وهم سبز

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند

قصه ی این زخم ِ دیر پای پر از درد؟

لابد باید که هیچ گویم، ورنه

هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

شاملو

 

پ ن ١: هستیم!

پ ن ٢: این روزهای بهاری یادت عجیب بودنمان را لگدمال می کند!

پ ن ٣: بارسای من امشب هم برد:)

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

1. این روزها از در هر وبلاگی‌ که تو می‌روی یک پست دارد که این جمله‌ی‌ کذایی "همه چی‌ آرومه، من چه قدر خوشحالم!" را چه با ربط و چه بی‌ربط یک جایش جا داده است. من هم که کلا آدم به روزی‌ تشریف دارم و دلم نمی‌خواهد از این خیل آدم های‌ آرام جا بمانم گفتم بگذار تیترش کنم تا نشان دهم همچنان در صحنه می‌باشم!

2. در راستای‌ دانشگاه رفتن و اکتیو شدن و بچه درس خوان گشتن! باید به عرضتان برسانم، استاد محترمی که دو پست قبل ذکر خیرشان بود را چند روز پیش در دانشگاه زیارت کردم، آن هم در حالی‌ که پای راستش تا جایی وسط های رانش- آخر از زانویش به بالا پوشش داشت!!- در گچی سبز رنگ و دلربا به سر می برد! خوبش شد!

3. تازه یک روز است که به خودم مسلط شده ام و باخت بارسا مقابل اینتر را قبول کرده ام! بگذریم از این که مقدار زیادی کری ‌خواندن های فک و فامیل و دوست و آشنا را نوش جان کردم و دو تا شرطی هم که بستم باختم  و فعلا از دستشان متواری‌ می‌باشم!

4. دوباره در راستای دانشگاه رفتن و اکتیو شدن و بچه درس خوان گشتن! باید به عرضتان برسانم، سر یکی‌ از کلاس ها به استاد محترم گفتم:‌"یدونه باشه!" استاد محترم هم شدیدا خرذوقی‌ کردند و  آن قدر بهشان چسبید که به من و مهسا گفتند:‌"برو دست دوستت و بگیر آخر ترم بیا همه چی‌ حله!!"

5. هیچ وقت از سمت راست سبقت نگیرید، چون ممکن است در یک بزرگراه شلوغ وقتی دارید از سمت راست یک نیسانِ‌ آبیِ خسته سبقت می گیرید، همان لحظه یک گل سفید که خروجی را رد کرده است داشته باشد دنده عقب بگیرد و شما هم که خروجی را رد کردید با سرعت به سمت پشت مبارک گل مذکور می روید! چاره ای ‌نمی‌ماند غیر از دستی، معکوس و به مقدار زیادی لطف خدا و رد کردن مویی! بعدش هم یک شب بی‌خوابی که چه بلایی از سر مبارکتان رد شد!

6. با توجه به موارد بالا هنوز همه چی ‌آرومه، من چه قدر خوشحالم!

7. این ترم دانشگاه پر از عجایب شده است! آن هم از نوع استادیش! یکی دیگر از اساتید برجسته ی این ترم ام به مقدار زیادی چشم در آمده!!! تشریف دارند! و از بد روزگار سوژه‌ی لهو و لعب های ایشان سر کلاس نشستن و زل زدن به ساق و غوزک پای ‌اینجانب است! در راستای مبارزه ای‌ خاموش و بی سر و صدا با این مورد نادر بنده از پوشیدن کفش راحتی نایک بدون جوراب به پوشیدن کتونی‌ آل استار با جورابی ساق دار تغییر موضع داده و اگر همین طور پیش برود پیش بینی می‌کنم به پوشیدن بوت تا زانو هم برسم! –خدا همه را به راه راست منحرف فرماید- آمیـــــــــــــــــن!

8. بعد از دو سال، ساخت خانه قدیمی‌مان به پایان رسیده و قرار است تا آخر این ماه برگردیم سر خانه اول! و همین خانه اول شده است عذاب این روزهایم... دل دیدن یک ساختمان هفت طبقه را به جای ‌آن خانه ویلایی ‌دو طبقه با حیاط و حوض توپولو و بوته های یاس و رز و درخت های ‌به و انار و نارنج را ندارم! در این دو سال به غیر از همان شب کذایی ‌گود برداری دیگر سراغش نرفتم و می‌دانم این برگشت دیوانه ام می‌کند...

9. گاهی وقت ها که انقدر کارهای‌ جورواجور یک هو و با هم و بدون در نظر گرفتن طفلکی بودن طرف می‌ریزد سر آدم و تو در آخر له شدن به سر می‌بری، شنیدن صدای‌ یک دوست و گپ زدن با او همچین انرژی مثبتی می‌ریزد داخل رگ هایت که می‌زنی تمام کارهای جور واجور را له و لورده می‌کنی! مورد توجه همان یک دوست من شدیدا منتظر شیرینی‌ فوق لیسانس شما می‌باشم! روشنه؟

10. در آخر هم همچنان همه چی ‌آرومه، من چه قدر خوشحالم!

پ ن : با تشکر ویژه از "ابر چند ضلعی" بابت پست ویژه!

 

 

 

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

اولین دیدارمان یادت هست؟ من بودم. تو بودی. بهترین دبیرستان دخترانه ی تهران بود و یک عالمه دلتنگی. یادت هست اولین روز ورودمان به آن سربازخانه ی به تمام عیار، پشت آخرین نیمکتِ ردیف اول کلاس 101 کنار هم نشستیم. هر دو بغض داشتیم. بغضی سر به مهر! سر تو مهمان شانه ی من شد و دست های من زیر نیمکت گرمای دست های تو را چشید. اولین کلام بینمان لبخند بود. این را که یادت هست؟

با هم دوست شدیم. شدیم رفیق هم. رفیق؟ حتی رفیق هم آن همه صمیمیت و یکدلی را به رخ نمی کشد. شدیم یک روح در دو بدن. این یکی را که یادت هست؟

تو بودی، برای من روز های کشنده و تبدار بهترین دبیرستان دخترانه تهران شیرین بود و من بودم، تمام لحظه های تو پر از لبخند... با وجود تو بود که من جرئت سر پیچی از تمام مقرارت ریز و درشت را پیدا می کردم و تمام تنبیه های عالم را به جان می خریدم... با وجود تو بود که تمام حرکات معلم ها خنده دار می آمد و سر من برای تمام شیطنت ها درد می کرد... با وجود تو بود که روزهایم می گذشت...

تو بودی. من بودم. یک دبیرستان دخترانه بود و سال هایی که تمامی نداشت...

یادت هست هر روز پیاده بر می گشتیم؟ همیشه با یک ساعت تاخیر می رسیدیم خانه. یک ساعتی که سر کوچه شما به حرف زدن می گذشت. آه لعنتی بگو که این یکی را یادت هست؟

شریک شده بودیم. شادی ها و غم هایمان مال هم بود. با هم کتاب می خواندیم. یادت هست عاشق این بودی که برایت کتاب بخوانم؟ می گفتی صدایت مرگ ندارد! و من می خندیدم به این حرف تو و می اندیشیدم آن را از کجای ذهنت بیرون کشیده ای! می گفتی بزرگ که شدیم من می شوم تهیه کننده تو. تمام کتاب های عالم را می دهم دستت که بخوانی. ذوق می کردی و ادامه می دادی همه ی همه ی صدایت را تا آخرین قطره جمع می کنم برای خودم.... بعد هم دل کوچکت از این که من بی صدا بمانم می گرفت و دوباره تند تند می گفتی نه نه برای خودت هم صدا می گذارم و من در تمام این تک گویی های تو برایت لبخند داشتم و بس!

شریک شده بودیم. شادی های من مال تو بود و غم های تو مال من. من نقش همیشه عاشق را بازی می کردم و تو نقش مادر مقدسی که دلش برای دل فرزند عاشق پیشه اش می تپد. من دردش را می کشیدم و دم نمی زدم و تو اشک هایش را می ریختی... همه چیز را عادلانه تقسیم کرده بودیم، حتی دل درد هایمان را هم...

قهر که بودی و تمام در های دلت را به رویم می بستی، آخرین حربه ام شعر خواندن بود برایت. شاه کلیدی که تمام درهای قفل شده ی دلت را باز می کرد. برایت فروغ می خواندم و به تو آن قدر مزه می‌داد که لپ هایم را غرق بوسه می کردی... جان الی بگو که این یکی را یادت هست!

یادت هست آن روزهایی که انگار هزاران سال از آن ها گذشته است؟ یاد هست دقایقی که اگر نفس دیگری در آن نبود قدر یک سال می گذشت؟ چه چیز آن قدر فاصله انداخت بینمان؟ خانه تان؟ که آن موقع دو کوچه با ما فاصله داشت و حالا یک ساعت؟ یک ساعت آن قدر زیاد است که دیدار هایمان بشود دو سه ماهی یک بار و آخر هفته ها طبق روال میهمان صدای هم باشیم؟ دوریمان دست کیست؟ این فاصله ی یک ساعته ی لعنتی یا غرق شدن در روزمرگی های این زندگی لعنتی‌تر؟

نمی دانی چه حالی دارم. با من قهری. از قبل عید تا به حال. عید را با یک اس ام اس به هم تبریک گفتیم. با من قهری و من با تو لج کرده ام. یکی از دوست های مشترکمان زنگ می زند. از هر دری‌ می گوید. منتظر می مانم ببینم کی حرف اصلی اش را می زند. بالاخره می گوید و من بدون کوچکترین کلمه ای تلفن را قطع می کنم.

به تو زنگ می زنم. هر دو هیچ نمی گوییم. می گذارم صدای نفس های آشنایت در وجودم ته نشین شود. بعد برایت می خوانم... در کوچه باد می‌آید. در کوچه باد می‌آید. و من به جفت گیری گل ها می اندیشم... صدایت می لرزد... ای یار، ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند... هق هق گریه ات قرارم را می گیرد... من عریانم، عریانم، عریانم. مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم. و زخم های من همه از عشق است. از عشق، عشق، عشق... صدایم می لرزد نمی توانم نیمه کاره رهایش کنم...چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار... بغض من هم می شکند...

آن روزها رفتند. اما تمام خاطراتمان تا ابد برایم شفاف و روشن باقی می‌مانند. آن روزها رفتند. من عاشقی‌ات را به تو واگذار کردم و تو نقش مادر مقدس را دادی دست من. آن روزها رفتند. من نیمی از شعر های فروغ را که از بر بودم از یاد بردم و تو امشب به من نشان دادی که " بیش از این ها آه آری بیش از این ها می توان خاموش ماند!"

 

 پ ن 1: جمعه روز بزرگی است برای تو. بزرگترین آرزویم برایت خوشبختی‌ است.

پ ن 2: وضعیت روحی: منهدم!

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody