وهم سبز

 

دلم سوخته. داغونم. بغض داره خفم می کنه. غم باد گرفته ام.....

ماه عسل امشب کبابم کرد. آخ چه حکمتی بود نمی دانم. نمی دانم چرا باید اولین باری که این برنامه را می بینم اینجوری باشد. مهمانش آنقدر غریب باشد. دل من آنقدر نازک باشد. اشک هایم آنقدر تند و بی پروا جاری شوند.

دلم دارد کباب می شود. پدر داشته باشی و هشت سال سراغت را نگیرد. هشت سال در آسایشگاه کهریزک بگذرانی چون فلج شده ای. چون بدون ویلچر قابلیت راه رفتن نداری. چون پدر و مادرت از هم جدا شده اند. چون تنهایی.

بعضی وقت ها بعضی نعمت ها را نادیده می گیرم. به چشممان نمی آید محبت خانواده. به چشممان نمی آید لبخند های پدر، دست نوازش های مادر. به چشممان نمی آید سقفی که بالای سرمان است بالای سر خیلی ها نیست. به چشم لعنتی مان نمی آید.

لابد تمام این هشت سال که پدرش دورش خط کشیده بود و فقط مادرش چند وقت به چند وقت به دیدنش می آمد، شب ها سرش که به بالشت می رسید دو قطره اشک برای تنهایی اش می ریخت. دو قطره اشکی که سعی داشتند خیلی از کمبودهای زندگیش را پر کنند... کمی فکر کنید... خیلی سخت است...

مهره های پشتم تیر می کشند. درجه ی عصبانیتم آمپر سوزانده! هر وقت از این قبیل زندگی ها می بینم از آدم بودن خودم بیزار می شوم. از انسان بودن خیلی ها. خیلی ها که لیاقت شان حیوان بودن هم نیست. چون آن هم برای خودش شرف دارد. زیر پر و بال بچه اش را می گیرد. رهایش نمی کند. آخ که هنوز هم وقتی یادم می آید چگونه داشت به  پدرش که مخاطب خیالی اش بود می گفت چه قدر دوستش دارد دلم ریش ریش می شود!

دل نازک شده ام. می دانم. اما هیچ برای این بغض و اشک ها ناراحت نیستم. هیچ برای این که دیده شده اند ناراحت نیستم. هیچ برای این که هنوز هم دلم اشک های بیشتری برایش دارد ناراحت نیستم. حداقلش برای خودم معلوم شد که هنوز انسانیتم در میان این همه کثافتی که دور و برمان موج می زند خشک نشده است!

امشب، شب بیست و سوم رمضان است. باید برایش دعا کنم...

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

اول) بازی که به بهار قول داده بودم و امروز و فردا کردن هایم تا الان طولش داد!

باید زود و تند و سریع جواب این سه سوال سخت را رد کنی بیاید!!

١- چی واقعا خوشحالتون میکنه ؟
٢-چی شما رو از ته دل میخندونه؟
٣-چه جوری غصه هاتونو فراموش میکنید؟؟

همچین همچین هم زود تند سریع نشد به این سوال ها جواب بدهم. تمام این روزهایی که لفتش می دادم فکر می کردم و آخر هم به همان جوابهای اولم رسیدم!

1. خوشحال کردن عزیزانم بیشتر از هرچیز من را خوشحال می کند. عاشق دیدن خنده هایشان هستم. بعد از آن هر کار خوبی که انجام دهم باعث شادیم می شود. البته کار خوب هم برایم تعریف خاصی دارد! بعضی وقت ها کارهای خوبم به دید دیگران خیلی خیلی بد هستند! مثل زدن چند پسر بچه یِ تخس پارکِ چند کوچه بالاتر از خانه مان که مهدی را حسابی اذیت می کردند. بعد از این که تمام راه های صلح آمیز را به مهدی یاد دادم و جواب نداد، یک روز باهم رفتیم پارک و من حالشان را جا آوردم... و این کار خوب به جفتمان چسبید!

2. این یکی دو حالت دارد: اول) در جمع های فامیلی (فکر می کنم دیگر دستتان آمده است ما چه قدر رفت و آمد داریم!!) وقتی شوخی و مسخره بازی شروع می شود و دو تا از پسر عموهای گرامی ام که شدیدا دلقک هستند با هم کل جوک می اندازند (کار همیشگی شان است) و جوک های ناب و دست اول را با لهجه و ادا اطوار پشت سر هم می گویند، اولش می خندی، بعد ریسه می روی، بعدتر همان طور که ولو هستی اشک از چشم هایت سرازیر می شود، بعدترترش غش می کنی کف زمین و دلت را که از شدت خنده درد درونش می پیچد سفت می چسبی! و در آخر که جوک هایشان مورد دار می شود و جانِ ما ها هم می آید توی دهانمان باباخان ها وارد عمل می شوند، با غرغر همه چیز تمام می شود و ما هم چنان می خندیم! نه تنها تا آخر مهمانی بلکه تا دفعه ی بعد! دوم) وقتی خیلی خیلی خیلی خیلی عصبانی هستم! در این مواقع دیگر نمی توانم ظاهرم را حفظ کنم. وا می دهم. بعد شروع می کنم خنده های عصبی بلند کردن. جوری که کفر همه در می آید!

3. من اصلا غم و غصه هایم را فراموش نمی کنم. از این آدم های افسرده که همیشه در غصه هایشان غرق هستند، نیستم. برای غم و غصه هایم زمانی که داغ هستند، سوگواری می کنم. دل به دلشان می دهم. غصه می خورم. شاید اشکی هم بریزم. خودخوری و پیداکردن مسبب و راه حل و این جور مراحل را هم طی می کنم و در آخر کنار می آیم و به زندگی ادامه می دهم. فراموششان هم نمی کنم چون به نظرم این کار آدم های ترسو و بزدل است که جرئت روبرو شدن با واقعیات زندگی را ندارند. غصه های من قصه های منند! با آن ها کنار می آیم. جای دنجی نگه شان می دارم و اگر زمانی لازم شد نگاهی داخل شان می اندازم تا فراموش نکنم روزهایی که تلخ رفتند و درسهایی که به جا گذاشتند!

آخیش. راحت شدم. به خاطر قولی که به بهار داده بودم داشتم دیوانه می شدم که زودتر بنویسمش!

دوم) باز هم به خاطر تمام تبریکاتِ پر از محبتتان متشکر می باشم!

سوم) ابر چند ضلعی هم در وبلاگش یک بازی کرده، من باز هم قل قلک داده شدم! انشا الله پست بعدی!!

چهارم) در این چند روز گذشته دلم هوای " دل سگ " را کرد... برای چندمین بار خواندمش... در این روزها و با این حال و هوا خیلی چسبید... جور دیگری بود... توصیه می شود!

نوشته شده در ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

هر چه می کنم نمی توانم روی کلمات کتاب تمرکز کنم. ذهنم برای خودش می پرد. به ساعت نگاه می کنم. یک ساعتی می شود که نهم شهریور آغاز شده است. دلم هری می ریزد. کتاب را می بندم و به این فکر می کنم که یک ساعت است که بیست و دو ساله شده ام. می دانم که قیافه ام به طرز وحشتناکی ماتم زده شده است. دلم می رود برای دیدن این قیافه ای که هزاران بار دیدمش و حال بیش از هر باری دلم برایش تنگ است. نور چراغ خواب قیافه ام را وحشتناک می کند. خنده ام می گیرد. دراز می کشم روی تخت. دقیقا بیست و دو سال پیش چنین روزی ساعت نه و سی دقیقه ی روز با سر به دنیایی آمدم که خیلی وقت ها آن قدر کفرم را بالا می آورد که از آمدنم پشیمان شوم. اما آمدم. دختر اول. نوه اول. بارها و بارها مامان برایم از اولین دیدارمان گفته." وقتی برا اولین بار در آغوشت گرفتم، موش کوچولو بودی با یک دنیا موی مشکی... رو صورتتم فقط دو تا چشم ورقلمبیده ی مشکی زل زل نگام می کرد...." هیچ از آن روزها یادم نیست. فکر می کنم طبیعی باشد! اولین خاطره ی دوران کودکیم بر می گردد به سه سالگی و شکستن سر خاله ای که با من چهار سال تفاوت سنی داشت و من حکم رقیبش را داشتم...روزهای ویدئو سیاه - که گنجم بود- و سیندرلا و سفید برفی و تام و جری، روزهای دوچرخه سواری و بادبادک هوا کنی، روزهای گل کوچیک و وسطی و خرس وسط، روزهای خاله بازی زورکی ظهر های داغ تابستان، روزهای زانوها و آرنج های زخم و زیلی، روزهای مسقطی و بستنی و آلوچه های نه چندان بهداشتی، روزهای جیغ های بنفش و صورتی، روزهای رفاقت های بی مرز و قاعده، آرارات  علیرضا آرش اشکان سحر الهه شادی، روزهای کودکی... و بعد هفت سالگی...
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ماه و پرنده
میان ما و نسیم
شکست، شکست، شکست....

روزهای زیر بار مدرسه نرفتن، روزهای زیر بار مدرسه رفتن، روزهای پر التهاب امتحان، روزهای رفاقت های بامرز و قاعده، روزهای مقررات و انضباط بازی!، روزهای جیم بازی زنگ ورزش، روزهای میدان های همیشه مهربان نارمک، روزهای شیطنت های دل خوش کنک، روزهای مدرسه... و بعد نوجوانی... روزهای شرارت و دیوانه بازی، روزهای تعطیلی مخ و اعضا و جوارح مرتبط، روزهای کتاب خوانی و کرم کتاب شدگی!، روزهای 40چراغ بازی، روزهای رفاقت های بی رنگ، روزهای دور هم جمع شدن های دوره ای، روزهای کافه نشینی های بی مایه، روزهای عشق و عاشقی های بی مانند.... و بعد تر انگار جوانی... روزهای محکوم به بزرگ شدن، روزهای محکوم به خانوم شدن، روزهای جیغ نزدن، روزهای از درخت بالا نرفتن، روزهای رفاقت هایی که به خیانت، خیانت های که به عشق و عشق هایی که به جدایی ختم می شد، روزهای دل دادن، روزهای دل گرفتن، روزهای طعم گس شکست را چشیدن، روزهای دیوانگی کردن، روزهای زندگی کردن، روزهای لذت بردن، روزهای غم کشیدن، روزهای کار کردن، روزهای برداشت کردن!، روزهای توچال و درکه و دیزین، روزهای دانشجویی کرج و فیروزکوه، روزهای تورهای یک روزه، روزهای دوستی های چند روزه،.... روزهای قد کشیدن!

ساعت 2 نیمه شب است. این عجیب است که یک ساعت زمان برای دوره کردن بیست و دو سال کفایت می کند. من خوابم نمی برد. پر از حسم. حس های مختلف. یادآوری این همه خاطره سر شوق ام آورده. پر از هیجانم. توی تاریکی نشسته ام روی تخت، بالشتم را بغل کرده ام و به تمام روزهای خوب و بدم فکر می کنم. به وبلاگ وهم سبزی که فیلتر شد. به دوست هایی که در این خانه مجازی پیدا کردم و دوستیشان به صد رفاقت حقیقی می ارزد. به وهم سبز جدیدی که پنج ماه از عمرش می گذرد. به همه چیز، به همه کس... چراغ مطالعه را می کشم می گذارم وسط اتاق. آلبوم هایم را می آورم. ولو می کنم روی فرش. غرق می شوم در عکس هایی که امشب با من حرف می زنند. گاهی بغض می کنم، گاهی بلند می خندم و به سرعت با دست روی دهانم می زنم تا صدایش در نیاید،گاهی جیغ خفیفی در دلم می کشم و گاهی چشم هایم تر می شود.... ساعت 3:45 است. باورم نمی شود، این همه زمان را برای چهار پنج تا آلبوم گذاشته باشم... اگر مامان بفهمد باز جغد شده ام کلی غرغر می کند. به در نگاه می کنم، هیکل مامان را درون چهارچوب تصور می کنم. ریز می خندم. مهمانی تمام است. سور و سات ام را جمع می کنم... دو ضربه به در می خورد. انگار باز هم قرار است مچم گرفته شود! در باز می شود. مامان است. خودم را برای غرغرهایش آماده می کنم. برق چشمانش درون تاریکی هم پیداست. می خندد :"تولدت مبارک توله جن!!"

پ ن 1: امسال اولین سالی بود که از جشن تولد خبری نبود! نه مثل هر سال مهمان دعوت شده ای داشتیم نه کسی سرزده به جمعمان اضافه شد! پنج تایی جشن گرفتیم... کوچک و خودمانی... چسبید!

پ ن 2: هدیه گرفتن را بسیار دوست دارم، هدیه دادن را هم همینطور... سعی می کنم بهترین هدیه را با یک دنیا علاقه و محبت قلمبه شده به فرد مورد نظر بدهم... هدیه ای را هم که می گیرم شدیدا عزیز می دارم! اما بیشتر از هر هدیه ای از این که کسی به یادم باشد خوشحال می شوم.... این به یاد بودن یک دنیا می ارزد و زنگ ها، اس ام اس ها، کامنت ها، آفلاین ها و میل هایی که در این چند روز به دستم رسید باارزش ترین هدیه ها برایم بود!

پ ن 3: جا دارد از تمام دوستان عزیزی که این روز بزرگ!!! را به من تبریک گفتند و من را مرام کش کردند تشکر کنم... چاکریم!

پ ن 4: با تشکر ویژه از: شیرینی فروشی سالوت، حلیم فروشی محل، آشنایان و دوستان و فک و فامیل محترم که با تبریکاتشان خفه ام کردند، خاله کوچیکه که فرداش زنگ زده با من دعوا می کنه چرا دیروز به من یادآوری نکردی نهمه!!!، همساده روبرویی، وبلاگ نویسان مقیم مرکز، وبلاگ نویسان مقیم خارج از مرکز!، همکارهای محترم، کلانتری شهرک!!، تمام دوستان با مرام این بیست و دو سال و خانواده محترم رجبی!!!

پ ن 5: می دانم طولانی شد اما اگر این یکی را نگویم هناق می شود توی گلویم می ماند!!! مهدی به پیشواز تولدم رفته بود و از شنبه یک مبلغی پول به عنوان هدیه ام به من می داد و فردایش پس می گرفت!!! روز آخر هم رفت تمام پول مربوطه را مقدار زییییییییییادی پاستیل خرید و به عنوان هدیه به من داد تا سه تایی بخوریم! آن قدر این ماجرا برایم جالب و خنده دار بود که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد!

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

امروز تولدم بود!

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

هفته دوم عید- عصر- خانه باغ

چند روزی است که آمده ایم خانه باغ. این جا شدیدا شلوغ است و انگار نیمی از جمعیت تهران به اینجا هجوم آورده اند. در تمام کوچه باغ ها و خیابان های اصلی ماشین ها دوبله سوبله کنار هم پارک شده اند و راه را بند آورده اند. ما همان چند روز پیش با خودمان تلویزیون 29 اینچ اتاق مامان اینا را می آوریم تا تلافی نداشتن کرسی و ضایع شدگی مان را کرده باشیم. نه تنها تلافی اش می شود بلکه قضیه فراتر هم می رود! در کل فامیل نارنجی و طوسی و زرشکی و الا آخر می پیچد که تلویزیون خانه باغ اینچ اش از همه بیشتر است!... عصر فردای دومین روز ورودمان ماجرای جالبی اتفاق می افتد. یک هو محبت کل فامیل به ما قلنبه می شود و خانه ما لب با لب پر از مهمان می گردد. همه آمده اند بازدید عید ما. حتی بزرگتر هایی که ما به دیدنشان نرفته بودیم. نیامده تلویزیون روشن می شود و روی کانال سه قفل می کند. من یک دستم سینی چای و دست دیگرم شیرینی آن وسط بال بال می زنم. جومونگ شروع می شود. من هنگ می کنم. آبروداری می کنم و حرفی نمی زنم. به تعداد موهای سر من سینی چای و میوه و شیرینی و آجیل و شکلات گردانده می شود. فیلم تمام می شود. مهمان ها کم کم می روند. ما می مانیم و یک خروار ظرف نشسته. هیچ کداممان به روی خودش هم نمی آورد که جریان چیست. بیچاره شده ایم.

 از آن روز به بعد تا آخرین روزی که آن جا بودیم این ماجرا تکرار شد. به مدت یک هفته تمام. روزهای اول جز خستگی و تیره و تار دیدن دنیا چیزی برایمان نداشت اما بعد همه در کارها کمک می کردند و این دور هم جمع شدن آن هم با آن تعداد بالا (یک روز یاسی شمرده بود دقیقا 68 نفر با بچه در پذیرایی نشسته بودند!!!) که همه آشنا و فامیل و دوست بودند، لذت بخش شده بود و به اندازه ی ده ها هفته برایمان خاطره گذاشت.

من در تمام آن روزها با خودم دست به گریبان بودم. عصر ها دورهم خوش می گذراندم و غروب ها خود زنی می کردم! آن قدر از این سریال کسالت بار بدم می آمد که حد نداشت. همان اوایل که آمده بود یک روز یاسی دی وی دی کاملش را آورده بود خانه. نزدیک بود خونش را بریزم. و حالا بعد از چند ماه از پخش شدنش آن قدر طرفدار داشت که به خاطرش دور هم جمع می شدند و دو ساعت تمام بدون این که پلک بزنند تماشایش می کردند. برایم غریب بود. دلم می سوخت دور هم جمع شدن ما باید برای یک سریال کره ای باشد. مگر خودمان افسانه و اسطوره و داستان کهن کم داشتیم؟ مگر قهرمان های حماسی ما کم بودند؟ مگر پشتوانه ی تاریخی ما چیزی از تاریخ کره کم تر دارد؟ خودم هم می دانستم و می دانم که ما غنی تر از هر نژاد و ملت و مرز و بومی هستیم و کمبود ما از گذشته و نیاکانمان نیست، از هم دوره ای هایمان است... از این انسان هایی که با ما دارند تاریخی که چند سال دیگر برای بچه ها و نوه ها و نتیجه هایمان می گذاریم را می سازند. از خود ما! که کمر به قتل گذشته نوادگانمان بسته ایم. اگر داستان های کهن پشت به پشت منتقل نمی شد اثری از آن ها به جا می ماند؟ اگر پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدرهایمان این داستان ها را برای بچه هایشان نمی گفتند، اگر نقال ها نقل نمی کردند، اگر فردوسی ها نمی نوشتند، اگر  و اگر و اگر.... آن وقت ما چیزی به اسم تاریخ داشتیم؟ چیزی به اسم پشتوانه هزاران ساله که به آن بنازیم!... همه مان مقصریم. مقصریم که در مقابل صدا و سیمایی که سردمدار این نابودی است، سکوت می کنیم... مقصریم که خودمان هیچ کاری برای زنده نگه داشتن پیشینه ی این آب و خاک نمی کنیم... رسالتی دیگر در میان است... باید کاری کرد قبل از این که خیلی دیر شود...

 

پ ن 1.دارم این پست را می نویسم، صدای مهدی که بیشتر به نعره می ماند از اتاقش می آید:" یاد جومونگ و سوسانو دل می بره چین و بویو، دل و می بره چین و بویو!!!" خنده ام می گیرد! شاید برای شروع هر کس باید از خانواده اش شروع کند!

پ ن 2. می دانم که بعضی ها از این سریال لذت می برند... می دانم این جرم نیست... مخالفتی هم ندارم... امیدوارم بدانید حرف من چیز دیگری ست.

پ ن 3. نوه ی عمه ام پنج سالش است. عاشق جومونگ شده و دیوانه شان کرده. صبح تا شب زندگیش جومونگی ست! آمده بودند خانه مان. داشت درباره جومونگ و خیالبافی هایش حرف می زد. یاسی بهش گفت: " جومونگ زنش و ول نمی کنه بیاد تو رو بگیره!!" قشقرقی به پا کرد بیا و ببین! خانوم خودش و همسر آقا می دونه!! دلم برای دختر عمه بیچاره ام تو این روزهایی که آقا آمده ایران می سوزد! خدا صبرش بده!

پ ن 4: ایرانی نامه عزیز، شادی جان و قلم فرانسه خان نیز دراین باره نوشته اند و همان نوشته ها من را به نوشتن واداشت... این هم اولین قدم از رسالت من!

 

 

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

چند روزیی بود که چشم چپم درد می کرد و بنای ناسازگاری را گذاشته بود. هر روز در لیست کارهای روزانه ام مراجعه به دکتر چشم را می گذاشتم ولی به خاطر مشغله زیاد و پشت گوش اندازی به فردا و فردا و فردا ها می افتاد. امروز دردش آن قدر زیاد شده بود که گونه ی چپم هم تیر می کشید. دیگر چاره ای جز تسلیم نداشتم. زنگ زدم به دکتری که از کودکی پیشش می رفتم تا وقت بگیرم. منشی مثل همیشه برای بیست روز دیگر وقت می داد. کلی برایش آسمان و ریسمان بافتم تا قرار شد بین مریض ها کارم را راه بیاندازد.

مطب دکتر مثل همیشه شلوغ بود. نیم ساعتی ایستادم تا یکی از صندلی ها خالی شد و کسی زودتر از من پرش نکرد. بین یک آقای هیکلی اخمالو و یک پیرزن نحیف نشستم. تمام دقایق انتظار به کسالت بار ترین شکل ممکن گذشت. پیرزن مدام با دخترش حرف می زد و مرد نفس های عصبی بلند می کشید. دلم می خواست کتابی که همراهم بود را بخوانم اما درد چشمِ چپم امانم را بریده بود. بالاخره یک ساعت و پنجاه دقیقه انتظار به پایان رسید و من مفتخر به زیارت دکتر شدم.

در اتاقش را باز کردم و اولین چیزی که دیدم نگاه مهربانش بود. یخ کردم. باورم نمی شد. همان طور بی حرکت پشت در ایستاده بودم و نگاهش می کردم. اگر نگاه مهربان و لبخند همیشگی اش نبود به خودم می قبولاندم که اشتباه آمدم و بر می گشتم. به زور سلام کردم و روی اولین صندلی وارفتم. چشم هایم پر اشک شده بودند و دلم... باورش سخت بود. از مامان شنیده بودم که مریض شده است. شنیده بودم با سرطان دست و پنجه نرم می کند اما به خواب هم نمی دیدم آن دکتر خوش استیل با دریایی از موهای خرماییِ دوران کودکی ام به این مرد ظریفِ استخوانی با موهایی یک دست سفید تبدیل شده باشد. خوب شناختم. شروع به احوال پرسی کرد و نگاهش طوری بود که از خودم خجالت کشیدم... می دانست برایش غصه دار شده ام... شروع کرد از گذشته گفتن... از آن زمان که من خاله سوسکه بودم و هر وقت چشمم ضعیف تر می شد آبغوره می گرفتم و دکتر برای آرام کردنم همان جمله ی همیشگیِ امیر منم چشماش ضعیف تر شده را می گفت و همین یک جمله مثل آبی روی آتیش آرامم می کرد. این موضوع که پسر دکتر نه تنها چشم هایش ضعیف است بلکه از من هم بدتر است خوشحالم می کرد. یک حوشحالی بچگانه و شاید احمقانه... با هم می خندیم. به گذشته های دور... معاینه چشم چپ من هم تمام می شود. دکتر بینایی دو تا چشمم را بررسی می کند. تغییری نکرده. چند سال است. وقتی می گوید: "خدارو شکر که چشم هات ثابت مونده"  قلبم از آن همه محبتی که در کلام و صدایش است می گیرد.. نگاهم می کند با شیطنت می گوید: "امیر من... " خنده ام می گیرد... او هم می خندد.. آن هم با صدای بلند... وقتی جلویش می نشینم تا نسخه ی چشم چپم را بپیچد، درباره ی امیرش می پرسم و این که ایا واقعا چشم هایش ضعیف است یا برای دل خوشی من می گفته... می خندد و می گوید: " داستان امیر من داستان کوزه گر و کوزه شکسته است!"... نسخه ام را می گیرم... با تمام وجود برایش آرزوی سلامتی می کنم و سعی می کنم اشکی را که چشم چپش را خیس کرد نبینم...

چشم چپم درد می کند... نگاه کردن به صفحه ی مانیتور اشکش را در می آورد. دلم می خواهد نوشته ام را ادامه دهم. دلم می خواهد بهتر از این برای دکتری بنویسم که در تمام این سال ها پیشش می رفتم و به اندازه ی دو تا چشمم برایش ادای دین کنم... اما چشم چپم درد می کند. باید ساعتی یک بار یک قطره تویش بریزم. قطره وارد گلویم می شود و عجیب تلخ است. نگاه دکتر از جلوی چشم هایم نمی رود. گونه ام تیر می کشد. یک چشمم برای دکتر گریه می کند و چشم دیگرم برای حال زار خودش. باید یک قطره ی دیگر بریزم!

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody