وهم سبز

در میان کتاب های دوران کودکیم دو تا را می پرستم و  گنج هایم هستند. هر دو تایشان هم مال مامانم است و یادگار بچگی هایش. "جیک جیک مستونت بود/فکر زمستونت بود" و  "داستان های من و بابام". اولی کتاب خوش رنگ و لعابی بود پر از شعر و نقاشی های قشنگ که همه شان را از بر بودم و دومی آن روزها نیمی از دنیایم بود. کتاب قطور مصوری که داستان های یک پسر با بابای گرد و قلمبه ی مهربانش را روایت می کرد. ظهر های تابستان که خانه نشین می شدم و کوچه رفتن غدغن می شد، برش می داشتم و یواشکی جای دنجی گیر می آوردم و زل می زدم به مستطیل هایی که داستان تازه ای را در بر داشت. سعی می کردم داستان آن نقاشی ها را کشف کنم و بعد که تمام حدسیاتم به پایان می رسید آویزان این و آن می شدم و آن قدر زبان می ریختم تا برایم داستان مورد نظر را می خواندند. همیشه هم حدسیاتم خیلی خیلی فرا تر از واقعیات ملموس داستان بود! بعد از آن کتاب را ول می کردم و چون ظهر داغ به پایان رسیده بود می زدم به دل کوچه و دیگر فقط بازی بود و خنده. دم غروب که بابا می آمد دوباره فیلم یاد هندوستان می کرد و داستان آن روز می آمد جلوی چشم هایم. اصرار عجیبی داشتم که تمام آن داستان ها را با بابا اجرا کنم. به شخصه به رویش نمی آوردم او هم به رویم نمی آورد و جوری رفتار می کرد که انگار همه چیز عادی ست(این را سال های بعد فهمیدم). نمی دانستم که می دانست همه ی این ها از کجا آب می خورد. یک بار یادم است داستانشان درباره ی توپ بازی کردن بود. توپ پسرک در حین بازی می افتاد بالای درخت و  بابایش تمام تلاشش را می کرد تا آن را پایین بیاورد. تکاپوی پدر جالب  بود و خنده دار. تمام باقی مانده ی آن روز را صبر کردم تا بابا بیاید و این یکی داستان را هم بازی کنیم. نقشه اش را هم کشیده بودم. بابا که آمد خسته بود و من یک دنیا برایش شیرین زبانی کردم تا به پارک برویم. توپ پرچمی ام را که با بچه های کوچه باهاش گل کوچیک می زدیم  هم زدم زیر بغلم. وقتی رسیدیم پارک، طرف وسایل بازی نرفتم و یک راست زیر بزرگ ترین و پر ابهت ترین درخت به چشم خودم ایستادم. قیافه ی بابا یادم نیست اما می توانم شرط ببندم از تعجب در شرف شاخ در آوردن بوده چرا که من وقتی پایم به پارک می رسید سوار تاپ می شدم و آخر سر با گریه می بردنم! تمام صحنه های آن غروب جلوی چشم هایم است. شروع کردم با بابا توپ بازی کردن. بابا اول می خواست پاس کاری کنیم اما من با سماجت توپ را با دست می انداختم. هر چه زور زدم و به خیال خودم توپ را بالای بالای بالا پرت می کردم نمی شد. من که تمام روز بابا را در حال در آوردن کفش هایش و پرتاب آن ها به بالای درخت برای نجات توپم، بالا رفتنش از درخت و ... تصور کرده بودم و حالا تمام نقشه هایم نقش بر آب شده بود زدم زیر گریه. باز هم یادم نیست بابا چه کار کرد یا چی شد. مطمئنا هل شده بود و کلی تلاش کرده بود تا مرا آرام کند. فقط این را یادم هست که تمام آن شب یک ریز گریه کردم. از من با آن میزان شربازی و تخس گری این حرکت نمادین بعید بود طوری که آن شب را همه مان به یاد داریم! اما من نه تنها آن شب را به یاد دارم بلکه بهتر از آن روز بعدش در حافظه ام مانده است. فردای آن روز همه چیز را فراموش کرده بودم. فکر می کنم با کتابم هم قهر بودم. بابا زودتر از همیشه آمد. من سرگرم دوچرخه بازی بودم و او می خواست من را به پارک ببرد. این بار اصرار از او بود و انکار از من. وسط بازیم بود. تازه شاید با پارک هم قهر بودم! یادم می آید درست زیر همان درخت ایستاده بودیم و توپ بازی می کردیم. توپ را هم بابا آورده بود. من ناراحت بودم. تمام صورت بابا می خندید و ناگهان آن چیزی که دیروز آن همه منتظرش بودم اتفاق افتاد. بابا توپ را انداخته بود بالای بلندترین شاخه. مبهوت بودم. بابا یکی از کفش هایش را در آورد انداخت بالا. توپ که نیافتاد هیچ کفشش هم گیر کرد.درست مثل کتاب. در تمام مدت هم با من حرف می زد و می گفت نگران نباشم . من هم آن قدر خوشحال و بهت زده بودم که یادم رفته بود باید الان نقش ناراحت بودن و گریه کردن را بازی کنم. فقط نگاهش می کردم. وقتی دو تا کفشش آن بالا کنار توپ گیر کرد، از درخت بالا رفت. احساس غروری که آن روز در مقابل چشم هم سن و سالانم و احیانا آدم بزرگ هایی که حیران از این کارهای بابا ما را نگاه می کردند در وجودم پیچید، هنوز زیر دندان هایم هست. بابا با توپ و کفش هایش برگشت و من لب هایم به خنده باز شد. عقل بچه گانه ام به خواب هم نمی دید همه ی این ها زیر سر بابا باشد. فکر می کردم فرشته ها یا شاید خدا کارم را راه انداخته اند. چند سال بعد فهمیدم که تمام آن روزها مامان و بابا جریان را می دانستند و بعد از آن شب کذایی دو تایی داستان روز بعد را می خواندند تا نقش فردای بابا را بدانند! فکرش هم آدم را دیوانه می کند... چه قدر مهربانی به این دو نفر مدیونم؟!!

این روزها که دستش می گیرم و صفحه های زرد شده اش را ورق می زنم، دختر چشم سیاه مو فرفری را می بینم که روی گل قرمز ترین فرش دنیا ولو شده است و چشم هایش کار های بابای گرد و قلمبه ی مهربانی را دنبال می کند که تمام دنیایش است!

 

پ ن: بابا جان روزت مبارک! در ضمن خیلی مخلصیم!

بعدا اضافه شد: موسیو گلابی بعد از چند پست قدیمی آپ کرده! نوشته اش را که می خوانم، قلبم می گیرد... آن قدر که لطیف و به قول خودش مشترک است! چیزی که در این چند روز مدام می خواستم درباه اش بنویسم اما نوک انگشتانم یاری نمی کرد! در گوشی بگویم نزدیک بود اشکم هم در بیاید! ممنون موسیو.

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody