وهم سبز

 

اول) بازی که به بهار قول داده بودم و امروز و فردا کردن هایم تا الان طولش داد!

باید زود و تند و سریع جواب این سه سوال سخت را رد کنی بیاید!!

١- چی واقعا خوشحالتون میکنه ؟
٢-چی شما رو از ته دل میخندونه؟
٣-چه جوری غصه هاتونو فراموش میکنید؟؟

همچین همچین هم زود تند سریع نشد به این سوال ها جواب بدهم. تمام این روزهایی که لفتش می دادم فکر می کردم و آخر هم به همان جوابهای اولم رسیدم!

1. خوشحال کردن عزیزانم بیشتر از هرچیز من را خوشحال می کند. عاشق دیدن خنده هایشان هستم. بعد از آن هر کار خوبی که انجام دهم باعث شادیم می شود. البته کار خوب هم برایم تعریف خاصی دارد! بعضی وقت ها کارهای خوبم به دید دیگران خیلی خیلی بد هستند! مثل زدن چند پسر بچه یِ تخس پارکِ چند کوچه بالاتر از خانه مان که مهدی را حسابی اذیت می کردند. بعد از این که تمام راه های صلح آمیز را به مهدی یاد دادم و جواب نداد، یک روز باهم رفتیم پارک و من حالشان را جا آوردم... و این کار خوب به جفتمان چسبید!

2. این یکی دو حالت دارد: اول) در جمع های فامیلی (فکر می کنم دیگر دستتان آمده است ما چه قدر رفت و آمد داریم!!) وقتی شوخی و مسخره بازی شروع می شود و دو تا از پسر عموهای گرامی ام که شدیدا دلقک هستند با هم کل جوک می اندازند (کار همیشگی شان است) و جوک های ناب و دست اول را با لهجه و ادا اطوار پشت سر هم می گویند، اولش می خندی، بعد ریسه می روی، بعدتر همان طور که ولو هستی اشک از چشم هایت سرازیر می شود، بعدترترش غش می کنی کف زمین و دلت را که از شدت خنده درد درونش می پیچد سفت می چسبی! و در آخر که جوک هایشان مورد دار می شود و جانِ ما ها هم می آید توی دهانمان باباخان ها وارد عمل می شوند، با غرغر همه چیز تمام می شود و ما هم چنان می خندیم! نه تنها تا آخر مهمانی بلکه تا دفعه ی بعد! دوم) وقتی خیلی خیلی خیلی خیلی عصبانی هستم! در این مواقع دیگر نمی توانم ظاهرم را حفظ کنم. وا می دهم. بعد شروع می کنم خنده های عصبی بلند کردن. جوری که کفر همه در می آید!

3. من اصلا غم و غصه هایم را فراموش نمی کنم. از این آدم های افسرده که همیشه در غصه هایشان غرق هستند، نیستم. برای غم و غصه هایم زمانی که داغ هستند، سوگواری می کنم. دل به دلشان می دهم. غصه می خورم. شاید اشکی هم بریزم. خودخوری و پیداکردن مسبب و راه حل و این جور مراحل را هم طی می کنم و در آخر کنار می آیم و به زندگی ادامه می دهم. فراموششان هم نمی کنم چون به نظرم این کار آدم های ترسو و بزدل است که جرئت روبرو شدن با واقعیات زندگی را ندارند. غصه های من قصه های منند! با آن ها کنار می آیم. جای دنجی نگه شان می دارم و اگر زمانی لازم شد نگاهی داخل شان می اندازم تا فراموش نکنم روزهایی که تلخ رفتند و درسهایی که به جا گذاشتند!

آخیش. راحت شدم. به خاطر قولی که به بهار داده بودم داشتم دیوانه می شدم که زودتر بنویسمش!

دوم) باز هم به خاطر تمام تبریکاتِ پر از محبتتان متشکر می باشم!

سوم) ابر چند ضلعی هم در وبلاگش یک بازی کرده، من باز هم قل قلک داده شدم! انشا الله پست بعدی!!

چهارم) در این چند روز گذشته دلم هوای " دل سگ " را کرد... برای چندمین بار خواندمش... در این روزها و با این حال و هوا خیلی چسبید... جور دیگری بود... توصیه می شود!

نوشته شده در ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody