وهم سبز

 ق ن: خواندن این پست به دلیل طولانی بودن به افراد بی حوصله و غرغرو توصیه نمی شود! حتی شما دوست عزیز:)

چشمام و رو صورتت می گردونم تا به لبات می رسم. دریغ از یک کلمه. از وقتی اومدی هیچی نگفتی. حتی یه سلام خشک و خالی. فقط نگاه کردی و نگاه کردی و نگاه کردی و من از حالت چشات از طرز نگاهت فهمیدم که چه حس و حالی داری. چقدر برا این که بیارمت اینجا بدبختی کشیدم. تو هم به خیال این که قرار سنگ ها مون و وا بکنیم و همچی تموم شه قبول کردی. خستت کرده بودم. اما تو نمی دونستی که خودم از تو خسته ترم. وقتی آدم از غرورش مایه می ذاره بدجوری داغون می شه. وقتی اومدیم بالای پل هوایی نگاهت بهم گفت چرا اینجا؟ یه جای خلوت تر بهتر نبود؟ و من بهت گفتم: "به همین زودی یادت رفت... اینجا جایی بود که از هم جدا می شدیم... درست همین جا... وسط این پل لعنتی... یادته تا ازت جدا می شدم  فوری بهم زنگ می زدی... می گفتی خانوم خانوما مراقب قلبم باش فردا صحیح و سالم باید پسم بدی ها!!!"... ساکت می شم. از گوشه ی چشم نگات می کنم. پشتم وایسادی. این پا و اون پا کردنت نشون می ده اگه یه کلمه دیگه از گذشته بگم می زاری و میری. یعنی عذاب وجدان می گیرتت؟ یا شایدم خجالت می کشی؟ نه این یکی مسخره  ست! تو و خجالت؟! خودم و جای تو تصور می کنم تا احساست و بفهمم اما هیچی دستگیرم نمی شه. چقدر مرموز بودی و من خیال می کردم بهتر از هر کس دیگه تو دنیا می شناسمت. چشم هام و از ماشین های در حال حرکت می گیرم و میندازم رو صورتت. کلافه شدی. معلومه از حرف هایی که شنیدی اوغت گرفته. این یکی دیگه نیاز به شناخت نداره حالت صورتت داد می زنه. نگات و ازم می دزدی. چرا؟ اول به رفتگر اون ور خیابون که داره دسته دسته برگ ها رو جارو می کنه بعدم بچه مدرسه ای ها، حالام که نمی دونی کجا رو نگاه کنی. سر گردونی. اما من و که در تمام این مدت حتی پلکم نزدم نگاه نمی کنی. یعنی باید باور کنم که ازم خجالت می کشی؟ پس چند هفته پیش که زل زدی تو چشام و بهم گفتی نمی خوایم چرا خجالتی نبودی؟ یه دسته کلاغ با سر و صدا از بالای سرمون رد می شن... انگار از طرف خدا برای کمک بهت اومدن. با خوشحالی نگاه سرگردونت و به آسمون می دوزی. به کلاغ ها. یعنی یه مشت کلاغ از چشمای من برات مهمتر شدن؟ چشمایی که یه زمان دنیات بود! می گم: " یادته اولین باری که با هم حرف زدیم 20 آبان بود. من بهت گفتم عاشق پاییزم و تو هم گفتی منم از این به بعد عاشق پاییز توام!" هنوزم نگاهت رد کلاغ هایی که دیگه چند تا نقطه ی سیاه شدن و دنبال می کنه. " اون موقع ها هم کلاغ زیاد بود اما تو برای هیچ کلاغی چشمات و از چشمام محروم نمی کردی!" دیگه نمی تونی جلوی این حرفم استقامت به خرج بدی. نگاهت از آسمون سر می خوره رو چشام.  بازم دریغ از یک کلمه. یه نفس عمیق می کشم. بغض وحشتناکی ته گلوم و گرفته. دوباره می چرخم به سمت ماشین ها. نرده ی پل و تو دستام می گیرم. چقدر یخه! هیچ وقت انقدر سرد نبود، حتی زمستون ها که یالمه برف روش می نشست و ما با بدجنسی برفارو می ریختیم رو شیشه ماشین هایی که رد می شدن. ناخود آگاه بر می گردم و بهت می گم: " یادته ؟ " انگار که داشتیم یه خاطره قدیمی رو با هم  مرور می کردیم! تو اصلا اینجا نیستی! زل زدی به میله ی چراغ برق و ذهنت یه جای دیگست. بازم یه نفس عمیق می کشم. الان وقتشه. دوباره دستم و می گیرم به میله ی آهنی که مثه قلب تو یخ زده. با احتیاط میرم بالای اولین نرده. ضربان قلبم تند شده. طول می کشه تا به خودم مسلط شم. بالاخره تعادلم و بدست میارم و صاف وایمیستم. چشمام و می بندم و دستام و باز می کنم و چند تا دم جانانه تو می دم. درست شد عین فیلم های آبدوغی که یا دختر از عشق پسر خودش و می کشه یا برعکس. اون وقت ها که دوستت نداشتم. یعنی اصلا نبودی که دوستت داشته باشم چقدر به این آدم ها می خندیدم. بعد ها هم که اومدی تو زندگیم دوتایی باهم بهشون می خندیدیم و همیشه آخر فیلم بهم قول میدادیم که تا آخر زندگی کنار هم باشیم! آخر زندگی... چشمام و باز می کنم و سرم و آروم جوری که تعادلم به هم نخوره بر می گردونم. داری زل زل نگام می کنی. خوبه حداقل این یه کارم تو این چند وقت اخیر انقدر برات جالب بود که بدون هیچ حرف و التماسی نگام کنی!!...


دستات و می کنی تو جیبت. نگام از جیب های کتی که یه موقع برام گرمترین جای جهان بود میوفته رو صورتت. چشمام و که مال خودت می کنی اخمات می ره تو هم. بازم دریغ از یک کلمه. کی می خوای این سکوت لعنتی و بشکنی؟ جالبه که من و هم مثه خودت کردی. دیگه فقط دارم نگات می کنم. با نگات حالیم می کنی که این مسخره بازی و تموم کنم. در جوابت یدونه از اون لبخند خوشگلا مهمونت می کنم. از همون ها که یه زمانی جونتم براشون میدادی...یه زمانی؟ انگار صد سال گذشته...کم کم کلافگیت به منم منتقل می شه. یادته همیشه همین جوری بود. هر کدوممون هر حسی داشتیم به اون یکی هم سرایت می کرد. یادته یه شب من دندونم درد می کرد تو هم تا صبح نخوابیدی؟ اومدی جلوی در خونمون زیر تیر چراغ برق تا صبح وایسادی. گفتی من می شم مسکنت. منم مثه دخترهای خوب مسکنم و سر وقت نگاه می کردم! از اون به بد تا چند وقت مسکن دز بالای من صدات می کردم... آه... با صدای پا به خودم میام. اول خیال می کنم رفتی. هول هولکی بر می گردم. هنوز ذهنم از هپروت بر نگشته. برا همین با اینکه دارم جایی که وایساده بودی و نگاه می کنم اما نمی بینمت. یه عمر برام طول می کشه تا چشام  پر از نگاهت می شه. خیالم راحت می شه. هنوز انقدر نامرد نشدی که بدون گفتن بذاری و بری. شایدم چون می دونی استاد دیوونه بازیم می خوای وایسی و نتیجه ی این بازیم و ببینی. صاحب صدای پا یه خانم تیتیشه که  وقتی نگام بهش میوفته دیگه تقریبا داره از کنارمون رد می شه. نگاش می کنم. همه ی وجودش داره می خنده اما وقارش و حفظ می کنه. فکر می کنه قضیه لوس بازیه. همچین نگاهمون می کنه که یعنی چقدر بهم میاین! شرط می بندم از اینجا تا خونش به ماجراهای عشقیش فکر کنه! حالم بد می شه... با نگام تا وقتی که تو پاگرد پله ها گم می شه دنبالش می کنم. وقتی خیالم راحت می شه که  دوباره تنها شدیم بر می گردم رو صورتت. حالا نگاهت لبریز از غرور. مطمئنا اون موقع که هول شده بودم و فکر می کردم تو رفتی حواست کاملا بهم بوده که تونستی اون یه ریزه قدرشناسی و تو نگام بخونی. خندم می گیره. یه خنده کجکی! میله ی عمودی کنار نرده رو سفت می گیرم و پام و می زارم روی نرده ی دومی. قلبم دیگه تالاپ تالاپ نمی کنه. به وضعیت جدید عادت کرده. تو نصف زمان قبلی تعادلم و بدست میارم. بر می گردم و نگات می کنم. حالا این تویی که زل زدی به من و بدون پلک زدن نگام می کنی. بر عکس هوش و حواس من که همش تو گذشته ها سیر می کنه تو، تو حالی. همین جا شیش دنگ داری نگام می کنی و کوچکترین حرکتم و زیر نظر گرفتی. حالا نگاهت پر از تردید شده. انگار داره کم کم یادت میاد که هیچ کاری و نیمه کاره تموم نمی کردم و تو چقدر اون موقع ها از این اخلاقم تعریف می کردی. تو مرد  کار های نیمه تمام بودی و من زن همه ی پروژه های به اتمام رسیده! یادته؟ نگات که می کنم، نگات حالیم می کنه که یادته. از این که اینقدر خوشحالم می خواد گریم بگیره. مثه احمق ها از این که با این کارم تونستم نگاه و چشم هایی رو که تو این چند ماه اخیر دیگه مال خودم نبود و برا خودم کنم خوشحالم. مسخره ست. می دونم. داره کم کم به خودم ثابت می شه که بیشتر از اونی که فکر می کردم می خواستمت. چشام و می بندم و آرزو می کنم که ای کاش نگاهت انقدر خالی نبود. کاش برا آخرین بار اون همه عشق و علاقه رو تو چشات میدیدم. دوباره خودم و تو چشات غرق می کنم. نگاهت سنگین شده. پر از ترحم. بغض گنگی داره راه خودش و تو گلوم باز می کنه و بالا میاد. الانه که بزنم زیر گریه. هر کاری می کنم نمی تونم از چشمای زاغی که من و مسخ خودشون کردن دل بکنم. داری از آخرین سلاحت برا آدم کردنم استفاده می کنی! همیشه می دونستی که دیوونه ی این چشما و این نگاه پر صلابتتم. نگاهی که حالا ترحمش داره بدجوری آزارم میده. می دونستی که اگه گریم بگیره دیگه همه چی تمومه. الانم داری کاری می کنی تا اشکام در بیاد و مثه بچه آدم از این بالا بیام پایین و همه چی تموم شه. اما کور خوندی! دیگه نمی زارم اشکام و ببینی. تو این چند ماه انقدر دیدی که تا آخر عمرت بست باشه. به این یه ذره غرورم برا پایان دادن به این مسخره بازی نیاز دارم. بازم یه دسته کلاغ. اما این بار این فرشته های سیاه پوش برای نجات من از چنگال نگاه تو اومدن. نگاهم که از گره ی کور نگاهت خلاص می شه پام به مصاف نرده ی سوم می ره.قار قار کلاغ ها شده موزیک متن آخرین پرده ی نمایش عاشقانم! آواز با شکوهیه... دوباره تپش های دیوونه وار قلبم بهم نشون می ده هنوز زندم. خودش کلی باعث خوشحالیه. به دور و بر نگاه می کنم. کله ی ظهر و کوچه ها سوت و کور. یاد کوچه مشیری میوفتم و شروع می کنم به زمزمه کردن شعری که همیشه زمستونا وقتی از دانشگاه بر می گشتیم برات می خوندم و تو عاشقش بودی. یعنی هنوز یادته؟ اوه خدای من. حسابی خودتو گم کردی. وقتی بر می گردم طرفت یه قدم به عقب بر میداری. می ترسی واگیر دار باشه؟ دیگه نیازی نیست به چشمات نگاه کنم تا حالت و بفهمم، کل وجودت پر از تشویش و نگرانی. کم کم داری باور می کنی که این پرده ی آخر نمایش عاشقانمونه. اما نگاهت. این نگاه لعنتی. بازم لبریز از ترحمه. باز هم دریغ از یک کلمه. می دونی که فایده نداره. از وقتی که تصمیم چنین کاری و گرفتم  تو خیال به اینجای کار که می رسیدم کلی ذوق می کردم. فکر می کردم که کلی درمونده می شی. اما به خاطر اون غرور لعنتیت هیچی به زبون نمیاری و اون وقت من کلی خوشحال می شم. الان که نگاهت می کنم می بینم که درست حدس می زدم تو درموندگی از سر و روت میباره اما من خوشحال نیستم. بر عکس کلی هم ناراحتم. این نگاهت غم دنیارو به دلم می ریزه. اگه نگاهت رنگ ترحم داشته باشه، اگه داد بزنه که دوستم نداره، اگه پر از تردید باشه یا هر چیزه دیگه بهتر از این نگاهته. آره رسما دیوونم! دارم خودم و به خاطر کسی که نمی خوادم پرت می کنم پایین و تو دلم غصه این و دارم که از این کارم ناراحتش می کنم. کم کم حالم از این همه رمانتیک بودنم به هم می خوره... تازه ممکنه بعد ها عذاب وجدانم بگیره!!! خوب بگیره!!! می خواست با دل من اینجوری بازی نکنه که منم با وجدانش بازی کنم. از بدجنسی خودم حرصم می گیره. مگه نه این که یه عاشق واقعی حتی جونشم در راه معشوقش می ده؟! پس این چه کاریه که من دارم می کنم؟ خوب اگه می خوام خودم و بکشم برم یه جا سرم و بذارم و بمیرم. دیگه این فیلم ها چیه جلو چشم های گرد شده ی این بدبخت میام... یه لحظه تصمیم می گیرم بیام پایین. نگات می کنم. هنوزم نمی دونی که من می تونم ته ته چشات و بخونم. بعد این همه وقت توام منو درست نشناختی. خوبه تو این یه مورد تفاهم داریم. یه خنده کجکی دیگه... ته ته چشات می دونه که اگه به این فیلم مظلوم نماییت یه ذره دیگه ادامه بدی میام پایین و تو با وجدان راحت می ری پیش دوستم و همه چی و با آب و تاب براش تعریف می کنی و آخرش هم می گی می دونستم مردش نیست ما رم چهار ساعت معطل خودش کرد!! اما کور خوندی آقا! حسرتش و به دل خودت و دوست جونم میذارم!!! دوستم!!!!!! هنوزم تو ذهنم بهش می گم دوستم!!! مسخره ست! اصلا همه چی این دنیا مسخره ست! به جز نگاه های تو اونموقع ها که دوسم داشتی؟ یعنی اصلا دوست داشتنی در کار بود؟!!!! مغزم با انفجار کامل چند ثانیه فاصله داره. سرم پر آدم ها و لبخند ها و حرف ها و نگاه هایی که از تموم گوشه موشه های ذهنم ریختن بیرون. داغ کردم. یه نفس عمیق می کشم. بعدم یکی دیگه و بعدشم یکی دیگه. این بغض لعنتی  ولم نمی کنه. تموم نیروم و جمع می کنم و برا آخرین بار زل می زنم تو چشایی که یه زمان آیینه  ای بود برا دیدن زیبایی هام. می فهمی نگاه آخره. چشات داد می زنن که فهمیدی، هول شدی. اما به روی خودت نمیاری. مثلا می خوای نشون بدی بی خیالی اما این پا اون پا کردنت وضعت و خراب می کنه. نمی خوام بیشتر از این اذیت کنم. نه تو رو. نه خودم و . خستم. بیشتر از تو. میزارم که نگام تو نگاهت گره بخوره. یه گره کور که باید با دندون بازش کرد. با هم دیگه هر چی خاطره داشتیم دوره می کنیم. انگار همه یادت بوده! از پشت سرت دو تا سایه دارن وارد پل می شن. آخرین نگاهم و از صورتت میندازم به دو تا سایه سیاه که حالا هیبت دو تا دختر و به خودشون گرفتن. دو تا دختر دبیرستانی. سمت راستیه اول ما رو می بینه و با سقلمه به دوستش حالی می کنه که خبریه. اونام ریز ریز می خندن. مثه خانم تیتیشه. نمی دونن که تماشاچی افتخاری نمایش عاشقانه ی من شدن. به خندشون می خندم. یدونه از همون خنده خوشگلا که تو عاشقش بودی! آخر خندم مال تو میشه. مات من شدی. ناخود آگاه دو طرف لبات به سمت بالا می ره. بهم می خندی. یدونه از همون خنده خوشگلا که عاشقش بودم. دیگه هیچ چیز نمی خوام. می تونم هزار بار یاد این لبخندت و تو ذهنم دوره کنم تا برسم به زمین. لبخندی که خیلی وقت بود ازم دریغ کرده بودی... خنده ی دختر ها بلند تر شده و حالا صداش به گوش می رسه اما تو هنوزم مسخ منی و حتی سر بر نمی گردونی ببینی کی پشتته... از نگاهت تردید میباره. باور نمی کنی که بخوام همچی کاری کنم. هاج و واج موندی. قیافت شده یه علامت سئوال گنده. با نگاهت می خوای بهم بفهمونی که اینکاره نیستم اما من ته ته چشماتم می خونم... الانم ته نگاهت ترس داره موج می زنه... می دونی که یک کلامم...

یک لحظه

تو سر بر می گردونی تا صاحب خنده ها رو ببینی و من تصمیمم و می گیرم...

از میله ها پایین میام. با احتیاط هر چه تمام تر. دلم نمی خواد یهو پام سر بخوره و جونم و سر چیزی بذارم که ارزشش و نداشته. تو این چند دقیقه بهم ثابت کردی که ارزشش و نداری. زل زل نگام می کنی. گیجی. وقتی دو پام کف پل و لمس می کنه از ته دل می خندم. یه خنده ی بی صدا که شیطونی ازش می باره. "خدانگهدار. برای همیشه" دیگه وقتشه که منم یه سری از کارهام و نیمه کاره رها کنم!

وقتی در انتهای خیابون بر می گردم و به پل هوایی نگاه می کنم هنوز می تونم هیبتت و ببینم که همون جور بدون کوچکترین تغییری اون جا وایسادی و زل زدی به میله هایی که چند لحظه ی پیش تنها فاصله ی من با زندگی بود...

بعدا اضافه شد: این پست حکم یک داستان چهار صفحه ای را دارد که سال های دور نوشتم این که چرا و برای چی یک هو دلم کشید اینجا ازش رونمایی کنم بماند! فقط برای این که احیانا تا ته اش خواندید و تحمل کردید، سپاسگزارم!

نوشته شده در ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody