وهم سبز

 

 

هر چه می کنم نمی توانم روی کلمات کتاب تمرکز کنم. ذهنم برای خودش می پرد. به ساعت نگاه می کنم. یک ساعتی می شود که نهم شهریور آغاز شده است. دلم هری می ریزد. کتاب را می بندم و به این فکر می کنم که یک ساعت است که بیست و دو ساله شده ام. می دانم که قیافه ام به طرز وحشتناکی ماتم زده شده است. دلم می رود برای دیدن این قیافه ای که هزاران بار دیدمش و حال بیش از هر باری دلم برایش تنگ است. نور چراغ خواب قیافه ام را وحشتناک می کند. خنده ام می گیرد. دراز می کشم روی تخت. دقیقا بیست و دو سال پیش چنین روزی ساعت نه و سی دقیقه ی روز با سر به دنیایی آمدم که خیلی وقت ها آن قدر کفرم را بالا می آورد که از آمدنم پشیمان شوم. اما آمدم. دختر اول. نوه اول. بارها و بارها مامان برایم از اولین دیدارمان گفته." وقتی برا اولین بار در آغوشت گرفتم، موش کوچولو بودی با یک دنیا موی مشکی... رو صورتتم فقط دو تا چشم ورقلمبیده ی مشکی زل زل نگام می کرد...." هیچ از آن روزها یادم نیست. فکر می کنم طبیعی باشد! اولین خاطره ی دوران کودکیم بر می گردد به سه سالگی و شکستن سر خاله ای که با من چهار سال تفاوت سنی داشت و من حکم رقیبش را داشتم...روزهای ویدئو سیاه - که گنجم بود- و سیندرلا و سفید برفی و تام و جری، روزهای دوچرخه سواری و بادبادک هوا کنی، روزهای گل کوچیک و وسطی و خرس وسط، روزهای خاله بازی زورکی ظهر های داغ تابستان، روزهای زانوها و آرنج های زخم و زیلی، روزهای مسقطی و بستنی و آلوچه های نه چندان بهداشتی، روزهای جیغ های بنفش و صورتی، روزهای رفاقت های بی مرز و قاعده، آرارات  علیرضا آرش اشکان سحر الهه شادی، روزهای کودکی... و بعد هفت سالگی...
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ماه و پرنده
میان ما و نسیم
شکست، شکست، شکست....

روزهای زیر بار مدرسه نرفتن، روزهای زیر بار مدرسه رفتن، روزهای پر التهاب امتحان، روزهای رفاقت های بامرز و قاعده، روزهای مقررات و انضباط بازی!، روزهای جیم بازی زنگ ورزش، روزهای میدان های همیشه مهربان نارمک، روزهای شیطنت های دل خوش کنک، روزهای مدرسه... و بعد نوجوانی... روزهای شرارت و دیوانه بازی، روزهای تعطیلی مخ و اعضا و جوارح مرتبط، روزهای کتاب خوانی و کرم کتاب شدگی!، روزهای 40چراغ بازی، روزهای رفاقت های بی رنگ، روزهای دور هم جمع شدن های دوره ای، روزهای کافه نشینی های بی مایه، روزهای عشق و عاشقی های بی مانند.... و بعد تر انگار جوانی... روزهای محکوم به بزرگ شدن، روزهای محکوم به خانوم شدن، روزهای جیغ نزدن، روزهای از درخت بالا نرفتن، روزهای رفاقت هایی که به خیانت، خیانت های که به عشق و عشق هایی که به جدایی ختم می شد، روزهای دل دادن، روزهای دل گرفتن، روزهای طعم گس شکست را چشیدن، روزهای دیوانگی کردن، روزهای زندگی کردن، روزهای لذت بردن، روزهای غم کشیدن، روزهای کار کردن، روزهای برداشت کردن!، روزهای توچال و درکه و دیزین، روزهای دانشجویی کرج و فیروزکوه، روزهای تورهای یک روزه، روزهای دوستی های چند روزه،.... روزهای قد کشیدن!

ساعت 2 نیمه شب است. این عجیب است که یک ساعت زمان برای دوره کردن بیست و دو سال کفایت می کند. من خوابم نمی برد. پر از حسم. حس های مختلف. یادآوری این همه خاطره سر شوق ام آورده. پر از هیجانم. توی تاریکی نشسته ام روی تخت، بالشتم را بغل کرده ام و به تمام روزهای خوب و بدم فکر می کنم. به وبلاگ وهم سبزی که فیلتر شد. به دوست هایی که در این خانه مجازی پیدا کردم و دوستیشان به صد رفاقت حقیقی می ارزد. به وهم سبز جدیدی که پنج ماه از عمرش می گذرد. به همه چیز، به همه کس... چراغ مطالعه را می کشم می گذارم وسط اتاق. آلبوم هایم را می آورم. ولو می کنم روی فرش. غرق می شوم در عکس هایی که امشب با من حرف می زنند. گاهی بغض می کنم، گاهی بلند می خندم و به سرعت با دست روی دهانم می زنم تا صدایش در نیاید،گاهی جیغ خفیفی در دلم می کشم و گاهی چشم هایم تر می شود.... ساعت 3:45 است. باورم نمی شود، این همه زمان را برای چهار پنج تا آلبوم گذاشته باشم... اگر مامان بفهمد باز جغد شده ام کلی غرغر می کند. به در نگاه می کنم، هیکل مامان را درون چهارچوب تصور می کنم. ریز می خندم. مهمانی تمام است. سور و سات ام را جمع می کنم... دو ضربه به در می خورد. انگار باز هم قرار است مچم گرفته شود! در باز می شود. مامان است. خودم را برای غرغرهایش آماده می کنم. برق چشمانش درون تاریکی هم پیداست. می خندد :"تولدت مبارک توله جن!!"

پ ن 1: امسال اولین سالی بود که از جشن تولد خبری نبود! نه مثل هر سال مهمان دعوت شده ای داشتیم نه کسی سرزده به جمعمان اضافه شد! پنج تایی جشن گرفتیم... کوچک و خودمانی... چسبید!

پ ن 2: هدیه گرفتن را بسیار دوست دارم، هدیه دادن را هم همینطور... سعی می کنم بهترین هدیه را با یک دنیا علاقه و محبت قلمبه شده به فرد مورد نظر بدهم... هدیه ای را هم که می گیرم شدیدا عزیز می دارم! اما بیشتر از هر هدیه ای از این که کسی به یادم باشد خوشحال می شوم.... این به یاد بودن یک دنیا می ارزد و زنگ ها، اس ام اس ها، کامنت ها، آفلاین ها و میل هایی که در این چند روز به دستم رسید باارزش ترین هدیه ها برایم بود!

پ ن 3: جا دارد از تمام دوستان عزیزی که این روز بزرگ!!! را به من تبریک گفتند و من را مرام کش کردند تشکر کنم... چاکریم!

پ ن 4: با تشکر ویژه از: شیرینی فروشی سالوت، حلیم فروشی محل، آشنایان و دوستان و فک و فامیل محترم که با تبریکاتشان خفه ام کردند، خاله کوچیکه که فرداش زنگ زده با من دعوا می کنه چرا دیروز به من یادآوری نکردی نهمه!!!، همساده روبرویی، وبلاگ نویسان مقیم مرکز، وبلاگ نویسان مقیم خارج از مرکز!، همکارهای محترم، کلانتری شهرک!!، تمام دوستان با مرام این بیست و دو سال و خانواده محترم رجبی!!!

پ ن 5: می دانم طولانی شد اما اگر این یکی را نگویم هناق می شود توی گلویم می ماند!!! مهدی به پیشواز تولدم رفته بود و از شنبه یک مبلغی پول به عنوان هدیه ام به من می داد و فردایش پس می گرفت!!! روز آخر هم رفت تمام پول مربوطه را مقدار زییییییییییادی پاستیل خرید و به عنوان هدیه به من داد تا سه تایی بخوریم! آن قدر این ماجرا برایم جالب و خنده دار بود که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد!

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody