وهم سبز

بارها در دریا از دست داده ام خود را.
با گوشی پر از گل های نوچیده ی شاداب،
با زبانی پر از عشق و انتظارِ مرگ.
خود را از دست داده ام در دریا
آن چنان که در قعر کودکی ام گم می شوم.
کسی نیست تا به بوسه ای
مردمان بی چهره را از خاطر بزداید.
کسی نیست تا با نوازش کودکی
فکِ صامتِ اسب ها را به خاطر نیاورد.
چرا که گل های سرخِ‌ پیشانی
چشم  اندازی از استخوان می جویند
و دستِ آدمیان را
چاره ای به جز پیروی از ریشه هایِ زیر خاکشان نیست.
آن چنان که من به عمقِ کودکی ام خود را،
از دست می دهم در دریا
و می روم -بی هراسِ آب‌‌-
تا مرگِ منوری مرا بسوزاند.

                                                               فدریکو گارسیا لورکا

پ ن ١: می دونم بعد از پست قبلیم با اون همه انرژی مثبت این یکی با این همه ناله شاهکاره!!! این نشون می ده که اینجا هم چنان وهم سبزه و منم هنوز همون الهام جیز جیز نشانم با یه دنیا حس!

پ ن ٢:اینم بگم که گاهی وقت ها این جور ناراحتی ها هم توش خوشبختی داره... پس من هم چنان خوشبختم...

پ ن ٣: زمان می خوام برای کنار اومدن با خودم.

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

من خوشبختم.

هر وقت دلم از این شهر  می گیرد، هر وقت دلم هوای تازه می خواهد، ساکم را می بندم، سر ماشین را به سمت خانه باغ کج می کنم و یکی دو ساعت بعد در دنج ترین جای دنیا، در سکوتی ابدی، محو صدای آب و  سحر انگیز بودن سکوت می شوم. ریه هایم را با اکسیژن خالص پر می کنم و برای حال دادن به دلم تا صبح ستاره ها را می شمرم.

من خوشبختم.

در صحرا بالا و پایین می پرم، این پایم به آن پایم پشت پا می زند و با سر زمین می خورم. با بینی غرق خون، زانویی چلاق شده و دستی آش و لاش به خانه بر می گردم.در حمام هنگام شستن سر و رویم از ته دل برای زخم هایی که درد ندارد گریه می کنم و یک خروار از درد های درونیم را بتادین می زنم، در را که باز می کنم از خودم خجالت می کشم، چندین جفت چشم نگران، تمام لحظات بی تابی بی دلیلم، پشت در ایستاده، تعداد قطرات اشکم را می شمردند و دلشان ریش ریش می شد و من چه بی فکر، چه بی مهر... توصیفش سخت است.... گفتن ندارد... فقط تلنگر دارد...

من خوشبختم.

برای تمام داشته هایم. برای تک تکشان و برای ریزه میزه ترینشان. من خوشبختم. زیاد پیش می آید فراموش می کنم این خوشبختی عمیق و در جریان را. غرق می شوم در زندگی بی صاحبی که پایان ندارد، که پر است از روزمرگی، که مشغله اش از یاد می برد تمام داشته هارا، که دل را خفه می کند، قلب را از تپش می اندازد و تو را به داشتن چیزهایی وا می دارد که نابودت می کند. با دست خودت طناب می اندازی گردن خوشبختیت.

من خوشبختم.



پ ن: عروسک کوکی فروغ را دوست دارم... زیاد...

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

بیداد می کند. آزادی بیان را می گویم! جور ناجوری بیداد می کند. یک جور بو دار! روزنامه ها افشاگری می کنند. هر چه دلشان می خواهد می گویند! البته مثل همیشه می خواهند کاری کنند که ما فکر کنیم هرچه دلشان می خواهد می گویند اما باز هم حرف هایشان یک مشت دری وری نشخوار شده ی جماعت آن سوی پرده است! به هر حال روزگار بیداد کننده ای شده است. همین نشخوار ها هم بوی دیگری می دهد! همان بوی ناجور! اصلا همه جا همه چیز، همه ی امور روزانه به صورت ناباورانه ای (به ظاهر) بو دار شده است! آدم می ترسد! از بحث های سیاسی داخل تاکسی ها که در هات ترین درجه ی خود قرار دارد، جوری که آدم وقتی می افتد داخلش شرشر عرق می ریزد و برای تازه کردن نفس پنجره را که پایین می کشد هیچ در را هم باز می کند و ناغافل خودش را هم پایین می اندازد تا نشنود آن همه خزعبلات نشخوار شده را، بگیر تا لبخند ها ی ملیح تمام افسر های مهربان شده ی محدوده ی طرح ترافیک که تا دیروز اگر مرام می گذاشتند و چرخ ماشینت را قفل نمی کردند، بیست هزار تومنی با یک مشت اخم و تخم رو شاخش بود اما امروز برایت لبخند می زنند حتی در فرعی ها یواشکی کلاهشان را هم برایت بر می دارند و با این کار چهار ستون تنت را می لرزانند تا تو به این باور برسی که خبری شده است، که این بو ها از یک جایی می آید، که با خودت بگویی کاش اخم و تخم می کردند اما بو نمی دادند! که پیش بینی کنی روزهای بی بوی بعدی را!

پیچیده شد. بو دار شد. یک جوری شد. شما هم اگر جای من در این چند روز این همه رنگ و وارنگ می دید و می شنیدید از این بهتر نمی شدید! نمونه ی بارزش چهارشنبه ی گذشته! رفته بودم ارشاد. همیشه ی خدا دم در یک ساعتی معطلی داشتم برای ارشاد شدن! اما این دفعه با همان لبخند ملیح به داخل راهنمایی شدم. مثل روز برایم روشن بود که این لبخند سرآغاز یک سری لبخند های مو به تن سیخ کن دیگر است. می خواستم برگردم و یقه ی آن خانم سیبیلوی دم در را بگیرم و به هر چه می پرستید قسمش دهم که ارشادم کند، به مانتو و مقنعه و رنگ لاکم گیر دهد اما این جوری به رویم نخندد. چند لحظه ای هم وسط حیاط ایستادم اما راستیتش را بخواهید همچین غلطی نکردم. بعد از یک دو دو تا چهار تا کردن فوری مثل یک آدم فرصت طلب موذیانه خندیدم و به این نتیجه رسیدم که چرا من از این روزگار بو دار کمال استفاده را نبرم! و اینگونه به راهم ادامه دادم و با یازده لبخند صحبت کردم و امضایی را که چند ماهی بود برای گرفتنش بیچاره شده بودم گرفتم!

و حالا شرمنده ام. هم از دست خودم و هم از دست مردمم. جماعت گل و بلبلی هستیم! توضیح ندارد این لبخند های بو دار امروزها. همه دلیلش را می دانیم. به طرز ناباورانه ای نتیجه اش را هم می دانیم! فقط چرا داد! چرایی که دو روز است کلافه ام کرده! چرایی که بو دارد!

پ ن 1: این کلاه ها برای سر ما خیلی وقت است که گشاد شده است! لااقل برای من یکی که گشاد شده است! فقط مانده مراسم سر کردنش! خفگی می آورد! تا گردن پایین می آید. نفس را می برد....

پ ن 2: روز شماری می کنم زودتر این روزها بگذرد. به ما که نیامده فرصت طلب باشیم. همین یک بارم تا یک سال باید پیش این وجدان گیرمان جواب پس دهیم و تا وقتی که آن امضای لعنتی را پای آن مجوز می بینیم شرمسار شویم حداقل دیگر این مهر محبت ظاهری قلمبه شده را تحمل نمی کنیم!

پ ن 3: پست بو داری شد!:)

نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت است. چند روزی ست با خودم درگیرم. سر این که بیست و یک سالم تمام شده است و با سر افتاده ام در بیست و دو سال. مثل هر سال چند روزی دپ می زنم، چند روزی هیجان زده می شوم، چند روزی دلهره می گیرم، چند روزی به آینده دل می بندم و در آخر به این باور می رسم که سخت می گیرم و به روال عادی زندگی بر می گردم. این برنامه ی هر سال، شهریور ماهم است. بی کم و کاست.

ولی شهریور سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت یک جور دیگری ست. شیرین تر می زند. برایم یک هدیه دارد. یک هدیه تولد از خودم به خودم. یک وبلاگ. آن هم بعد از چند سال دوری از وبلاگ نویسی های پراکنده ی دوران دور دبیرستان. ذوق زده ام. نامش را می گذارم وهم سبز. شعری از فروغ که دوست می دارمش. که دنیایی از رنگین کمان خاطره ها دارد برایم....

حال به همه ی دل مشغولی هایم یک وبلاگ نقلی با دوست ها و اهالی دیاری که دوستشان دارم اضافه می شود.

دل گرمم.

هیچ یادم نیست که کی و کجا و به چه دلیل به این درد بی درمان بگیر و نگیر گرفتار شدم! همان روز های نخست بود و من یک دنده، کله شق، وابسته...

خنده ندارد. باور کردنش هم زیاد سخت نیست. تعلق است دیگر. آدم را از پا در می آورد. حتی اگر یک وبلاگ نقلی باشد که درش را به کل گل گرفته اند و توی دلشان گفته اند بی خیال صاحبش...

درد دارد. همین. بگذریم. تلخ شد.

القصه هم اکنون صدای من را از پرشین بلاگ می شنوید. به گیرنده هایتان هم دست نزنید. فقط آدرس جدید را وارد کنید بقیه با من. از شما چه پنهان دیدم از این بلاگفا که خیری به ما نرسید ببینم این پرشین بلاگ چه گلی یا همون گلی به سرم می گیرد!

پ ن 1:سلام!

پ ن 2: من اینجا بس دلم تنگ است...

پ ن 3: لعنت بر پدر و مادر کسی که در اینجا رو هم تخته کنه!!! یعنی مرد می خواد!! چون اون وقت یه نمه این سیم های من میوفته رو هم... آمپر می چِسبونم(!!) بعد خون جلو چشمام و می گیره یه دو ماهی دپ می زنم بعدم با پرویی می رم یه جا دیگه یه وبلاگِ وهم سبز دیگه می زنم!!! بببببببببببببببله بنده از رو نمیرم!

پ ن 4:ال کلاسیو. قلب من کف پام. دقیقه ی 17 یه جیغ می زنم. دقیقه ی 19 یه جیغ می زنم. دقیقه ی 34 یه جیغ می زنم. دقیقه ی 57 یه جیغ می زنم. دقیقه ی 75 یه جیغ می زنم. دقیقه ی 82 هم آخرین جیغم و می زنم!!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی حال داد... از همین جا به همه ی رئالی ها تسلیت می گم و کماکان بارسارو عقشه!!! مورد توجه منچستری های عزیز فینال می بینیمتون:))

نوشته شده در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody