم مرکز را به خودمان تبریک می گوییم! قبول نداری این هم نامه اش!

پ ن 2: نامه های عاشقانه ی خود را به ما بسپارید! دینگ دینگ!! صد در صد تضمینی! دوباره دینگ دینگ!! سفارشات فله ای هم پذیرفته می شود! باز هم دینگ دینگ!!

پ ن 3: قالب قبلی و به خاطر تمام کسانی که سیاهی اش چشم هایشان را اذیت می کرد، عوض کردم... به خصوص بهار بانوی گل!

 

 

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

سال 84 است. چند ماهی می شود که پیشوند دانشجو را یدک می کشم. به دلیل بُر خوردن با یک سری افراد خاص هنوز ترم اول را تمام نکرده به پیشوندم سیاسی هم اضافه می شود و می شوم دانشجوی سیاسی ترم اولی! کوچک ترین عضو گروهی کاملا خود محور و برخاسته از میان بچه هایی که دلشان نمی خواهد دستور بشنوند، کله هایشان پر از ایده های جور واجور است (همان بوی قرمه سبزی!) و چراهایشان گوش عالم را کر کرده است!

 بچه بودم. به زور هجده ساله! و چه قدر احساس بزرگی می کردم. گروه کوچکمان همه کار می کرد. از نصب شبانه ی  پوستر های "کاش جلال احمد دیگری بود تا به جای غرب زدگی، عرب زدگی دیگری بنویسد..." در سرتاسر برد های دانشکده ها تا راه انداختن اعتصاب ها سر کوچکترین مسئله ای. از تحلیل تمام وقایع سیاسی روزمره تا کتاب خوانی های گروهی که برای من کرم کتاب مزه ای دیگر می داد. در کنار ما و آن گروه کوچک انجمن اسلامی دانشگاه و نقطه مقابل آن اتاق تحکیم وحدت (یه همچین اسم مزخرفی داشت به گمونم!) قرار داشت. پاتوق دو سری از دانشجویان سیاسی که تمام هم و غم شان درگیری با هم بود، همیشه هم سعی شان بر این بود که ما عضو یکی از این گروه ها شویم و جهت گیری و موضع مان را نشان دهیم. خوب یادم هست یک بار، دقیقا برای یک بار این موضوع در دور هم جمع شدن هایمان مطرح شد. هر کس نظرش را گفت. باور کنید آن روزها تمامی مان خام بودیم، حتی سال بالایی ها. نظراتمان مطرح شد و در آخر نتیجه بر این شد که عضو هیچ یک از این گروه ها نشویم. به دیدمان یکی از این گروه ها که مشخصا از حکومت خط می گرفت و همان آرمان ها را دنبال می کرد. دیگر هم گر چه در ظاهر خط مشی دیگری داشت اما در باطن زیر مجموعه همین حکومت و دنبال رو همان آرمان ها بود. ما به دید آن ها بی جهت ماندیم اما خامی مان در مجاورت با آتشی که سنگ را آب می کرد پخته و پخته تر شد... گروه کوچکمان بعد ها کوچک و کوچک تر شد اما هیچ گاه از بین نرفت... حال که به آن روزها نگاه می کنم می بینم بودنم در آن جمع با تمام تعهد ها و گرفت و گیر هایش، بزرگترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیافتد. اتفاق بزرگی که در سکوت مطلق و بی خبری افتاد و مرا بزرگ کرد....

سال 88 است. انتخاباتی دیگر در راه است. هیچ کدام از کاندید ها به نظرم صلاحیت نداردند. انتخاب بین بد و بدتر می آید وسط. به بد رای می دهیم بدتر بالا می آید... انتخابات انجام می شود. بازی های سیاسی یکی بعد از دیگری به اجرا در می آیند. نمایشی از حضور میلیونی مردم چشم دنیا را کور می کند. دو حزب در ظاهر با هم جنگ می کنند و در باطن به هم آب پرتقال تعارف می کنند... این میان مردم مثل توپ میان پای مردان سیاسی مملکتم این پا و آن پا می شوند و من در سکوت زجر می کشم...

کم خرج ترین راه برای از پا در آوردن یک گروه کوچک، یک حزب متوسط یا یک توده از مردم به جان هم انداختنشان است. فکرش را بکنید. امروز در خانواده های ما از سه پسر یکی سبز است، دیگری ولایت مداریش بالا زده و سومی بی طرف است و به دو برادرش شست اش را نشان می دهد! نفاق میان برادر های یک خانواده که بیافتد کل ملت را فرا می گیرد. یک برادر از یک خانواده می زند برادر دیگر از خانواده ای دیگر را می کشد. خانواده ها عزادار می شوند. به حاشیه می روند. ملت به حاشیه می رود. همه چیز می خوابد! تا سال های بعد اگر بچه ی دیگری در آن خانواده بخواهد حرفی بزند می گویند:" هیسس! دیدی دایی ت سر همین چیزا مرد!!" "هیسس! دیدی عموت جونش و سر این چیزا گذاشت!" همه لال می شوند. آن بالا نشین ها به مراد دلشان می رسند... این روز ها به جان هم افتادن را تمرین می کنیم. این روزها سه پسر یک خانواده شروع به اعلام جنگ کرده اند. این روزها برادر کشی آغاز شده است...

با تمام این وجود این روز ها من خوشحالم و امیدوار. می دانم که گروه کوچکی مثل همان گروه کوچک ما خودشان را از این بازی های سیاسی دو حزب جدا کرده اند. آن روزی که موسوی بیانیه داد جمهوری اسلامی و  آن ها در خیابان ها فریاد زدند جمهوری ایرانی بودشان را دیدم. این را فهمیده اند که این دو حزب، نقش همان انجمن اسلامی و اتاق تحکیم وحدت را بازی می کنند. فهمیده اند که چه چپی و چه راستی دستشان به خون هم وطنانمان آلوده است و نا اصلح تر از این هستند که بخواهی خودت را به آن ها بیاویزی. من این روزها خوشحالم و برای این گروه اقلیت دعا می کنم. می دانم که از دست بالا نشین ها در رفته اند. می دانم که دیگر نمی توانند کنترلشان کنند. متاسفانه این را هم می دانم که هر جنبش بزرگ نیاز به یک رهبر دارد، یک لیدر که پشت همه باشد و به همه خط دهد، برای همین بیشتر از هر چیز برایشان (یا شاید برایمان) دعا می کنم و امیدوارم تا زمانی که فردی مناسب را برای لیدری شان پیدا نکرده اند به این و آن شاخه های پوسیده نیاویزند. من این روز ها به این بارقه ی امید، امیدوارم!

پ ن 1:بابا همیشه می گفت ما نسل سوخته ایم. من می دانم و ایمان دارم که ما نسل تغییر خواهیم بود. و یقین خواهم داشت که نسل بعد نسل شکوفایی باشد!

پ ن 2:با خودم قرار گذاشته بودم دیگر درباره ی سیاست ننویسم اما امشب که با چند تا از بچه های گروه کوچکمان ساعت ها حرف زدیم و یادی کردیم از آن روز ها، نظرم برگشت... حتی از خودم هم خجالت کشیدم که این روزها در سکوت به سر می بردم، چون چشم و گوشم از این بازی ها تکراری پر بود. نوشتم تا ادای دینی کرده باشم نسبت به تمام کسانی که دلشان روشن است و چشم هایشان امیدوار...

پ ن 3: پنجاه درجه ای تب دارم. آب یخ که روی دست هایم بریزی به ثانیه نرسیده تبخیر می شود. شقیقه هایم برای بیرون زدن از حفاظ جمجمه ام خودشان را به در و دیوار می کوبند. قلبم به زور و چند دقیقه یک بار می زند. نفسم راهی برای بالا آمدن ندارد، تمام راه ها تا اطلاع ثانوی مسدود است. چشم هایم دو کاسه ی خون اند و در کل در ناجورترین جور ممکن به سر می برم. خلاصه اش کنم سرما خورده ام!

نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 1.باز هم تعطیلی و باز هم جیم فنگ زدن ما از تهران. این ددری بودن پدر و مادر گرامی ما را کشت! در ابتدا گزینه های زیادی برای انتخاب وجود داشت اما از آنجایی که سال گذشته این روزها را رفته بودیم خانه باغ و جمع بودن فامیل و تکیه رفتن و دیدن تعزیه و عزاداری های محلی به همه مان خیلی چسبیده بود با تمام آرا به سمت خانه باغ هوار شدیم!

2. بعد از قر آمدن های چشمِ چپ ام این بار نوبت چشمِ راست ام بود که خودی نشان دهد. به خاطر آلودگی ناچیزش از گذاشتن لنز محروم شدم و برای اولین بار کل فامیل ما را با عینک زیارت کردند!

3.اولین کسی که جرئت کرد به ما بگوید خانوم عینکی! مورد خشم و غضب مان قرار گرفت. آن قدر همین دو کلمه برایمان زور داشت، نیمه شب پا شدیم رفتیم با سنگ تمام لامپ های سر در ویلایشان را آوردیم پایین تا کمی آرام شدیم! تازه خانومی کردیم با همان سنگ سرش را نشکستیم! (خوبش شد!!)

4. این روزها برنامه کلی مان این بود: صبح تکیه، ظهر تکیه، شب تکیه! کلا فول تایم تکیه!

5. در توضیح بالا باید به عرضتان برسانم تکیه همان حسینه است که عزاداری ها را در آنجا برگزار می کنند. پایین آقایان می نشینند و بالا دور تا دور در شبستان ها خانوم ها! یک گوش از چهار گوش شبستان های بالا مخصوص فامیل های مادریم است. تازه آن سه گوش دیگر هم همه آشنا هستند اما دور تر از این ها و برای من که همین یک گوش را با زور حفظ کرده ام و می شناسم غریبه اند. دیدن آن همه آشنای دور و دیر با آن میزان محبت بالا و دور هم بودنمان خالی از لطف نبود.

6.  دو بار در روز مراسم تعزیه خوانی برگزار می شد. از آنجایی که اهالی آن جا خیلی لرد تشریف دارند و به خودشان می رسند، اول نهار و شام می دادند بعد تعزیه خوانی شروع می شد که کسی یک وقت خدای نکرده زبانم لال گوش شیطان کر اذیت نشود! تعزیه را در وسط تکیه بر گزار می کردند تا از بالا هم دید داشته باشد. دو طرف دو تا تخت می گذاشتند، یکی جایگاه امام حسین و دیگری جایگاه یزیدیان! پر بیراه نمی گویند که تعزیه و نمایش های روحوضی و سیاه بازی و ... زیر بنای تئاتر را تشکیل می دهند. تعزیه خوانی هایشان بی نظیر بود و مو را به تن راست می کرد...

7. تعزیه خوانی در آن جا مانند اسم فامیل از پدر به پسر می رسد و درون همان خانواده می چرخد و بزرگ می شمارندش. تعزیه خوان ها فقط برای همین تکیه می خوانند و آشناییشان باعث می شود اگر کسی در نقشش ضعفی داشت دیگری با قوتش بپوشاندش و فقط نگاه های تیز بین اندکی آن ها را ببیند. شمر خوان بهتر و معرکه تر از همه می خواند. یک بار آن قدر تحت تاثیر صلابت کلامش قرار گرفتم که برایش دست زدم. خودتان میزان سرخ شدگی ام را بعد از نگاه های چپ چپ همه حدس بزنید!... یک بار هم پایم خرد به استکان خالی چایی ام و از آن بالا افتاد روی سر علی اکبر! یک آن همه بالا را نگاه کردند و من هم با پرویی زل زدم به بغل دستی ام که حواسش نبود و از اصلا به روی مبارک نیاوردم که تقصیر من بوده! بیچاره رنگش از سرخ به سفید و مات تغییر کرد و نمی دانست جریان چیست!

8. آن جا تقریبا همه برای خودشان خانه دارند اما یک جور رسم نانوشته است که هر خانواده خانه ی یکی جمع می شود. حال می خواهد خانه ی یکی از بچه ها باشد یا خانه ی بزرگ آن خانواده. در خانواده ی ما هم به دلیل در خانه باز بودن ولی های گرامی همه ی خاله ها و تک دایی عزیز جمع می شوند خانه باغ و آسایش ما را توی قوطی می کنند. (آن جا دیدن کسی که با بالشت و پتو دارد از خانه ای به خانه ی دیگر می رود کاملا عادی است!)

9.چشمتان بی خوابی نبیند. شب ها که تا ساعت دوازده یک تکیه بودیم. وقتی هم می آمدیم خانه چون سر شب شام خورده بودیم (تازه من از آن همه خوراکی که در حین دیدن تعزیه دست به دست می چرخید چیزی نمی گویم!) همه گرسنه بودند و تازه بساط ته بندی شروع می شد. در این بین کلی هم فک و فامیل می آمدند شب نشینی. تا ته بندی ها انجام شود، میوه و تنقلات نیست و نابود شود، چای الی بیار با جیغ و داد های من ریخته و سرو شود، فک و فامیل با زور از خانه باغ بیرون شوند می شد چهار صبح! تازه آن وقت جنگ پتو آغاز می شد! (وقتی جایی هوا در حد سیبری سرد باشد، تعداد نفرات زیاد باشد رختخواب هم به آن تعداد نباشد اصل بقا می آید وسط و خون و خون ریزی راه می افتد دیگر!) خلاصه که جنگ پتو های ما هر شب یک شهید می داد که تقدیم اش می کردیم به امام حسین باشد رستگار شویم!

10. همچنان چشمتان بی خوابی نبیند. هوا گرگ و میش می شد که ما می خوابیدیم. هنوز چشم هایمان گرم نشده بود که صدای دل انگیز "بدو بدو شیر داغ ه" یا "حلیمه حلیم" (لطفا با لهجه داش مشدی و کش دار خوانده شود!) شوهر خاله بزرگه جان یا بابا خان کل خانه را بر می داشت و آن جماعت سرخوش که تا دقایقی پیش در راه یک پتوی بیشتر جان می دادند از اتاق ها می ریختند بیرون و با روی خوش به هم صبح به خیر می گفتند و انگار نه انگار که یک ساعت هم نخوابیدند. من در این میان لحاف سنگینِ آدم خفه کن خودم را که کسی حق ندارد چپ بهش نگاه کند تا بالای سرم می کشیدم، آن زیر در حال خفه شدن به این فکر می کردم که چرا مادر شوهر خاله بزرگه جان چند ماه بیشتر به بچه اش شیر نداده تا اینگونه در راه شیر جان دهد و صبح سحر نکوبد تا آبادی بالاتر برود، گاو بیچاره را بیدار کند، شیر و سر شیرش را بگیرد و بیاید ما را بی خواب کند!... در همین حین که در حال خفه شدن آن زیر نقش خواب را بازی می کردم شروع می کردند... "الی کو؟"... "این تنبل خانوم هنو خوابه؟"... "خرس قطبی هم انقدر نمی خوابه!".. "الیچه پاشو دیگه نباشی نمی چسبه" همین طور این جملات را می توانید به دلخواه خودتان بست و گسترش دهید!... فقط "بدو بدو شیر داغ ه" های شوهر خاله بزرگه و همچنین الی الی های اهل خانه را به صورت پیش زمینه داشته باشید!... خلاصه که مقاوتم با بلند کردن لحاف توسط یک جز جیگر نزده به باد هوا می رفت و دست از پا دراز تر بیدار شده و در حسرت بالشت و جایی که تازه گرم شده بود شیر داغ می خوردم!!

11.به خاطر محرم و عزاداری یک سری از کارها مثل ورق بازی و تخته و .... و به خاطر سردی هوا بیرون رفتن های نیمه شب به صورت اکیپی و ترساندن هم در حد قبض روح از برنامه مان حذف شده بود که جای شکر داشت وگرنه همان یک ساعت را هم نمی خوابیدیم!

12.اولین روزی که رسیدیم با بابا داشتیم منبع آب را امتحان می کردیم که کار می کند یا نه! چند بار بابا به من گفت فلکه آب را بستم و باز کردم. بعد هم آب منبع را به خاطر سردی هوا خالی کردیم که نترکد!... بعد هم دو تاییی با مرد ها رفتیم سر زمین!... وقتی برگشتیم همه کلی شاکی بودند که آب چند ساعت است قطع شده... چند نفری هم از زور دستشویی به رنگ های بنفش و سرخ و بادمجونی در آمده بودند. من در کمتر از جیک ثانیه فهمیدم چه دسته گلی به آب داده ام لذا قبل از این که بابا بخواهد نگاهم کند که نگاهش بخواهد بپرسد بار آخر شیر فلکه را باز کردی یا نه؟ جیم زده و چند ساعتی متواری بودم! نیاز به گفتن ندارد که بعد از فهمیدن ماجرا همان چند نفری که تحت فشار بودند به خونم تشنه شده و آخر هم زهر خودشان را ریختند!

13.از دیگر دسته گل هایی که به آب دادم اره کردن و سوزاندن چوب هایی بود که پدربزرگ خان می خواست رو اش کند!(رو چوب های بلند و نازکی است که برای گردو تکانی استفاده می کنند!) و من از همه جا بی خبر که دیده بودم پیش هیزم ها است و کمی تا قسمتی هوس اره کشی هم کرده بودم، ذغال سیب زمینی هایمان کردمش! حالا هی بگو من بی تقصیرم به گوششان نمی رود که!

14.روز آخر همه نشسته بودیم چایی می خوردیم که مهدی آمد سوییچ ماشین بابا را گرفت توپ اش را از صندوق بر دارد. توپ برداشتن همان و سیم رابط کلاج قطع شدن همان! تازه آقا با اعتماد به نفس آمده می گوید:" این هم ماشینه! پام و گذاشتم رو کلاج دنده بدم تق رفت چسبید ته!!!" البته بعد ها کاشف به عمل آمد پایش را انداخته زیر کلاج و کشیده اش بالا ببیند بالا هم می آید یا نه!! از بس که این بچه می خواهد سر از هر کاری در بیاورد!... ظهر عاشورا هم مگر تعمیرکار گیر می آید! نوبتی تمام مردانِ ادعا دار در امر مکانیکی سری به زیر ماشین بردند اما درست نشد که نشد (اول از همه بعد از بابا هم خودم رفتم اون زیر ببینم چه خبره!!)

15.نتیجه آن شد که بدون کلاج تا تهران آمدیم. تمام راه را با دنده پنج آمده و عوارضی ها را هم نایستادیم!! (این یکی خیلی چسبید!) البته گفتن ندارد که اگر بابا خان شوماخر نبود ماشینمان پکیده بود!

پ ن 1: سفرنامه طولانی می شود دیگر!! تازه کلی را فاکتور گرفتم!
پ ن 2: امروز صبح که با چشم های ورقلمبیده به زور دستشویی بلند شده بودم بابا را دیدم که با حالتی فیلسوفانه در حال بررسی تقویم دیواری آشپزخانه است! با خودم گفتم چی شده!! کنارش ایستادم و زل زدم به تقویم که روی بهمن مانده بود. بابا بعد از سلام به من خواب آلود با انگشت پنج روز تعطیل بهمن ماه را نشان داد و با برق شوقی که چشم هایش را گرفته بود گفت:"مشهد یا شیراز؟" هاج و واج مانده خانومی کردم جیغ نزدم!

نوشته شده در ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

بازی های وبلاگی را دوست دارم. محتوایشان بیشتر از یک بازی است و چند وقت یک بار، یک تکان اساسی به آدم می دهند. بازی جدید از این قرار است، باید پنج تا از خصوصیات اخلاقی که دیگران از آن خبر ندارند را بنویسی. باور کنید سخت است نوشتن از اخلاقیات خود. انگار بخواهی من ات را تیکه تیکه کنی و زل بزنی به هر تیکه و چند خط درباره اش بنویسی!

قبل از اعتراف کمی غرغر کنم از این که شخصا دعوت نشدم و بعد از راه انداختن جیغ و داد دعوتم کردند! دیگر تکرار نشود ها!!

1.مهربانم... هر کسی یک ساعت که هیچ یک ربع هم با من باشد این را می فهمد. به نظر خودم این بدترین خصلتم است که در بیشتر مواقع بدجوری کفرم را در می آورد. دل ناراحت کردن هیچ کس را ندارم. البته این به این معنا نیست که از مرزهای خودم به خاطر مهربان بودن عقب نشینی می کنم ها. نه! هم هوای خودم را دارم هم دیگران. حال می خواهد این دیگران بقال سر خیابان باشد یا دوست چندین ساله!

2. این یکی توضیح اش کمی سخت است. به قول یاسی برخوردت با دیگران ریس مابانه است! در توضیح اش باید بگویم کاملا غیر ارادی است و هیچ قصد و غرض و مرضی برایش ندارم. به عبارتی دست خودم نیست. اصلا مگر تقصیر من است که دستور زبانم به جای حال ساده امر مطلق می باشد!... نزدیکانم به جملات امری ام عادت دارند و مشکل اساسی آشنایان جدیدند. با وجود تلاش های زیاد من برای حال ساده شدن باز هم چند بار سوتی می دهم و تا این آشنایی دیرینه شود، هزار بار ناراحت می شوند و من هزار بار خودم را لعنت می کنم و هزار بار از دلشان در می آورم ولی آدم نمی شوم!

3. به جزییات بیشتر از کلیات اهمیت می دهم. آدم ریز بینی هستم. با کمی فکر کردن و دریافتن این که زندگی پر از جزییات است می فهمید که من در روز چه پدری از خودم در می آورم! می دانم که خصلت بدی است و از روزی که فهمیدم سعی در اصلاح خودم دارم اما اگر پینوکیو اصلاح شد من هم اصلاح شدم! اگر دروغ نگویم کمی تا قسمتی بهتر شده ام و دیگر مثل قدیم ها روی یک چیز قفل نمی کنم اما باز هم آزارم می دهد و باز هم آزار می کشم و آدم نمی شوم. شاید گفتنش دیوانگی باشد، با تمام بدی اش خیلی دوستش دارم. به نظرم لذت های زندگی هم ریز ریز در جزییات قایم شده اند و  کسی که این ریز ریز ها را جمع کند بهتر طعم لحظه ها را می چشد!... حالا که دارم حال اش را می گیرم بگذارید کامل بگیرم!... از دیگر بدی های این خصلت این است که کافی است کاری را به من بسپارند. از اول تا آخرش را با دقت و ظرافت انجام می دهم و باز هم پدر خودم را در می آورم و در حسرت یک سمبل کاری می سوزم و می سازم!

4. اهل تلافی کردن هستم. این جا هم برای این که خودم را خوب جلوه دهم نمی گویم که خوبی را با خوبی و بدی را هم با خوبی جبران می کنم! نه جانم! خوبی را با صد برابر بیشتر و بدی را هم سعی می کنم ازش بگذرم مگر این که خیلی جایش بسوزد آن وقت هزار برابر بیشتر جبران می کنم! فکر می کنم سرمنشا این خصلت این باشد که دوست ندارم زیر دین کسی باشم! نمی دانم. تا به حال زیاد موشکافی اش نکردم اما از وقتی که یادم هست هیچ عملی را بدون عکس العمل به حال خود رها نکردم!...

5. رک و شدیدا یک کلامم. رک بودنم را دوست دارم. خوبی اش این است که از هیچ کس هیچ چیزی را به دل نمی گیرم که ذره ذره بماند و زیاد شود و شکل و شمایل بدی به خودش بگیرد. اگر از رفتاری، کلامی، برخوردی ناراحت شوم همان لحظه شوخی و جدی می گویم!... طرف هم از خودش دفاع می کند یا ختم به خیر می شود یا نمی شود... یک کلام بودنم هم از همان شماره دو سرمنشا می گیرد. نمی گویم در تصمیم گیری هایم مشورت نمی گیرم، اما باز هم آخرش حرف خودم می شود حتی اگر به ضررم باشد باز هم تا ته اش می روم. جالب اینجاست که در بیشتر مواردی که قرار است یک تصمیم را جمعی بگیریم باز هم کلام من حرف آخر است و باز هم همه می مانند که چی شد که اینجوری شد!

کار خیلی سختی بود. مثل ورق بازی که یکی یکی ورق هایش را رو می کند، دست خودم را رو کردم!...

خیلی دوست دارم بدانم تا چه حد این پنج تیکه از منم به تصورات شما نزدیک بوده... این را هم بگویم کسی بخواهد خانومی من را در نوشتن اخلاقیات بدم ندید بگیرد و خدای نکرده یکیشان را به رویم بیاورد آن وقت سر و کارش با شماره 4 است ها!!!:))

پ ن 1: تمامی دوستان عزیز دعوتند... با زبان خوش رد کنید بیاد!

پ ن 2: یلدایتان با تاخیر مبارک!

پ ن 3: این هم فال شب یلدام که شدیدا چسبید:


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت / به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند / تا ابد سر نکشد و ز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است / برود از دل من وز دل من آن نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت / که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است / درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان / دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

نوشته شده در ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody