وهم سبز

هفته دوم عید- عصر- خانه باغ

چند روزی است که آمده ایم خانه باغ. این جا شدیدا شلوغ است و انگار نیمی از جمعیت تهران به اینجا هجوم آورده اند. در تمام کوچه باغ ها و خیابان های اصلی ماشین ها دوبله سوبله کنار هم پارک شده اند و راه را بند آورده اند. ما همان چند روز پیش با خودمان تلویزیون 29 اینچ اتاق مامان اینا را می آوریم تا تلافی نداشتن کرسی و ضایع شدگی مان را کرده باشیم. نه تنها تلافی اش می شود بلکه قضیه فراتر هم می رود! در کل فامیل نارنجی و طوسی و زرشکی و الا آخر می پیچد که تلویزیون خانه باغ اینچ اش از همه بیشتر است!... عصر فردای دومین روز ورودمان ماجرای جالبی اتفاق می افتد. یک هو محبت کل فامیل به ما قلنبه می شود و خانه ما لب با لب پر از مهمان می گردد. همه آمده اند بازدید عید ما. حتی بزرگتر هایی که ما به دیدنشان نرفته بودیم. نیامده تلویزیون روشن می شود و روی کانال سه قفل می کند. من یک دستم سینی چای و دست دیگرم شیرینی آن وسط بال بال می زنم. جومونگ شروع می شود. من هنگ می کنم. آبروداری می کنم و حرفی نمی زنم. به تعداد موهای سر من سینی چای و میوه و شیرینی و آجیل و شکلات گردانده می شود. فیلم تمام می شود. مهمان ها کم کم می روند. ما می مانیم و یک خروار ظرف نشسته. هیچ کداممان به روی خودش هم نمی آورد که جریان چیست. بیچاره شده ایم.

 از آن روز به بعد تا آخرین روزی که آن جا بودیم این ماجرا تکرار شد. به مدت یک هفته تمام. روزهای اول جز خستگی و تیره و تار دیدن دنیا چیزی برایمان نداشت اما بعد همه در کارها کمک می کردند و این دور هم جمع شدن آن هم با آن تعداد بالا (یک روز یاسی شمرده بود دقیقا 68 نفر با بچه در پذیرایی نشسته بودند!!!) که همه آشنا و فامیل و دوست بودند، لذت بخش شده بود و به اندازه ی ده ها هفته برایمان خاطره گذاشت.

من در تمام آن روزها با خودم دست به گریبان بودم. عصر ها دورهم خوش می گذراندم و غروب ها خود زنی می کردم! آن قدر از این سریال کسالت بار بدم می آمد که حد نداشت. همان اوایل که آمده بود یک روز یاسی دی وی دی کاملش را آورده بود خانه. نزدیک بود خونش را بریزم. و حالا بعد از چند ماه از پخش شدنش آن قدر طرفدار داشت که به خاطرش دور هم جمع می شدند و دو ساعت تمام بدون این که پلک بزنند تماشایش می کردند. برایم غریب بود. دلم می سوخت دور هم جمع شدن ما باید برای یک سریال کره ای باشد. مگر خودمان افسانه و اسطوره و داستان کهن کم داشتیم؟ مگر قهرمان های حماسی ما کم بودند؟ مگر پشتوانه ی تاریخی ما چیزی از تاریخ کره کم تر دارد؟ خودم هم می دانستم و می دانم که ما غنی تر از هر نژاد و ملت و مرز و بومی هستیم و کمبود ما از گذشته و نیاکانمان نیست، از هم دوره ای هایمان است... از این انسان هایی که با ما دارند تاریخی که چند سال دیگر برای بچه ها و نوه ها و نتیجه هایمان می گذاریم را می سازند. از خود ما! که کمر به قتل گذشته نوادگانمان بسته ایم. اگر داستان های کهن پشت به پشت منتقل نمی شد اثری از آن ها به جا می ماند؟ اگر پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدرهایمان این داستان ها را برای بچه هایشان نمی گفتند، اگر نقال ها نقل نمی کردند، اگر فردوسی ها نمی نوشتند، اگر  و اگر و اگر.... آن وقت ما چیزی به اسم تاریخ داشتیم؟ چیزی به اسم پشتوانه هزاران ساله که به آن بنازیم!... همه مان مقصریم. مقصریم که در مقابل صدا و سیمایی که سردمدار این نابودی است، سکوت می کنیم... مقصریم که خودمان هیچ کاری برای زنده نگه داشتن پیشینه ی این آب و خاک نمی کنیم... رسالتی دیگر در میان است... باید کاری کرد قبل از این که خیلی دیر شود...

 

پ ن 1.دارم این پست را می نویسم، صدای مهدی که بیشتر به نعره می ماند از اتاقش می آید:" یاد جومونگ و سوسانو دل می بره چین و بویو، دل و می بره چین و بویو!!!" خنده ام می گیرد! شاید برای شروع هر کس باید از خانواده اش شروع کند!

پ ن 2. می دانم که بعضی ها از این سریال لذت می برند... می دانم این جرم نیست... مخالفتی هم ندارم... امیدوارم بدانید حرف من چیز دیگری ست.

پ ن 3. نوه ی عمه ام پنج سالش است. عاشق جومونگ شده و دیوانه شان کرده. صبح تا شب زندگیش جومونگی ست! آمده بودند خانه مان. داشت درباره جومونگ و خیالبافی هایش حرف می زد. یاسی بهش گفت: " جومونگ زنش و ول نمی کنه بیاد تو رو بگیره!!" قشقرقی به پا کرد بیا و ببین! خانوم خودش و همسر آقا می دونه!! دلم برای دختر عمه بیچاره ام تو این روزهایی که آقا آمده ایران می سوزد! خدا صبرش بده!

پ ن 4: ایرانی نامه عزیز، شادی جان و قلم فرانسه خان نیز دراین باره نوشته اند و همان نوشته ها من را به نوشتن واداشت... این هم اولین قدم از رسالت من!

 

 

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody