وهم سبز

وابستگی هایت که زیاد شود دیگر جایی برای دل خودت نمی ماند. می ماند ها اما خیلی کم، خیلی کوچولو. تازه نمی توانی به همان خیلی کم، خیلی زیاد بها دهی چون دل های دیگر که گوشه شان گره خورده است به دلت می گیرد.

بعد تو می آیی با پرویی تمام همان خیلی کوچولو را بزرگ می کنی و گم و گور می شوی و خودت را گم و گور می کنی بین آن چیزی که هستی، آن چیزی که خواهی شد و آن چیزی که دلت می خواست باشی.

می دانی که مغزت منظم کار نمی کند. این را سال هاست می دانی. ریتمش بد جور آنورمال است  و این دست تو نیست، دست اوس کریم است که به جای همه چیز به تو بغل بغل احساسات جور واجور داده است تا زندگی را مزه مزه کنی، بویش را با دم های جانانه تو دهی، لمسش کنی، ببینی اش و همیشه ی خدا درد و لذتت با هم گره بخورد.

انگار رسم زندگی ات است که تمام مرزهای زندگی ات به باد فنا برود. مرز بین رویا و دنیایت. مرز بین غم ها و شادی هایت. مرز بین دردها و لذت هایت و تمام مرز هایی که انگار هیچ وقت وجود خارجی نداشته اند. بهتر که فکر می کنی می بینی تو بی مرز ترین آدم روی زمین بوده ای.

خودت را گم و گور کرده ای. دلت خوش است که خلاص شده ای تا فکر کنی. تا دو دو تا هایت شاید به چهار تا برسد. تا خودت را پیدا کنی. تا هزاران تای بی معنایی که برایت بزرگ جلو می کنند و تو هنوز به حقارتشان نرسیده ای.

خودت را گم و گور کرده ای. درون خانه ات گم شده ای. نه نه درون اتاقت گم شده ای. نه نه نه درون خودت گم شده ای و تمام راه هایت به بیراه می رسد. تمام روز دنده عقب می گیری و تمام شب راه های آمده را دور می زنی و دور می زنی و دور می زنی. می دانی که آخرش به هیچ جا نمی رسی اما می روی چون هیچ کاری را نیمه کاره رها نمی کنی، حتی اگر این کار گم و گور کردن خودت باشد.

لج کرده ای. از خانه بیرون نمی روی. اصلا از اتاقت بیرون نمی روی. راستش را بخواهی پایت را ازتختت آن طرف تر هم نمی گذاری. دیگر سر کار نمی روی. دانشگاه هم نمی روی. کلاس هایت هم رویش. شب ها کتاب نمی خوانی. آهنگ گوش نمی کنی. بازی های بارسا را نمی بینی. استخر نمی روی. جواب تلفن ها را نمی دهی. کامپیوترت را روشن نمی کنی. دلت خوش است که حسابی گم شده ای.

خیال می کنی حالت خوش است. خیال می کنی به این تنهایی خودسرانه نیاز داری. خیال می کنی سرت که خلوت شود، همه چیز روبه راه شده است. می گویند جنی شده ای. خودت که می دانی دست هر چی جن است از پشت می بندی. می گذاری بسم الله بشود ورد لب هایشان تا تو باز هم گم شوی.

انتخاب واحدات را دوست هایت می کنند. مرام می گذارند با وجود تمام بی محلی ها به تو محل می دهند و حتی دلشان به پشت در اتاقت خوش می شود و می آیند و می روند و تو که گم شده ای هیچ نمی شونی تپش های قلب هایی که آن سوی در ِ قلمرو گم شده ات برای تو می زنند.

همه را کتمان می کنی. شنیدنی ها را نمی شنوی و چشم هایت را بر روی دیدنی ها می بندی. بله همه را کتمان می کنی اما نمی توانی با این یکی کنار بیایی. نمی توانی منکر سوختن جای گره های قلبت شوی. بی صدا درد می کشی.

نمی خوابی. تا جایی که بشود نمی خوابی. به زور خودت را بیدار نگه می داری. می دانی که اگر بخوابی دنیایی که از آن فرار می کردی با تمام وابستگی هایت روی سرت هوار می شود. نمی خوابی. می دانی همین که چشم هایت را ببندی رویای دنیایت را می بینی اما نباید ببینی. آخر تو گم شده ای.

در رویا روزها سر کار می روی. دانشگاه می روی. کلاس هایت را با کمی پیچش مثل قدیم می روی. شب ها کتاب می خوانی. یک شب جنگل واژگون را تا صبح سر و ته می خوانی. شبی دیگر بالاخره باباگوریو را تمام می کنی. باز هم اتاقت پر از سر و صدای موسیقی است و تو تمام بازی های بارسا را با کری خواندن دنبال می کنی. قلبت تیر می کشد... آخر هر شب وبلاگت را آپ می کنی و به تک تک دوستانت سر می زنی.

به تله خواب که می افتی و رویاهای کذایی زندگی ات را می بینی، حالت خراب می شود. انگار اصلا گم نشده ای. انگار هیچ وقت نمی توانی خلاص شوی. انگار ریشه دوانده ای و ریشه هایت بدجور در هم تنیده اند.

با این افکار بیست روز تمام را سر می کنی. بیست روز تمام در گوشه موشه های ذهنت به یاد تک تک وابستگی های ریز و درشتت می افتی و یواشکی با خیالشان بازی می کنی. بیست روز تمام سعی می کنی که خودت نباشی. بیست روز تمام زنده مانی می کنی نه زندگانی.

در آخر باز هم به خودت می رسی. باز هم به خود خود خودت می رسی. با همان مغز آنورمال و بغل بغل احساسات جور واجور. به تمام گره های ریز ریز قلبت. به تمام کسانی که به نفس هایشان دل بسته ای. به تمام روزمرگی های کوچولو که ذره ذره دنیایت را می سازند. به همین زندگی که داری.

پ ن 1: وقتی خودت را گم و گور می کنی، خودخواهی وجودت آمپر می سوزاند و تو بی کله می روی تا سرت محکم بخورد به سنگ و شاید این بار آدم شوی.... و وقتی کم کم به خودت می آیی، آمپر های سوخته را عوض می کنی، درجه ها را در حالت ثابت قرار می دهی و پیدا می شوی آن وقت تمام اتفاقات ریز و درشتی که در این مدت افتاده است تو را می کشد... مخصوصا محبت های بی جواب مانده ی عزیزانت که بی منت دلشان برای تو می تپد و نگرانند تا زودتر خودت را پیدا کنی....

پ ن 2: تمام کامنت های سراسر مهر شما دوستان عزیزم مرا کشت. چندین بار کشت. گاهی کلام برای بیان احساس کم می آورد. فقط می توانم بگویم به اندازه ی دوستان حقیقی ام حتی یک کوچولو بیشتر دوستان مجازی ام را دوست دارم و تمام محبت هایتان در گره های قلبم محفوظ می ماند.

نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody