وهم سبز

 

انگشت هایش را تا مقابل چشم هایش بالا آورد و زل زد به ناخن های رنگینش. راه نفس اش بند آمده بود...

صورت اش را شسته بود و داشت توی آینه به خودش نگاه می کرد. سکوت صبحگاهی خانه را مقدس کرده بود. حالش خوش بود. سر کمد لباس هایش رفت و با همان سرخوشی لباس های امروز را انتخاب کرد. زیر لب آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد. نگاهش به شال گردن طوسی و صورتی که تازه خریده بود و هنوز نیانداخته بودش افتاد. امروز بی شک مهمان گردنش بود. نگاهش مات به رنگ های شال مانده بود. چشم هایش برق زد. جعبه ی لاک هایش راباز کرد و در میان رنگ هایِ رنگارنگِ لاک ها دنبال دو رنگ طوسی و صورتی گشت. دلش را ذوقی بچگانه قلقلک می داد. ناخن هایش را یکی در میان طوسی و صورتی کرد. انتظار خشک شدن لاک ها کشنده بود. داشت دیرش می شد...
در طول روز خیلی ها را دیده بود و همان خیلی ها شال گردن و ناخن های هم رنگش را دیده بودند اما تنها عده ی کمی که نگاه تیزبین داشتند و هنوز آن قدر در روزمرگی هایشان غرق نشده بودند این تناسب را فهمیدند و عده ی کمتری از آن ها لب به تحسین گشودند. گرچه این کارش برای دل خودش بود نه دل دیگران اما باز هم این تحسین ها کودک درونش را سرمست می کرد. ظهر دانشگاه کلاس داشت. در طول راه دوستش کلی سر به سرش گذاشت و به دیوانگی اش خندید و خندیدند. آن هم یک دل سیر....
قبل از کلاس سری به شورای فرهنگی زد تا در سمیناری که مرتبط با رشته شان بود ثبت نام کند. هنوز خنده شان خشک نشده بود. اتاق شورا مثل همیشه شلوغ بود. از دور با خانومِ چادریِ همیشه اخمو سلام کرد. دوستش کناری ایستاد و او جلو رفت تا فرم ها را برای جفتشان پر کند. وقتی داشت فرم را تند و تند پر می کرد سنگینی نگاه خانوم ِ چادریِ همیشه اخمو را بر روی ناخن هایش احساس می کرد. حال خوشش ناخوش شده بود. آن قدر عصبانی شده بود که فرم ها را با بیشتر از اندازه پول جلویش روی میز گذاشت. خانم چادریِ همیشه اخمو داشت با تلفن پچ پچ می کردو هنوز نگاهش او را می پایید. کلافه این پا و آن پا کرد. خانوم ِ چادریِ همیشه اخمو  تلفن را قطع کرد، اسکناس ها را شمرد، چند تایش را پس داد و موزیانه خندید. خنده ای که مو را بر تن راست می کرد. هنوز پول ها را توی کیفش نگذاشته بود که صدایش کردند. نه به نام بلکه خانوم خطابش کردند و وقتی سرش را بالا گرفته بود دیده بود که مخاطب آن خانوم ی که گفته شده است. گوینده کسی نبود جز مرتیکه ی ِ پشمالویِ حراست!... مانده بود. هاج و واج مانده بود. مرتیکه یِ پشمالویِ حراست دستور داد دنبالش به اتاق حراست برود. دلیلش را پرسید. اخم و غرولند تحویل گرفت. اتاق شورای فرهنگی با آن همه سر و صدا لال شده بود. بچه ها با تعجب نگاهش می کردند و او از پشت سر هم خنده های موزیانه خانومِ همیشه اخمو را می دید. دنبال مرتیکه یِ پشمالویِ حراست راه افتاد. چاره ی دیگری نداشت. دوستش آمد کنارش. هول هولکی هم دیگر را نگاه کردند. نگاه یکی می گفت همه جا با همیم و نگاه دیگری لبریز از تشکر بود. تمام طول سالن و تمام طول راهرو طبقه بالا سنگینی نگاه های پر علامت سوال بچه ها را بر روی وجودش احساس می کرد اما اندکی قامت راستش خم نشد... این جا جای کم آوردن نبود...
 وارد اتاق حراست شدند. جایی که پر از نگاه های هیز مردانِ پشمالویِ حراست بود. سرش در هجوم آن همه نگاه بی حیا به پایین افتاد. مرتیکه یِ پشمالویِ حراست پشت میزش نشست. با همان نگاه بی پدر تمام سوراخ سمبه های اندامش را دنبال عیب و ایرادی گشت. دهانش را باز کرد و شروع به بافتن آسمان و ریسمان کرد. دخترک داشت زیر رگبار کلام بی چارچوب اش خفه می شد. این پا و آن پا می کرد. ابرو هایش گره خورده بودند. گره ای کور که با هیچ دستی باز نمی شدند. سرش داغ کرده بود و بی صبرانه انتظار پایان یافتن این سخنرانی احمقانه و صدور رای را می کشید. داشت محاکمه می شد. محاکمه ای در دادگاهی پر از عدل! دوستش پشت سرش کنار در ایستاده بود. بی صدا. او هم مانند دخترک داغ کرده بود و گرمای وجودش پشت دخترک را گرم می کرد.دخترک دنبال عیب و ایرادش می گشت. هیچ وقت آرایش نمی کرد. موها و چشم های سیاه اش با آن برق شیطنت ذاتی بهترین آرایش برای صورتش بود. لباس هایش هم همیشه مناسب بود. از بد لباسی بدش می آمد! پس مشکل کجا بود؟ بالاخره آن دهان گشاد بسته شد و فرمان صادر گشت. دخترک باید دست هایش را روی میز می گذاشت. از تعجب داشت شاخ در می آورد. دلیل آن همه نگاه های هیز، کلام های بی محابا، لبخند های موزیانه رنگ های ناخن هایش بود. خنده اش گرفت. آن هم یک خنده عصبیِ بلند که به مذاق مردانِ پشمالوی حراست خوش نیامد!... دوباره دهان باز شد و دوباره رگبار حرف های بی ربط بود و دخترکی که نگاهش روی ناخن هایش قفل شده بود و یک کلامشان را هم نمی شنید....
بعد از دو ساعت و نیم امر به معروف دخترک، حکم نهایی صادر شد. تعهد شفاهی و بیان غلط کردم و دیگر از این شکر ها نمی خورم!! دخترک سرش را بلند کرد. نگاهی به مردانِ بی تابِ شنیدن خرد شدن ِ غرورش، شخصیتش، عقایدش و تمام موجودیش کرد. نه این جا جای کم آوردن نبود. با همان قامت راست و نگاهی که لبریز از خشم بود سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد. بعد چشم در چشم مرتیکه یِ پشمالوی حراست گفت این واقعا باعث خجالتِ که مرد های ما آنقدر سست عنصر هستند که با دیدن ناخن های رنگی یک دختر تحریک بشن و خدای نکرده از راه راست منحرف شن!....گفت اگر این کار حرام بود، گناه بود، زنان پیامبر ناخن هایشان را حنا نمی گذاشتند... خود پیامبر محاسنش را حنا نمی گذاشت... گفت شما کارتان همین است... گند می زنید به همه عقاید آدم... می خواهید مسلمان تربیت کنید اما خودتان سر منشا تمام کفر هایین... دخترک گفت و گفت و گفت... دیگر سبک و سنگین کردن حرف هایش برایش معنا نداشت. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد. دیگر برایش مهم نبود که آخرش چه می شود. سراپا آتش بود و می خواست بسوزاند. بسوزاند صاحب آن نگاه های بی شرم را. گفت و گفت و گفت... اتاق لال شده بود و زنگ کلامش گوشش را می ازرد... خوب که به آتش کشیدشان بس کرد. سراپا خاکستر شده بود و می دانست این دیگ های جوشان پدرش را در می آورند. با این خیال خندید آن هم خنده ای که در این بی وقتی حکم هزاران فحش را داشت...
ساعتی بعد در حلقه ی دوستانش نشسته بود توی بوفه. لیوان چای دستش بود و بخار بی رمقش دلش را گرم می کرد. همه ساکت بودند. دو تا از دختر ها بی صدا اشک می ریختند و او با بی قیدی زل زده بود به ناخن هایی که حال حکم اسطوره داشتند برایش!... نتیجه ایستادگی اش یک تعهد کتبی بود با نگاهی از سوی مردانِ پشمالویِ حراست که می گفتند از این به بعد سر و کارت با ماست. بیچاره ات می کنیم!... به خودش افتخار می کرد. هرچه کرده بودند بابت حرف های حق اش معذرت نخواسته بود و حتی یک قدم هم عقب ننشسته بود. به خودش افتخار می کرد که قامتش خم نشده بود. به خودش افتخار می کرد که زیر بار زور نرفته بود. به خودش افتخار میکرد که با وجود آن بغض لعنتی نه صدایش لرزیده بود و نه اشک هایش را آن نگاه های بی شرم دیده بودند. به خودش افتخار می کرد و باورش نمی شد تمام این ها به خاطر لاک های ناخن اش باشد... به نگاه مهربان دوستش نگاه کرد و دلش گرم شد... دیگر خبری از آن ذوق کودکانه نبود!

یادآوری آن چه که رفته بود آن بغض لعنتی را شکست. بی صدا گریه می کرد و به هزاران سوالی که در ذهنش شکل گرفته بود جواب های زیبا می داد. دلش به حال خانومِ چادریِ اخمالو با آن بدذاتی اش می سوخت. دلش به حال مردانِ پشمالویِ حراست می سوخت. دلش به حال عقاید منحرفشان، زندگی لجن مالشان می سوخت. دلش به حالشان می سوخت چون می دانست خدای دخترک بدجوری حالشان را می گیرد. دلش به حالشان می سوخت. ناخن هایش را پاک کرد. با مهربانی. دلش نمی خواست بیش از این ناراحتشان کند. به شال گردن سیاه و سپیدش نگاه کرد. تمام وجودش خندید.... چند دقیقه دیگر دو تا ناخن بیشتر نمانده بود... یکی سیاه... یکی سپید...

پ ن ١: وضعیت روحی: منهدم!
پ ن ٢: شرمنده چشم هایتان ام طولانی شد!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

جاهای دنج را دوست دارم. جاهایی که به دید بقیه هیچ وجه تمایزی با بقیه مکان های مشابه شان ندارند اما برای من تکه ی جدا افتاده ای از بهشت اند. و میان تمام جاهای دنجی که در گوشه و کنار این شهر برای خودم دست و پا کرده ام این ها را بیشتر از بقیه دوست می دارم.
 کوچه ی بن بست بی عبوری که تمام طولش به دو تا خانه با آجر های آجری رنگِ بی همدم محدود می شود. کوچه بن بست بی عبوری که سال تا سال گذر کسی به آن جا نمی افتد مگر چشم هایش را شسته باشد! کوچه ی بن بست بی عبوری که دیوار های آجری اش جان می دهد برای تکیه دادن و تکیه گاه شدن، خالی کردن بار سنگین زندگی...
 پل عابر پیاده ای که تمام عابر ها از زیرش گذر می کنند. هواخواه ندارد اما من دوستش دارم. بالایش بهتر نفس می کشم و بیشتر احساس زنده بودن می کنم. جیغ هایم میان بوق ماشین ها گم می شود و داغی کله ام با سردی میله هایش یخ می کند!
پارک نقلی که دو تا کوچه پایین تر از خانه مان است. بر چهار راه اصلی است اما هیچ رهگذری ندارد. تنهاییش به دل می چسبد. قدرش را تک و توک جوان های کوچه های اطرافش می دانند. در متراژ کوچکش پنج راه فرعی و یک راه اصلی دارد که میانشان باغچه های مستطیلی کوچک و پر ازگل و گیاهی ست. پنج نیمکت دارد و دور تا دورش پر از چنار ها و کاج های بلندی ست که چشم های عابران عادی را از دیدنش محروم می کند. وقتی نم باران می زند و عطر سوزنی کاج ها فضا را پر می کند باید عاقل باشی که خانه بنشینی و خودت را از آن همه زیبایی محروم کنی، درخت های باران خورده، بوی خاک که با عطر سوزنی کاج ها دیوانه ات می کند، تاب هایی که همیشه منتظرند و نیمکت های خیسی که حتی خیسیشان هم باعث نمی شود رویشان را زمین بزنی...
پاسیو خانه قبلی مان با آن حوض فیروزه ای که دلم برای کاشی های ریز ریزش می رود. جایش هفت طبقه ساخته اند، ساخته ایم! این یکی را در رویا هایم می بینم. چشم هایم را می بندم لب پاشویه اش می نشینم و دستم را مهمان حجم آبی اش می کنم...
این ها را نوشتم که بگویم این روزهای بارانی که پارک نقلی ام باران می خورد و مست می شود به من خیلی خوش می گذرد. این ها را گفتم تا دلتان را بسوزانم! این ها را گفتم تا به خودم و شما یادآوری کنم که هنوز بهانه های ساده ای برای شاد شدن، خندیدن و احساس خوشبختی کردن وجود دارد حتی در این روزها و شب های سگی!

نوشته شده در ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

در را که باز می کنم بوی محبوبه های شب می پیچد درون بند بند وجودم. چشم هایم را می بندم. باز که می کنم به جای خشک شده ی بوته هایش نگاه می کنم. دلم می گیرد. یادت هست عطرشان شب ها همه ی اهل خانه را بی قرار می کرد؟ در حیاط را می بندم. می نشینم روی پله ی کوچک پشت در و وسعت حیاط نقلیی را برانداز می کنم که به چشم های کودکیم عریض تر و طویل تر از این حرف ها بود!...  حیاطی که ظهر های کودکی به توپ می بستمش و همیشه غرغر های شیرین تو پایان تمام توپ بازی هایم بود. در راهرو را باز می کنم. دست کلیدی که به زور  و خواهش از بابا گرفته ام هزاران کلید دارد. از وقتی رفتی تمام درها را چهار قفله کرده اند و روی تمامشان یک قفل زشت آهنی زده اند. راهرو تاریک است و بوی نا می دهد. چراغ را روشن می کنم و زل می زنم به دیوارهایی که روزگاری هر گوشه اش جای انگشت های کثیف و سیاه ام دهن کجی می کرد. در اتاق های طبقه ی پایین را باز می کنم. از وقتی که احساس کردی زانو هایت سر ناسازگاری را گذاشته اند آمدی پایین و سال های زیاد همنشینی با این دو اتاق کاری کرده است که همه جایشان بوی تو را می دهد. می نشینم روی تختت. اتاق ها سردند و من مورمورم می شود. حضورت را حس می کنم. می دانم هنوز که هنوز است از این خانه ی نقلی نارمک دل نکنده ای. هنوز اینجا مانده ای. دلت جا مانده. کاش خودت هم جا مانده بودی... یادت هست سال های آغازین کودکیم در این دو اتاق گذشت؟ آن سال ها طبقه بالا بودی و ما پایین. مهمان ناخوانده ی خوانده شده یِ تمام خاله بازی های ِ اجباری ِ ظهر های داغ تابستانم بودی. چه صبور می نشستی و به هر سازم می رقصیدی... یادت هست اوایل دوچرخه دار شدنم وقتی زخم و زیلی پشت در حیاط می ایستادم و به این فکر می کردم که اگر مامان با این قیافه ببیندم مرگم حتمی است، مثل فرشته ی نجات با آن دامن راسته ی زیر زانو و چارقد سفید و عینکی که مهربانی چشم هایت را پنهان می کرد سر می رسیدی، در را رویم باز می کردی و من پشت تو پنهان می شدم و برای بار هزارم پیش عروست وساطت نوه ی شیطانت را می کردی... آن روزها قد من کوتاه بود و خنده های پنهانیتان را نمی دید و نقش بازی کردن هایتان را نمی فهمید... راستی تمام این سال ها برایم سوال بود، چه طور می فهمیدی من پشت در انتظارت را می کشم؟...

اتاق های بالا از پایین هم گرفته تراند. بعد از رفتنت این خانه هیچ وقت آن خانه ی قبلی نشد. یادت هست تابستان اولی که ما آمده بودیم بالا و تو رفته بودی پایین؟... شب ها پشت بام را فرش می کردیم، تو می شدی مهمان مان و ما زیر ستاره ها شام می خوردیم، سر بهم زدن صف هندوانه های شتری مسابقه می دادیم و می خندیدیم و می خندیدیم و می خندیدیم. چه قدر آسمان تهران آن سال ها پر سخاوت بود و چه قدر شب های کودکیم پر ستاره... یادت هست چرت های کوتاه ظهرت همیشه با جیغ ها و بپر بپر های من پاره می شد؟ می آمدی بالا... گله می کردی... به همان بهانه مهمان چای بعد از ظهرمان می شدی و می رفتی... هیچ گاه جواب گله هایت را نمی دادم. به خیال بچگی ام می زدم به پای وساطت هایت و حسابمان را صاف می کردم... اما وقتی می رفتی! پیش مامان غر می زدم و مامان چه قدر قشنگ بزرگی و احترام تو را با تار و پودم می آمیخت... آن روزها قد خمیده ات برایم بلند بالا بود و نگاه مهربان پشت عینکت پر ابهت... آخ دلم برایت تنگ است. هر کجای این خانه که می روم ردی از تو باقی است. گوش ام را به دیوار می گذارم بلکه نجوایی از حرف های تو را به من قرض دهد. چشمم را هر کجا می گردانم شاید یادی از تو جان گیرد....

از پله ها می روم سمت اتاق روی پشت بام. مکان شماره یک تمام آتش سوزاندن های من! یادت هست روزهای کودکی ام با انواع و اقسام حیوانات شب می شد؟... تابستان ها دو جین جوجه را به کشتن می دادم و مراسم ختم و خاکسپاریشان را در همین حیاط نقلی مان می گرفتم! آخر سر یک جوجه خروس لاری از زیر دستم جان سالم به در برد و بزرگ شد. یادت هست آن قدر وحشتناک شده بود که همه ازش می ترسیدند. به همه جز من می پرید و نوک می زد و نوک هایش گوشت و پوست را می کند. اذان صبح هم آن قدر قوقولی قوقو می کرد تا داد همه در می آمد. تو دوستش داشتی. این را خوب یادم هست. حتی مطمئنم آن روزها نگاه هایت به من با افتخار بود. افتخار می کردی که بزرگش کردم؟
آخ روزی که قد من به بابا نان داد و بابا آب داد رسید، بودنمان در آن خانه ی نقلی که دنیایم بود به آخر رسید. بی تابی هایم یادت هست؟ نوازشت هایت چی؟
می خواهم در پشت بام را باز کنم اما دلش را ندارم. می نشینم پشت در و بغضی که سه طبقه با من بالا آمده بود می شکند. آرام و بی صدا. زود رفتی. ناگفته رفتی. بی خداحافظی رفتی. و دل من چه قدر برایت تنگ است...

پ ن 1: می دانی سهم من از تمام داشته هایت چه بود؟ عینکی که خودت برایم گذاشتی و هد ستی که خودم بهت هدیه دادم. ماه رمضان دو سال پیش که یادت هست؟ مهمان خانه مان بودی. تختت را گذاشته بودیم گوشه هال. روزهای رمضان از صبح تا شب با ضبط قرآن می خواندی و با صدای ضبط ات همه اهل خانه بیدار می شدند. فکر می کردی مزاحمی. بغض می کردی. لب ورمی چیدی. یک روز آمدم نشستم کنارت. گفتم نبینم عزیز خانومِ ما گرفته باشه. چشم هات خیس شد. دلم گرفت. هد ستم را به ضبط ات زدم و گذاشتم در گوش ات. انگار دنیا را داده بودم دستت. برق شادی چشم هایت خوب یادم هست. هد ست مال تو شد و دعای خیرت مال من! حال باهاش بی تو چه کنم؟

پ ن 2: خانه ات را بعد از دو سال فروختند. بالاخره. همه ناراحتند. بابا از همه بیشتر. دیگر پنهان کردن ندارد! همه می دانند شما دو تا همدیگر را جور دیگری می خواستید... من هم ناراحتم. نه برای خودم. نه برای بغل بغل خاطره ای که در آن خانه جا گذاشته ام. برای دل تو. که این روزها با افتادن اولین آجرِ خانه ات می شکند.

پ ن ٣: آخر نوشتم. با بغض، با اشک، با حال خراب...

نوشته شده در ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

امتحان های میان ترم شروع شده است و این به معنای بیچارگی مطلق توجه داشته باشید مطلق نه نسبی! من است. نیمه شب (آآآآآه نیمه شب ام خودم و کشته!!!) (بابا لفظ قلم!!!) است و تمام خانه خلاف معمول در خواب به سر می برند و این بسیار عجیب است. معمولا بعد از دوازده یک، که جیغ مامان به هوا می رود همه یواشکی در اتاق هایشان بیدار می مانند اما امشب برای دق دادن من خوابیده اند و من پای جزوه ها زجر می کشم، دلم برای خودم می سوزد و مدام به خودم می گویم اگر این درس های کوفتی نبود الان پادشاه هفتم را هم دیده بوسی کرده بودم!... یکی نیست بگوید اگر این درس های بیچاره هم نبودند الان بیدار بودی یا کتاب می خواندی یا فیلم می دیدی و یا آهنگ گوش می دادی!... دور از جون خودم نمی فهمم دیگر!!...
ابی برای خودش می خواند " نازی ناز کن که نازت یه سرونازه... نازی ناز کن که دلم پر از نیازه... شب آتش بازی چشم های تو یادم نمی ره... هر غم پنهون تو یه دنیا رازه..." زیر کرسی لم داده ام، دو برابر جزوه ها و کتاب هایم خوراکی دورم را گرفته است. گور به گور ویلیام فاکنر را لا به لای کتاب هایم گذاشته ام و می خوانم. می خواهم سر وجدانم را گول بمالم! مدام هم به خودم خسته نباشید می گویم که وااای چه قدر درس خواندم. "تن من جسم تو یکی نبودند اما یک جون... زیر آفتاب جدا اما یکی سایه هامون... حالا اون اسب بزرگ آهنی منتظره... تا تمومی وجود من و همراش ببره..." هر از گاهی از یک گوشه خانه صدای تق و توقی از عالم کتاب بیرونم می آورد و می اندازد وسط خوراکی هایی که دلشان برایم ضعف می رود! ابی هنوز از رو نرفته است و به من زیر کرسی بسی خوش می گذرد. گاه به گاه نگاهی به جزوه هایم می اندازم و دست محبتی بر سرشان می کشم که یعنی هوایتان را دارم به وقتش! راس ساعت سه مهسا زنگ می زند. از تعجب در شرف شاخ در آوردنم! با خودم می گویم ببین این امتحان های میان ترم با بچه های مردم چه کرده است که این مهسای بیب تا الان بیدار مانده است! جوابش را می دهم. چاره ی دیگری ندارم! جانم به سلام نرسیده آه و ناله اش به هوا می رود. به خودم فحش می دهم که برای صدم ثانیه ای این بشر را درس خوان پنداشته ام. شروع می کند بهانه های موجه و معقولش را چیدن. آخرش هم می رسد به التماس دعا برای امتحان فردا. می گویم پس برای چه تا الان بیدار بودی؟... می گوید با مرامی! و بعد توضیح می دهد که در حال راه انداختن کار خلق الله آن هم تلفنی بوده است!... می گویم تو کی مددکار شدی که مشکلات روحی روانی ملت را برطرف کنی که ما نفهمیدیم؟... می خندد و ریز ریز حرف می زند و من را هم می خنداند... قطع که می کنم ابی می خواند " شبی با خیال تو همخونه شد دل... نبودی ندیدی چه دیوانه شد دل..." دلم تیر می کشد...

 

پ ن: یک جفت قناری دسته دوم به دلیل نبود اعصاب جهت چهچه های یک ریزشان مفت واگذار می گردد!

نوشته شده در ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

1.خانه مان سرد است. به آلاسکا گفته است زکی. باور کنید در یخچال به سر می بریم. هرکاری می کنیم گرم نمی شود. همه مان سرما خورده ایم و فین فینمان عالم را برداشته است. جدی می گویم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان یعنی گرمتان هستیم. چند روز پیش یاسی می گفت وسط اتاق هایمان پیت حلبی بگذاریم آتش روشن کنیم! هنوز به آن جا نرسیده ایم اما بعید نیست برسیم. بابا هم می گفت بیرون گرم تر از این جاست! در و پنجره ها را باز بگذاریم هوا جریان داشته باشد شاید گرم تر شود!...

2.این ترم در یک حرکت انتحاری شونصد واحد برداشته ام که پونصد تایش عملی هستند و من را به فنا داده اند! تمام ساعت هایم در مسیر های ما بین دانشگاه و محل کار و خانه به همان فنای قبلی می رود و من هم هی غصه می خورم!

3. امشب بارسا دو هیچ اینتر را برد و بهانه ای شد برای شاد بودنم!

4.یادتان هست گفته بودم زمستان پارسال خانه باغ کرسی نداشتیم و کلی به خاطرش کم آوردیم؟... به خاطر این که امسال هم کم نیاوریم یک عدد کرسی تپل گرفتیم و قرار هم بود آخر هفته ببریمش خانه باغ که من پیش دستی کردم و به خاطر قطب بودن اتاقم، امروز وسط اتاقم راهش انداختم... بماند همه کلی غرغر کردند... جایتان خالی خیلی خیلی خیلی می چسبد... مخصوصا یک سینی مسی گرد را هم پر از کاسه های تنقلات کرده ام و گذاشته ام وسطش... ته حال است... باز هم جایتان خالی...

5. چند روز پیش رفتم انقلاب. یک عالمه کتاب خریدم. یک عالمه کتاب که برای خواندنشان له له می زنم. شانس بیاورم تا آخرین برگ آخرین کتاب تمام نشده از بی خوابی تلف نشوم!

6. اگر چنار های کوچه مان همکاری کنند، بالاخره امسال دیوار روبه روی تختم با برگ های نارنجی و زرد چنار پر می شود! چشم انداز معرکه ای دارد... چشم را خیره می کند و دل را سر ذوق می آورد.

7.همین دیگر!

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody