وهم سبز

 

نمی نویسم چون نوشته هایم غم انگیز است. نمی نویسم چون دلم غم دارد. نمی نویسم چون همان دلِ غمگینم نمی خواهد غم هایش را با کسی شریک شود. نمی خواهد کسی را ناراحت کند، یا احیانا اشکی را در بیاورد...

این روزها مدام یاد گذشته می کنم. اولین روز سال جدید. یک دنیا انرژی بودم. یک دنیا امید به آینده. فکر می کردم امسال از آن سال های به یاد ماندنی میشود. شد آن هم از نوع....

برایم سخت است. تک تک حرفهایی که از جانم بالا می آیند سنگینند، قدر یک دنیا... این سختی برای خودم نیست... عادت کرده ام.... برای شماست... می دانم ورای این کلمه های رج شده را می بینید، می شنوید، می بویید... غصه ام را می خورید...

من آن مار گزیده ای هستم که نه تنها از هیچ ریسمان سیاه و سفیدی نمی ترسد بلکه اگر مار ببیند دنباش هم می کند! این عیب بزرگ من است... می دانم... این عیب بزرگ من است که اگر با کسی دست رفاقت دهم تا ته اش می روم، پشتش می شوم، پناهش می دهم، غمش را می خورم، دل به دلش می دهم و آن قدر برایش مایه می گذارم تا دلش را می زند و نوک تک تک انگشتان عسلی ام را گاز می گیرد! دستم نمک ندارد... این را هم می دانم! یا به قول مامان سبک است... نا خواسته چه قدر ضرب المثل ردیف شد!...

من آدم نمی شوم... اعتماد می کنم... دست رفاقت می دهم... برای رفیق سنگ تمام می گذارم... و بعد همان رفیق گرمابه و گلستان....

بعضی کلمه ها گفتنشان هم رو می خواهد!

عجب نوشته ی در هم و برهم و پر از ضد حالی شد!

این شب ها ی داغ بی سحر اگر پشت باممان با آن ماه غبار گرفته، چند ماهواره ی چشمک زنان که به جای ستاره دل خوش می کنند با بوی ریحان و نعنای باغچه ی مامان نبود...

و در کنار تمام این غرغر ها و این دل خوشی های کوچک اگر هستم... اگر با تمام این ریز و درشت هایی که در این چند وقت روی سر و تمام اعضای بدنم هوار شده اند! ایستاده ام و دم نمی زنم ، برای اوست... کسی که در وجودم لانه کرده است و با تمام حالگیری هایش روزی هزار بار با دمی بزرگ تمام سلول هایم را لبریزش می کنم... خدایی که همین روزها صافکاریم می کند! خدایی که همین نزدیکی است!

 

پ ن 1 : اما رویت این جامه های کثیف بر اندامِ انسان های پاک، چه دردانگیز است!
"شاملو"

پ ن 2: عنوان نام کتابی است از رومن گاری و ترجمه ی خواندنی لیلی گلستان.

 

نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

١.هر شکستی سرآغاز یک پیروزی است.

٢. ده روز است که از خانه بیرون نرفته ام. یا بهتر است بگویم ده روز است از محدوده ی اتاقم دورتر نشده ام.

٣.حالم خوب است. یعنی الان که دارم این ها را می نویسم، معجزه آسا خوبم! ده روز پیش به خواب هم نمی دیدم دوباره بایستم.

۴.در این ده روز هشت تا کتاب خواندم و شش تا فیلم دیدم. دو شبانه روزش را چشم بر هم نگذاشتم و بدون وقفه "ابله" را خواندم. کتاب که تمام شد بیست و چهار ساعت ناقابل خوابیدم. یک روزش هم چهار تا فیلم پشت هم دیدم. می دانم حتی گفتنش هم حماقت است اما در شرایطی که من داشتم، این رفتار هایم یک جور تجویز دارو یا پادزهر یا هر چیز مزخرف دیگری بود. می خواستم فرار کنم. از تمام فکر و خیال ها، تمام واقعیت ها و رویداد ها، از همه چیز...

۵. به غیر از کتاب خواندن و فیلم دیدنِ غیر عادی تا دلتان بخواهد فکر کردم. آن قدر فکر کردم و کردم و کردم که گندش را در آوردم! هزار بار هم دست به قلم شدم اما هر بار نتیجه اش پاره کردن کاغذ و پرتاب خودکار بود! فقط یک بارش شروع کردم به نوشتن و به اندازه ی سه ورق کاهی کلمه ها را کنار هم ردیف کردم بدون هیچ هدف و انگیزه ای. شاید تنها انگیزه اش خلاصی از زیر بار سنگینی بی حد این کلمات لعنتی بود!

۶. باور کنید این ده روز را لازم داشتم. کم و بیش از این کارها می کنم. بهش می گویم دوره ی خودمانی! خودم با خودم! نه آغازش معلوم است و نه پایانش... فقط وقتی با تمام وجود بهش نیاز پیدا کنم می فهمم... خیلی ساده... مثل این بار که ده روز پیش صبحِ زود از بالا دگمه های مانتوام را جلوی آینه بستم، چند ثانیه ای در آینه به خودم نگاه کردم، به عمق چشم هایم زل زدم و بعد دکمه ها را از پایین باز کردم، کیفم را شوت کردم داخل کمد و بی خیال آدم و عالم خوابیدم... همین... صفت بی مسولیت در این موارد انگ خودم است... این را هم می دانم...

٧. تمام شدنش هم مثل شروع شدنش عجیب و غریب است. فقط حسش می کنی. با تمام وجود. حس می کنی که تمام ضعف های ریز و درشتت را پر کردی، چاله چوله ها را آسفالت کردی و یک ماله هم کشیدی رویش، تحملت را که تا درجه ی آخر بالا  رفته بود و آمپرش نیم سوز شده بود گذاشتی خنک شود و به زیر صفر برسد و یک آمپر نو هم مهمانش کنی،... و همین چیز های ساده ی دیگر...

*چاشنی: " آداب بی قراری" را اگر نخوانده اید بهتر است یک زحمتی به خودتان بدهید و بخوانید، معرکه است.

8. آدمی هستم که هیچ کاری را نیمه کاره رها نمی کنم. وقتی شروع کردم تا تهش می روم اما در این چند ماه گذشته فهمیدم در زندگی گاهی لازم است یک سری کارها را نیمه کاره به حال خود رها کرد و بیشتر همش نزد! باور کن!

9. اشتباهات انسان بزرگ قابل احترام است، زیرا ثمر بخش تر از حقایق انسان های کوچک است!
" نیچه"

10.راستش دیگر حرفی برای گفتن ندارم فقط دلم خواست به نیت این ده روز ده شماره بنویسم همین!

نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody