وهم سبز

صبح زود از خانه که می زنی بیرون به جای سلام به راننده اخم می کنی... دست خودت نیست... تحمل نگاه های هیزش را نداری... قبل تر ها اگر این جور آدم ها به پستت می خوردند سلام می دادی و در جواب نگاه های خیره شان سرت را پایین می انداختی... اما حالا برای درآوردن چشم هایش ثانیه شماری می کنی... باید چند تا بانک بروی... از این بانک به آن بانک با خودت فکر می کنی که چه مرگت شده... چرا انقدر زود از کوره در می روی... اگر دلخوشی داشتن آشنا آن سوی باجه های بانک ها هر چند دقیقه یک بار ته دلت را شیرین نمی کرد با این فکر و خیال ها دق می کردی... بانک آخر داری تند تند پشت نویسی می کنی و چشمت به ساعت است که کلاس ظهرت دیر نشود ... با صدای وزوزش بر می گردی و نگاهی بهش می اندازی... نگاهت را با منظور می خواند... خودش را به تو نزدیک می کند و مدام زیر لب دریوری می گوید... قبل تر ها به روی خودت نمی آوردی... پیش خودت می گفتی این جور آدم ها لیاقت هم کلام شدن ندارند حتی اگر آن کلام ها یک مشت لیچار درخور حالشان باشد... اما حالا تاب نمی آوری... چک ها را می دهی دست آشنایت تا زودتر کارت را راه بیندازند... بر می گردی... لبخند گل و گشادی تحویلش می دهی... پای راستت را بلند می کنی و محکم می کوبانی روی پای چپش... با همان لبخند طویل... له شدن انگشت های پای چپش را احساس می کنی... حقش است... این را توی دلت می گویی...

یک ربع زودتر می رسی سر کلاس... کلاسی که تا به حال یک جلسه اش را هم حضور نداشتی... از شانس بدت کارگاه است و یک جلسه غیبت مساوی با حذف است و تو نمی دانی با این همه غیبت چه خالی برای استاد ببندی... با ذهنی در گیر ما بین توجیحاتی که باید به استاد ارایه دهدی و این بدقلقی های این روزهایت، جواب سلام بچه ها را می دهی... یک آمار سرانگشتی می گیری سه دختر و سی و هفت هشت پسر... تو هم که قرار است توسط استاد ضایع شوی... حالت بهتر تر می شود!... به هر دری می زنی تیرت به سنگ می خورد!... استاد تمام در ها را بسته است... قبل تر ها کم نمی آوردی و با زبان همچین خرش می کردی که همان جا تمام نمره کلاسی را هم می گرفتی... اما حالا تاب خنده های کلاس را نداری... چشم در چشم استاد می گویی به درک!... همه ی خنده ها لال می شوند و تو با خونسردی وسایلت را جمع می کنی... قبل از رفتن دهان باز استاد را برانداز می کنی و داری پایت را از درگاهی بیرون می گذاری که استاد با تته پته قضیه را ماست مالی می کند و اجازه می دهد این ترم از حضورش مستفیض شوی... با خودت فکر میکنی که او هم فهمیده است این روزها حسابی قاطی کرده ای...

شب تمام طول راه تا خانه به این فکر می کنی که چه مرگت شده... همه چیز به ظاهر رو به راه است و تو هم همان آدم قدیمی هستی اما چیزی درونت گم شده است... خوب تر که فکر می کنی می بینی اثری از همان یک ریزه صبری که آن گوشه موشه های وجودت بود، نیست... انگار ته کشیده است... یا شاید در شلوغی و ازدحام این روزهایت گم شده اند... خیلی خری که بعد از فهمیدن گم شدن صبرت می خندی... خوشحالی که بالاخره دلیل مرض ات را پیدا کرده ای... ای بگی نگی ته دلت عروسی هم می گیری... کیفت را باز می کنی... سر رسید کوچک ات را در می آوری... سر لیست کارهای روزانه ی فرادیت می نویسی، پیدا کردن صبر!

پ ن 1: فکر کن بعدش یک نگاه به تاریخ همان روز می اندازی... بیست آبان!... چی به یادت میاد؟... تولد مامان!... ساعت چنده؟ هشت شب... تو کجایی؟ وسط اتوبان شلوغ و پر از ترافیک!... چی کار می کنی؟ جیغ می زنی که حالا چه خاکی تو سرم بریزم!... چه خاکی تو سرت می ریزی؟ بدوبدو از اولین مغازه برای مامان جان هدیه می خری... از گل فروشی سر کوچه تان یک دسته گل نرگس می گیری... با پسرک گل فروش سر پیچیدنش یکه به دو می کنی... و در آخر همه چیز به خیر و خوشی سمبل می شود!... مامان می خندد و تو در دلت به این فکر میکنی که امروز هزار بار تاریخ را هزار جا نوشتی اما هیچ چیز به یادت نیامد که نیامد... تازه می فهمی چه قدر ذهنت درگیر پیدا کردن چیزی بود که دوباره داشتی فراموشش می کردی!

پ ن 2: کیک و بابا گرفته بود... یعنی همه یادشون بود غیر از من که خدارو شکر اونم کسی نفهمید... بابا داده بود روی کیک نوشته بودند... " عزیزم تولدت مبارک، می خواهم بدانی که روز دیدار تو اولین روز از باقی عمر من بود" خدا شانس بده! شدیدا حسودیمان شد!!

پ ن 3: گریستن را گاهی توان آن نیست،
          تا ترجمه ی اندوه آدمی باشد!                     "یغما گلرویی"

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

دیشب مهمان رویایم بودی... مهمان افتخاری... حواست هست از آخرین باری که خواب هایم را با حضورت رنگ و بو می دادی ماه ها گذشته است؟... ماه ها نه، دقیقا پنج ماه و سه هفته و سه شب!... خنده هم دارد!... بعد از این همه سال دیوانگی است شمردن ماه ها و روزهایی که خوابت را نمی بینم!... چه کنم که هنوز هم نداشتنت برایم عادت نشده است... این کارهایم کاملا غیر ارادی است...
دیشب به خوابم آمدی و من یک روز تمام بی قرار بودم... بی تاب میان دو حس خوشحالی و ناراحتی... تمام روز... و حتی حالا که تمام خانه به خواب رفته است... دلم ارام ندارد... دیدن تو در خواب آنقدر برایم عزیز است که تا عرش بالایم برد اما این چه خوابی بود که برای مهمانی انتخابش کردی؟... هنوز هم اذیت کردن من برایت لذت بخش است؟... یا شاید می خواهی به من ثابت کنی که در آن کل کل دیرین تخس بازی برنده نهایی هستی؟... قبول...
در خانه ی پدری مامان نشسته بودم... نه کز کرده بودم... یاسمن کنارم اشک می ریخت و من بی صدا درون خودم جیغ می کشیدم... عموی بزرگم آمد صدایم کرد... از خانه که بیرون رفتم، قبرستان رویرویم بود و جمعیتی سیاه پوش... و من که به سویشان می رفتم اما هر چه بیشتر قدم بر می داشتم دور تر می شدم... انگار هزار سال بینمان فاصله بود... خسته از این کشاکش بی حاصل با چادری سیاه و غرق خاک روی زمین نشستم و باز هم جیغ هایم درون گلو خفه می شدند... روحم در عذاب بود... از دور مرده ای می آوردند و دورش پر از آدم هایی بود که می شناختم... به من که نزدیک شدند یک نفر از میانشان جدا شد و به سمت من آمد... دستش را محکم کوبید میان سینه ام و من پخش زمین شدم... احساس تنهایی و بی پناهی می کردم... مدت زیادی همان طور افتاده بودم... نایی یا شاید هم امیدی برای بلند شدن نداشتم که تو آمدی... از بالای سرم... هیچ وقت انقدر واضح و روشن مهمان رویایم نبودی... دستت را دراز کردی و من دستم را به دستی دادم که.... بلندم کردی و تنگ در آغوش کشیدیم... حتی آن لحظه هم حالم اندکی بهتر نشد... باز هم همان جیغ ها و باز هم گلویی که صدایش را گم کرده بود... به عادت دیرین دستت را انداختی دور کمرم و مرا با چند قدم به جمعیت رساندی... همه شان به ما نگاه می کردند... و مامان که کنار قبری، بی اشک گریه می کرد....
می بینی؟... این بار به جای رویا به کابوس هایم پا گذاشتی...
دلم گواهی بد می دهد! امروز آن قدر صدقه داده ام، حسابش از دستم در رفته است... عزیز همیشه می گفت صدقه بلا رو دور می کنه، مادر!... امیدوارم راست گفته باشد...
یادت هست همیشه رویاهای من تعبیر می شد؟... امکان ندارد خوابی ببینم و چند وقت بعد در این دنیا نمود پیدا نکند... انگار مرز رویا و دنیایم  از بین رفته است... همه چیز الا مهمان بی وفای گاه و بی گاهش!... این هم از بدجنسی توست... دلم گواه بد می دهد...

پ ن 1: بیشتر از این نمی توانم بنویسم... می ترسم... می ترسم جمله ای یا حتی کلمه ای بنویسم که نباید می نوشتم... می ترسم از قدرت کلمات...

پ ن 2: دلشوره دارم... خدا کند فقط یک کابوس بوده باشد و بس!...

پ ن 3: نمی دانی گفتنش چه قدر سخت است... تمام روز با این دلشوره ی لعنتی به این موضوع فکر می کردم.... و آخر دقایقی پیش جنگ صلیبی درونم به پایان رسید... هی با توام... مهمان گاه و بی گاه رویاهایم... می دانی... تو، زندگیت، باهم بودنمان در این دنیا به پایان رسیده است... رسیده بود!... سال ها پیش... به آن هم عادت نکردم... خو گرفتم... و حالا فکر می کنم بهتر است بودنت در رویاهایم هم به پایان برسد!... نمی خواهم از این به بعد به کابوس هایم بیایی... نمی خواهم برایم خبر شوم بیاوری... بگذار یادهایت همه رنگی باشند!

نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

من الی الیوویج جیزجیزاف هستم. از نوادگان تیر پروفسور فیلیپ فیلیپوویچ پره ئو براژنسکی. قطعا می شناسیدش! متولد مسکو می باشم. اما سالیان درازی است که در بارسلون زندگی می کنم و بر خلاف اجدادم که همگی پزشک و دنبال پیوند زدن های اعجاب انگیز بودند، پزشکی نخواندم. شغل اصلی من دستیار اول جوزف گواردیولا مربی تیم بارسلونا می باشد. البته این را بگویم که همه ی کارها را من پشت پرده می کنم و پپ(همان جوزفِ خودمان، من پپ صدایش می کنم!! آخر ما با هم این حرف ها را نداریم!!) عروسکی بیش نیست! من تمام طول فصل همراه تیم در تمرینات شرکت می کنم و بعضی از روزها که تمرینات زودتر تمام می شود با برو بچس در نیوکمپ گل کوچیکی می زنم. جایتان خالی مسی هم به گرد پایم نمی رسد و یک تنه همه را دریبل می کنم! حتی پویول غیرتی و متعصب را! و در آخر هم به ویکتور گل نمی زنم چون کلا آدم درپیتی است و گل زدن به او بی کلاسی می باشد. (یادم باشد این فصل به جای خرید های الکی یک دروازه بان درست و درمون بخرم!)

جایتان خالی زندگی خارجکی من خیلی باحال و عالی می باشد. در تعطیلات مابین فصل ها، با هواپیمای اختصاصی بارسا به گردش می روم! آخر می دانید لاپورتا خیلی خیلی هوای من را دارد. خودش خوب می داند که اگر من نباشم در نیوکمپ سنگ روی سنگ بند نمی شود! برای همین هوایم را دارد که یک وقت جذب پیشنهاد های وسوسه برانگیز تیم های دیگر نشوم. بله داشتم می گفتم. اول از همه یک سر به پراگ می زنم. من می میرم برای این شهر. یک راست به رستوران "ردولف دوم" می روم یک کاسه "سوپ کافکا" سفارش می دهم و در حالی که احساس می کنم جایی نشسته ام که هر روز کافکا در آنجا می نشست و سوپش را مزه مزه می کرد، سوپم را تا ته می خورم! بعد وقتی حسابی از مهِ آبی رنگ شهر در غروب و آرامش و نجابت شازده وار بناها سیر شدم، سر هواپیما را به سمت پاریس کج می کنم. بالاخره یک آدم خارجکیِ کار درست باید خرید هایش را از یک جایی بکند دیگر! و کجا بهتر از پاریس! البته در کنار خرید هایم سری هم به اپرای پاریس می زنم! آخر شبح اپرا از دوست های نزدیکم می باشد.کافه ها و گالری های پاریس هم که جای خود دارد! دردسرتان ندهم، در زمان تعطیلات من کلا جایی بند نمی شوم. تا به جایی می رسم سه سوت بعدش هواپیما را آتیش می کنم و راهی جای دیگری می شوم. یا در سوییس درحال اسکی کردن هستم، یا تحت تاثیر انیمیشن آپ سر از آمریکای جنوبی در می آورم! یا برای دیدار فک و فاکیل به روسیه می روم و وعده ای مهمان کاخ کرملین هستم، یا در دشت های مونتانا سوارکاری می کنم! خلاصه که کل دنیا زیر چرخ های هواپیمای من است!!! بعد از تعطیلات هم به نیوکمپ بر می گردم و در خانه ام که یکی از قصر های قدیمی اسپانیا می باشد و هدیه خوان کارلوس اول پادشاه اسپانیا  باز هم می باشد حالش را می برم!

دیگر حوصله ندارم از زندگی خوش خارجکی ام بنویسم! فقط برای این که حالی به هواداران تیمم بدهم این یکی را هم  عرض می کنم که این فصل نیز مانند فصل قبلی هر سه جام از آن ما می باشد و بقیه تیم ها بروند کشکشان را بسابند!

مخلص همه الی الیوویچ!

 پ ن 1: بازی بامزه ای بود!

پ ن 2: تمام دوستان دعوتند... با زبان خوش خودتان بنویسید!

 

 

بعدا اضافه شد: امشب بارسا با اساسونا بازی داشت. تلویزیون پذیرای در تصرف مامان و یاسی بود. ناچار به اتاق مامان رفتم. اتاق تاریک بود و تلویزیون روی کانال سه و بابا که روی تخت دراز کشیده بود و به من لبخند می زد. خودم را کنارش جا دادم و 90 دقیقه تمام دو تایی یک بازی شل و ول را باصدای دل انگیز خیابانی دیدیم!
من بعد از کلی وول خوردن: اااه چرا من اینجوری که می خوابم نمی تونم تلویزیون و ببینم؟!!!
بابا: فوتبال بین نیستی! ببین من از اول بازی همین جوری صاف خوابیدم و کل بازیم دیدم!
من با من و من: آخه بابا جان شما که درد بی درمون ک.و.ن جنبونک ندارین!!
بابا با چشم های چهار تا شده، دهانی باز، ابرو هایی که با زحمت داشتن اخم کردن را تمرین می کردند و دهانی که خنده اش را می خورد: پدر سوخته!
در آخر بازی با زحمت های فراوان پی کی و گل به خودی قشنگ او مساوی تمام شد!

 

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

این روزها آن قدر دختر خوبی شده ام که نگو! از سر کار که می آیم یک راست می نشینم اینجا و در بازی های مختلف شرکت می کنم!! دوستان بشتابید! تا من داغ هستم می توانید همچنان من را در بازی های دیگر شریک کنید! از ما گفتن بود!

این هم بازی ابر چند ضلعی خان:

باید با زبان خوش چند نفر از آدم های موثر در زندگیت را لیست کنی... آن جور هم که من فهمیده ام، درهم است و نباید سوا کنی! یعنی خوب و بد را قاطی تحویل دهی!... مثل آن یکی بازی اولش کلی فکر کردم و دیدم هیچ آدم موثری در زندگیم پیدا نمی کنم... بعد احساس کمبود کردم و کلی غصه خوردم!... بعدتر ش گفتم اینجوری نمی شود مگر من چه چیزی از این ابرک چند ضلعی کم دارم که او این همه آدم دارد و من در یکی دو تایش مانده ام!... خلاصه نشستم فکر کردم... آن قدر فکر کردم و تلاش کردم و دوباره فکر کردم و تلاش کردم تا این ها را از بایگانی مغزم کشیدم بیرون! دلتان بسوزد!

1. خدا... بله خودِ خودِ خدا!... تعجب هم ندارد! با نفوذ تر کسی سراغ دارید که سر لیستم قرار بگیرد؟! آن بالا نشسته است و هر جور دوست دارد ما را قر می دهد!! دمش گرم... هر قرش کلی حال هم دارد!... ما که راضی هستیم و به جز هفت هشت باری که در روز دعوا می کنیم در صلح و صفا به سر می بریم... شکر!

2. مامان و بابا... اگر لطف بیکرانشان برای ساختن من و حمل نه ماه ام که خیلی هم دردسر داشته ام نبود، منی هم نبودم... می بینید تاثیر تا چه حد می تواند باشد؟!!... از این ها گذشته تمام این سال ها و ماه ها و هفته ها و روزها برو تا ثانیه ها من را تحمل که می کنند هیچ، جوری هم رفتار می کنند که یعنی ما از داشتن تو لذت هم می بریم!... و نیازی به گفتن هم ندارد که تمام موجودیت من با تمام خوبی ها و بدی هایم بیشترِ بیشتر ساخته ی دست آن هاست!

3. عمو بهروز... عموی واقعی ام نیست... سال های دور که کوچک بودم و با بابا هیئت می رفتم، مظهر تمام خوبی ها بود برایم... جیب هایش همیشه برای من شکلات داشتند و دست هایش برای نوازش سرم ثانیه شماری می کردند... مرد بزرگی بود... اگر این روزها هنوز هم پایبند محرم و صفر هستم نصف بیشترش برای این است که آن روزها آخر هیئت که بساط شستن دیگ ها علم می شد، ما را دور خودش جمع می کرد، به اندازه ی ما کوچک می شد و با زبانی که می فهمیدیم از غریبی امام می گفت... یادش هم پشتم را می لرزاند!... زود رفت... هنوز که هنوز است عکس هایش به من لبخند می زنند!

4. آرارات... پنج شش ساله که بودم همبازیم بود... فکر می کنم سی و هفت هشت سال را داشت اما مغزش به اندازه ی یک بچه ی پنج شش ساله نمی فهمید... هیبت وحشتناکی داشت... درشت بود و قد بلند و زیبا... زیبایی که به خاطر نقص به چشم نمی آمد... همه بچه ها ازش می ترسیدند و من هم مثل همه... دوستیمان سر این شروع شد که پسرهای بی ادب کوچه مان که من را آدم حساب نمی کردند برای همبازی شدن با یک دختر برایم شرط گذاشتن... این که در خانه آرارات بروم و چند تا از آن همه توپی که در حیاطشان افتاده بود را بگیرم... هیچ وقت آن روز را یادم نمی رود... چه قدر گریه کردم... آن روز آرارات نه تنها تمام توپ هایمان را داد بلکه چند تا تیله هم به من داد... به خیال خودش می خواست آرامم کند... عاشق تیله بود و به اندازه ی یک دنیا تیله داشت...کم کم ترسم ریخت و بعد ها با هم دوست شدیم... هم بادیگاردم بود و هم دوستم... هم تمام رازهایم را می دانست و هم جور تمام خرابکاری هایم را می کشید... ته مرام بود... چه شیشه ها که با توپ من شکسته نشد و آرارات پس گردنی اش را نخورد... چه دعواها که راه نیانداختم و پشتم به آرارات گرم نبود!...یادش به خیر! مغز کوچکی داشت اما دلش به وسعت یک دریا بود...

5. بنفشه... رفیق فابریک گرمابه و گلستانِ بنده! همین... و یک چیز دیگر... بنفشه خانوم می دانم اینجا را می خوانی و به من می گویی حوصله اش را ندارم، از اینجا تا ته دنیا دوستت دارم!

6. استاد ابراهیمی... آخ که می میرم برایش!... تنها کسی که توانست من را کمی آدم کند... به راه بیاورد... سر کلاس درس بنشاند... باعث پیدا شدن اجسام شگفت انگیزی مثل قلم و کتاب و احیانا جزوه ای در کیفم شود... به اندازه موهای سرم با هم دعوا می کردیم... وحشتناک ترین استاد دانشگاه بود و کسی جرئت نگاه کردن در چشم هایش را نداشت... آدم کردن من را وظیفه ی خودش می دانست و نه تنها من را یه نیمچه آدم کرد بلکه نمک گیر آن همه صفا و صمیمیت پنهان ما بین اخم های گره کرده و چشمان خون چکانش هم شدم... هنوزم هر بار که می بینمش به خاطر آن دو بلایی که همان اوایل سر ماشینش آوردم شرمنده ام!... خدا مرا ببخشد!

7. ایمان... در یک پاییز با هم آشنا شدیم و در یک پاییز از هم جدا شدیم... با او عاشق شدم، دل دادم، دل گرفتم، درد کشیدم، اشک ریختم، از ته دل خندیدم، رفاقت کردم، مهربانی دادم، خیانت دیدم.... آن چند فصل با تمام تلخی ها و شیرینی هایش و این بشر با تمام خوبی ها و بدی هایش، برایم عزیزند... الان که به آن روزها فکر می کنم می بینم اگر آن ها را پشت سر نمی گذاشتم وجودم یک حفره ی خالی داشت که با هیچ چیز دیگر پر نمی شد!

8. حاج آقا امجد... هر سال شب های قدر به همراه خانواده محترم و دوستان عزیز و گرامی تشریف محترمانه مان را می بریم کوی دانشگاه! (امسال هنوز قسمت نشده!)... بعد از جوشن کبیر و صغیر!! حاج آقا امجد بالای منبر می رود... تنها کسی است از جماعت عمامه پیچ که دوستش دارم و دلم برای لبخندش می رود... ته صفاست به خدا... حرفهایش بوی عجیبی دارند... از جنس خودتند نه جماعتی که سجاده آب می کشند و ... رسما دوستش دارم... و هربار که پای حرفش می نشینم مثل کوزه ای تو خالی پر می شوم... پر از آب حیات!

9. عمو فتاح... مردِ شماره یکِ کتاب فروشِ من با سری تاس و سیبیل هایی تاب خورده... تمام این کتاب هایم از زیر دستش رد شده اند و بحث ها و جدل های بعدشان در بین دود های سیگارش به پا شده اند... رسم و رسوم غریبی دارد در رفاقت... فکر می کنم بزرگترین معلم زندگیم است و حالا حالا باید بدوم تا چوب خط هایم پیشش پر شود!

10. آقا بده... دوست ندارم حتی اسمش را ببرم... مدیر محترم جایی که تا همین چند هفته ی گذشته کار می کردم... عقایدش با عقایدم فرسنگ ها فاصله داشت اما به خاطر خوبی هایش و همکارهایم و کاری که شروع کرده بودیم و خوب هم گرفته بود ماندم... ماندم و هر بار در جلسه های دو هفته یک بار که پیدایش می شد شمشیرم را از رو می بستم و سر هم را می خوردیم با جنگ و جدال هایمان!... جوری که خودم هم نفهمم داشت شست و شوی مغزیم می داد! مرد سیاست بود و عجیب با سیاست!... در آن ده دوازده ماهی که از حضورش مستفیض می شدم با چه آدم ها که نشست و برخاست نکردم! مردان شماره یک مملکت که... ای بابا ادامه بدهم می آیند نه تنها در اینجا را گل می گیرند بلکه در دهان مبارک خودم را نیز بتن می ریزند تا دیگر از این حرف ها نزنم!... خلاصه که رسما گند زد به تمام عقاید و ایدئولوژی و کوفت و زهرمار های ما!!! در اخر هم یک دعوای اساسی با هم کردیم و من آمدم خانه!... یک هفته تمام هر شب راس ساعت نه زنگ زد مخم را خورد اما برگشتن همان و نرفتن همان!

این بود انشای من!

پ ن: نوشتنم که تمام می شود، یاسی پیدایش می شود. متن لکچر فردایش را می دهد دستم تا بخوانم! من آن را می خوانم و او می نشیند این را می خواند. هنوز تمامش نکرده ام که جیغش می رود هوا! غرغر می کند که چرا در لیست سیاهم وجود خارجی ندارد! می خندم... تهدید می کند... عقب نشینی می کنم... ماجرا ختم به خیر می شود!... به خاطر ضعف، روزه نمی گیرم اما تمام سحر ها را بیدار می شوم و روی تختم به صدای سحری خوردن اهل خانه گوش می دهم... لذت دارد برایم... سحر که تمام می شود یاسی می آید توی اتاقم... خودش را به زور روی تخت کنارم جا می دهد... حرف هایمان که تمام می شود ده صبح است... ریز می خندیم... بوسم می کند، به اتاقش می رود و من به این فکر می کنم که چرا چنین موجود عزیزی را که سایه ی پر مهرش همیشه کنارم است، جا انداخته ام!

بعدا اضافه شد: این بازی را روزهای آخر ماه رمضان نوشتم اما به دلایلی نشد زودتر بگذارمش... چند دقیقه پیش دوباره خواندمش... یک مورد دیگر به ته اش اضافه کردم و بدو بدو اینجا گذاشتمش!(آخیییش بالاخره طلسم اش شکسته شد!!)

پ ن ای که بعدا اضافه شد: الهام و قولش!!! (آیکون از خود متشکری حاد!!!!)

نوشته شده در ٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

تا به حال شده آن قدر دلت برای کسی تنگ شود

که با شنیدن نامش هم  بغض گلویت را گیرد؟!

تا به حال شده آن قدر بخواهی برای یک نفر بمیری

که از زنده بودنت هم خسته شوی؟

باید برای تک تک لحظه های بی تو بودن فکری کنم!

نوشته شده در ۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody