وهم سبز

چند روزیی بود که چشم چپم درد می کرد و بنای ناسازگاری را گذاشته بود. هر روز در لیست کارهای روزانه ام مراجعه به دکتر چشم را می گذاشتم ولی به خاطر مشغله زیاد و پشت گوش اندازی به فردا و فردا و فردا ها می افتاد. امروز دردش آن قدر زیاد شده بود که گونه ی چپم هم تیر می کشید. دیگر چاره ای جز تسلیم نداشتم. زنگ زدم به دکتری که از کودکی پیشش می رفتم تا وقت بگیرم. منشی مثل همیشه برای بیست روز دیگر وقت می داد. کلی برایش آسمان و ریسمان بافتم تا قرار شد بین مریض ها کارم را راه بیاندازد.

مطب دکتر مثل همیشه شلوغ بود. نیم ساعتی ایستادم تا یکی از صندلی ها خالی شد و کسی زودتر از من پرش نکرد. بین یک آقای هیکلی اخمالو و یک پیرزن نحیف نشستم. تمام دقایق انتظار به کسالت بار ترین شکل ممکن گذشت. پیرزن مدام با دخترش حرف می زد و مرد نفس های عصبی بلند می کشید. دلم می خواست کتابی که همراهم بود را بخوانم اما درد چشمِ چپم امانم را بریده بود. بالاخره یک ساعت و پنجاه دقیقه انتظار به پایان رسید و من مفتخر به زیارت دکتر شدم.

در اتاقش را باز کردم و اولین چیزی که دیدم نگاه مهربانش بود. یخ کردم. باورم نمی شد. همان طور بی حرکت پشت در ایستاده بودم و نگاهش می کردم. اگر نگاه مهربان و لبخند همیشگی اش نبود به خودم می قبولاندم که اشتباه آمدم و بر می گشتم. به زور سلام کردم و روی اولین صندلی وارفتم. چشم هایم پر اشک شده بودند و دلم... باورش سخت بود. از مامان شنیده بودم که مریض شده است. شنیده بودم با سرطان دست و پنجه نرم می کند اما به خواب هم نمی دیدم آن دکتر خوش استیل با دریایی از موهای خرماییِ دوران کودکی ام به این مرد ظریفِ استخوانی با موهایی یک دست سفید تبدیل شده باشد. خوب شناختم. شروع به احوال پرسی کرد و نگاهش طوری بود که از خودم خجالت کشیدم... می دانست برایش غصه دار شده ام... شروع کرد از گذشته گفتن... از آن زمان که من خاله سوسکه بودم و هر وقت چشمم ضعیف تر می شد آبغوره می گرفتم و دکتر برای آرام کردنم همان جمله ی همیشگیِ امیر منم چشماش ضعیف تر شده را می گفت و همین یک جمله مثل آبی روی آتیش آرامم می کرد. این موضوع که پسر دکتر نه تنها چشم هایش ضعیف است بلکه از من هم بدتر است خوشحالم می کرد. یک حوشحالی بچگانه و شاید احمقانه... با هم می خندیم. به گذشته های دور... معاینه چشم چپ من هم تمام می شود. دکتر بینایی دو تا چشمم را بررسی می کند. تغییری نکرده. چند سال است. وقتی می گوید: "خدارو شکر که چشم هات ثابت مونده"  قلبم از آن همه محبتی که در کلام و صدایش است می گیرد.. نگاهم می کند با شیطنت می گوید: "امیر من... " خنده ام می گیرد... او هم می خندد.. آن هم با صدای بلند... وقتی جلویش می نشینم تا نسخه ی چشم چپم را بپیچد، درباره ی امیرش می پرسم و این که ایا واقعا چشم هایش ضعیف است یا برای دل خوشی من می گفته... می خندد و می گوید: " داستان امیر من داستان کوزه گر و کوزه شکسته است!"... نسخه ام را می گیرم... با تمام وجود برایش آرزوی سلامتی می کنم و سعی می کنم اشکی را که چشم چپش را خیس کرد نبینم...

چشم چپم درد می کند... نگاه کردن به صفحه ی مانیتور اشکش را در می آورد. دلم می خواهد نوشته ام را ادامه دهم. دلم می خواهد بهتر از این برای دکتری بنویسم که در تمام این سال ها پیشش می رفتم و به اندازه ی دو تا چشمم برایش ادای دین کنم... اما چشم چپم درد می کند. باید ساعتی یک بار یک قطره تویش بریزم. قطره وارد گلویم می شود و عجیب تلخ است. نگاه دکتر از جلوی چشم هایم نمی رود. گونه ام تیر می کشد. یک چشمم برای دکتر گریه می کند و چشم دیگرم برای حال زار خودش. باید یک قطره ی دیگر بریزم!

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody