وهم سبز

در این روزهایِ داغ ِ تابستان حال و هوایم عجیب پاییزیست... دم دم های غروبِ گرمش دلم می گیرد و هرمِ گرم ِ بادهایش حکم نسیم های خنک و سوزنی پاییز را برایم دارد... پاییزها من گرفته ام... خزان زده... در عین گرفته بودن می خندم، راه می روم، زندگی می کنم اما از درون دلتنگم... داغ دارم... داغ تابستان.. داغ روزهای رفته... اگر اهل دل باشید حرف هایم را می فهمید... خزان زدگی پاییز می دانید چیست... کم و کاستش دستتان است... مزه یِ گس ِ خرمالو گونه اش دهانتان را پر می کند... در جا یخ می کنید... آری... این روزها من پاییزیم.. وسط این تابستانِ داغ... تابستانی که داغیش از شرمگین بودنش و شرمگین بودنش از روسیاهیش و رو سیاهیش از بهار خونینش نشات می گیرد... من این روزها پاییزیم... مدام مانند جوجه های زرد پاییزی با نوک ام روزهای رفته را زیر و رو می کنم... درد می کشم... اوایل می خواستم فراموش کنم... مانند اوایل مهر ماه که قصد ده روزه ی فراموشی می گیرم... تمام چیز هایی که خاطره ای سنگین پشتش دارد را جمع می کنم... خودم را به چپ ترین کوچه ی ِ علی ِ دار دنیا می زنم و تا ده روز دوام می آورم... بعد منفجر می شوم... دل ِ لامصبم تمام آبا و اجدادم را در پیش چشم هایم می رقصاند... ازم زهر چشم می گیرد... می ترساندم... آدم می شوم... غرق می شوم در غروب های خاطره بازی پاییز... تسلیم می شوم... زندگی می کنم... دردش را می کشم... حالش را می برم... طعم تلخ و شیرین، شور و ملسش را می چشم... طعم گس بی مثالش را مزه مزه می کنم... با سری افراشته و دلی در جریان به آخرش می رسانم... زمستان را از سر می گیرم...

من این روزها پاییزیم... در روزهای پایانی تیر ماه... در این روزهای چهل و چهار درجه ای... برای شروع پاییزی بودن تمام چیز هایی که رنگ و بوی روزهای پیش را دارد، از جلوی چشم دور می کنم... شال سبز را در دورافتاده ترین نقطه ی کمد دفن می کنم... پوستر ها را می گذارم زیر فرش... روبان ها را پشت خروار ها کتاب... نوشته ها را لای هزاران برگه... دیده ها را از ذهنم پاک می کنم... شنیده ها را نشنیده می گیرم... شب ها سرم که به بالشت رسید روزهای قبل را کالبد شکافی نمی کنم... فکر نمی کنم نمی کنم نمی کنم... خودم را به چپ ترین کوچه ی علی دار دنیا می زنم.... با حماقت تمام می اندیشم که به زندگی برگشتم!...

 این بار ده روز هم دوام نمی آورم... هر روز در اتاق را که باز می کنم، اول نگاهم سر می خورد روی فرش... نه نه از روی فرش زیرش را می بینم... پوستر ها و عکس هایی که محکوم به ندیده شدن شده اند... دوم زل می زنم به درهای بسته ی کمد... دورافتاده ترین جایش مرا به نام می خواند... سوم احساس می کنم کتاب هایم می خواهند از جاکتابی خودشان را به بیرون بیاندازند... دیوانه وار مانع شان می شوم... پشتشان سنگینی می کند!... و در تمام این دقایق اولیه می پندارم مغزم خالیست و پیش خود دل خوشم که حداقل فکر نمی کنم اما می کنم... فراموشی درمانِ دردِ من نیست!...

 باورش می کنم!... پس می نویسم... درد می کشم... حالش را می برم... طعم تلخ و شیرین، شور و ملسش را می چشم... طعم گس بی مثالش را مزه مزه می کنم... با سری افراشته و دلی در جریان به آخرش می رسانم... پاییزی دیگر را از سر می گیرم...

این روزها عجیب پاییزیم... پاییزی تر از پاییز...

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody