وهم سبز

 

ساعت ها را بگذارید بخوابند.

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

 

 

 

پ ن 1: گاهی وقت ها یه اس ام اس بی وقت حکم یه وحی و داره برای تو... یه وحی که تو رو تا اعماق وجودت فرو می بره... این پست هم یک وحی بود از یک دوست عزیز...

 

پ ن 2: زنگ می زنی... هیچ نمی گی اما من صدای بی صدا گریه کردنت و می شناسم... می ذارم بی صدا گریه کنی و گاه و بی گاه بینی ت و بی صدا تر از اشک هات بالا بکشی... بیست و هشت دقیقه اشک می ریزی و من مدام آب دهانم را قورت می دم و هر بار می مونم از گره ای که افتاده به جون گلوم... سلام نمی کنی و یک راست می گی... "الی تو آخرین پناهگاه امن منی... گاهی فکر می کنم اگه تو رو نداشتم..." .... این بار به هق هق می افتی و گره ی کور گلوی من بالا تر می آد و قفل لبام محکم تر می شه... از هر دری می گی و من سکوت می کنم... می مونم در مقابل این همه سرگشتگی و بی قراری... هر بار که بین جمله هات ساکت می شی می دونم که منتظر کلام منی... لب هام از هم باز می شن اما دهانم کلامش و گم کرده ... باز هم جوابم در مقابل آن همه نیاز سکوته و قورت دادن اشک هایی که در درونم جریان دارن... به یک باره میان حرف هات سکوت می کنی... نفس عمیق می کشی انگار قراره مهمترین بخش حرف هات را بعد از این همه پریشان گویی بزنی... می گی: " الی بهت حسودیم می شه... به آرامش زندگیت... به این همه خوشی های ریز و درشتت... به اون همه احساسی که داری و جهنمم برا خودت بهشت می کنی... به سرخوشیت و شاد و شنگولیت... همه چیت ردیفه... بهت حسودیم می شه..." ... بعد ساکت می شی... انقدر ساکت می شی که دیگه صدای بی صدا اشک ریختنت هم نمی آد... انگار تمام توانت را سر همین چند جمله آخر گذاشتی و خلاص... لب هام قفلشون و می شکنن... و کلماتم از بر ردیف می شن... "اون هایی که از همه شادترن از همه غمگین ترن... شادیشون برا پنهون کردن غمی که دارن... غمی که براشون عزیز... دنیاشونه... نمی خوان با کسی شریک شن..." قطع می کنی... طبق معمول بی هیچ کلامی... بی خداحافظی... گوشی را از کنار گوشم پایین می آرم و توی دستم می گیرم و زل می زنم به صفحه اش که نورش لحظه به لحظه کمتر و کمتر می شه... اونقدر خیره نگاهش می کنم که یک قفل گنده می آد روی صفحه... نفس عمیق می کشم و به گره کور گلوم فکر می کنم... به این فکر می کنی که میون این همه دوست و آشنا هیچ کس و ندارم تا بیست و هشت دقیقه براش بی صدا گریه کنم... به این که همیشه برا بقیه دو تا شونه قرص و محکم بودم اما هیچ وقت نگشتم یدونه برای خودم پیدا کنم... چراغ و خاموش می کنم... می خزم زیر پتو... و دلتنگی هام و خالی می کنم میون اون همه نقش و نگار...

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody