وهم سبز

 

دلم سوخته. داغونم. بغض داره خفم می کنه. غم باد گرفته ام.....

ماه عسل امشب کبابم کرد. آخ چه حکمتی بود نمی دانم. نمی دانم چرا باید اولین باری که این برنامه را می بینم اینجوری باشد. مهمانش آنقدر غریب باشد. دل من آنقدر نازک باشد. اشک هایم آنقدر تند و بی پروا جاری شوند.

دلم دارد کباب می شود. پدر داشته باشی و هشت سال سراغت را نگیرد. هشت سال در آسایشگاه کهریزک بگذرانی چون فلج شده ای. چون بدون ویلچر قابلیت راه رفتن نداری. چون پدر و مادرت از هم جدا شده اند. چون تنهایی.

بعضی وقت ها بعضی نعمت ها را نادیده می گیرم. به چشممان نمی آید محبت خانواده. به چشممان نمی آید لبخند های پدر، دست نوازش های مادر. به چشممان نمی آید سقفی که بالای سرمان است بالای سر خیلی ها نیست. به چشم لعنتی مان نمی آید.

لابد تمام این هشت سال که پدرش دورش خط کشیده بود و فقط مادرش چند وقت به چند وقت به دیدنش می آمد، شب ها سرش که به بالشت می رسید دو قطره اشک برای تنهایی اش می ریخت. دو قطره اشکی که سعی داشتند خیلی از کمبودهای زندگیش را پر کنند... کمی فکر کنید... خیلی سخت است...

مهره های پشتم تیر می کشند. درجه ی عصبانیتم آمپر سوزانده! هر وقت از این قبیل زندگی ها می بینم از آدم بودن خودم بیزار می شوم. از انسان بودن خیلی ها. خیلی ها که لیاقت شان حیوان بودن هم نیست. چون آن هم برای خودش شرف دارد. زیر پر و بال بچه اش را می گیرد. رهایش نمی کند. آخ که هنوز هم وقتی یادم می آید چگونه داشت به  پدرش که مخاطب خیالی اش بود می گفت چه قدر دوستش دارد دلم ریش ریش می شود!

دل نازک شده ام. می دانم. اما هیچ برای این بغض و اشک ها ناراحت نیستم. هیچ برای این که دیده شده اند ناراحت نیستم. هیچ برای این که هنوز هم دلم اشک های بیشتری برایش دارد ناراحت نیستم. حداقلش برای خودم معلوم شد که هنوز انسانیتم در میان این همه کثافتی که دور و برمان موج می زند خشک نشده است!

امشب، شب بیست و سوم رمضان است. باید برایش دعا کنم...

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody