وهم سبز

 

این روزها آن قدر دختر خوبی شده ام که نگو! از سر کار که می آیم یک راست می نشینم اینجا و در بازی های مختلف شرکت می کنم!! دوستان بشتابید! تا من داغ هستم می توانید همچنان من را در بازی های دیگر شریک کنید! از ما گفتن بود!

این هم بازی ابر چند ضلعی خان:

باید با زبان خوش چند نفر از آدم های موثر در زندگیت را لیست کنی... آن جور هم که من فهمیده ام، درهم است و نباید سوا کنی! یعنی خوب و بد را قاطی تحویل دهی!... مثل آن یکی بازی اولش کلی فکر کردم و دیدم هیچ آدم موثری در زندگیم پیدا نمی کنم... بعد احساس کمبود کردم و کلی غصه خوردم!... بعدتر ش گفتم اینجوری نمی شود مگر من چه چیزی از این ابرک چند ضلعی کم دارم که او این همه آدم دارد و من در یکی دو تایش مانده ام!... خلاصه نشستم فکر کردم... آن قدر فکر کردم و تلاش کردم و دوباره فکر کردم و تلاش کردم تا این ها را از بایگانی مغزم کشیدم بیرون! دلتان بسوزد!

1. خدا... بله خودِ خودِ خدا!... تعجب هم ندارد! با نفوذ تر کسی سراغ دارید که سر لیستم قرار بگیرد؟! آن بالا نشسته است و هر جور دوست دارد ما را قر می دهد!! دمش گرم... هر قرش کلی حال هم دارد!... ما که راضی هستیم و به جز هفت هشت باری که در روز دعوا می کنیم در صلح و صفا به سر می بریم... شکر!

2. مامان و بابا... اگر لطف بیکرانشان برای ساختن من و حمل نه ماه ام که خیلی هم دردسر داشته ام نبود، منی هم نبودم... می بینید تاثیر تا چه حد می تواند باشد؟!!... از این ها گذشته تمام این سال ها و ماه ها و هفته ها و روزها برو تا ثانیه ها من را تحمل که می کنند هیچ، جوری هم رفتار می کنند که یعنی ما از داشتن تو لذت هم می بریم!... و نیازی به گفتن هم ندارد که تمام موجودیت من با تمام خوبی ها و بدی هایم بیشترِ بیشتر ساخته ی دست آن هاست!

3. عمو بهروز... عموی واقعی ام نیست... سال های دور که کوچک بودم و با بابا هیئت می رفتم، مظهر تمام خوبی ها بود برایم... جیب هایش همیشه برای من شکلات داشتند و دست هایش برای نوازش سرم ثانیه شماری می کردند... مرد بزرگی بود... اگر این روزها هنوز هم پایبند محرم و صفر هستم نصف بیشترش برای این است که آن روزها آخر هیئت که بساط شستن دیگ ها علم می شد، ما را دور خودش جمع می کرد، به اندازه ی ما کوچک می شد و با زبانی که می فهمیدیم از غریبی امام می گفت... یادش هم پشتم را می لرزاند!... زود رفت... هنوز که هنوز است عکس هایش به من لبخند می زنند!

4. آرارات... پنج شش ساله که بودم همبازیم بود... فکر می کنم سی و هفت هشت سال را داشت اما مغزش به اندازه ی یک بچه ی پنج شش ساله نمی فهمید... هیبت وحشتناکی داشت... درشت بود و قد بلند و زیبا... زیبایی که به خاطر نقص به چشم نمی آمد... همه بچه ها ازش می ترسیدند و من هم مثل همه... دوستیمان سر این شروع شد که پسرهای بی ادب کوچه مان که من را آدم حساب نمی کردند برای همبازی شدن با یک دختر برایم شرط گذاشتن... این که در خانه آرارات بروم و چند تا از آن همه توپی که در حیاطشان افتاده بود را بگیرم... هیچ وقت آن روز را یادم نمی رود... چه قدر گریه کردم... آن روز آرارات نه تنها تمام توپ هایمان را داد بلکه چند تا تیله هم به من داد... به خیال خودش می خواست آرامم کند... عاشق تیله بود و به اندازه ی یک دنیا تیله داشت...کم کم ترسم ریخت و بعد ها با هم دوست شدیم... هم بادیگاردم بود و هم دوستم... هم تمام رازهایم را می دانست و هم جور تمام خرابکاری هایم را می کشید... ته مرام بود... چه شیشه ها که با توپ من شکسته نشد و آرارات پس گردنی اش را نخورد... چه دعواها که راه نیانداختم و پشتم به آرارات گرم نبود!...یادش به خیر! مغز کوچکی داشت اما دلش به وسعت یک دریا بود...

5. بنفشه... رفیق فابریک گرمابه و گلستانِ بنده! همین... و یک چیز دیگر... بنفشه خانوم می دانم اینجا را می خوانی و به من می گویی حوصله اش را ندارم، از اینجا تا ته دنیا دوستت دارم!

6. استاد ابراهیمی... آخ که می میرم برایش!... تنها کسی که توانست من را کمی آدم کند... به راه بیاورد... سر کلاس درس بنشاند... باعث پیدا شدن اجسام شگفت انگیزی مثل قلم و کتاب و احیانا جزوه ای در کیفم شود... به اندازه موهای سرم با هم دعوا می کردیم... وحشتناک ترین استاد دانشگاه بود و کسی جرئت نگاه کردن در چشم هایش را نداشت... آدم کردن من را وظیفه ی خودش می دانست و نه تنها من را یه نیمچه آدم کرد بلکه نمک گیر آن همه صفا و صمیمیت پنهان ما بین اخم های گره کرده و چشمان خون چکانش هم شدم... هنوزم هر بار که می بینمش به خاطر آن دو بلایی که همان اوایل سر ماشینش آوردم شرمنده ام!... خدا مرا ببخشد!

7. ایمان... در یک پاییز با هم آشنا شدیم و در یک پاییز از هم جدا شدیم... با او عاشق شدم، دل دادم، دل گرفتم، درد کشیدم، اشک ریختم، از ته دل خندیدم، رفاقت کردم، مهربانی دادم، خیانت دیدم.... آن چند فصل با تمام تلخی ها و شیرینی هایش و این بشر با تمام خوبی ها و بدی هایش، برایم عزیزند... الان که به آن روزها فکر می کنم می بینم اگر آن ها را پشت سر نمی گذاشتم وجودم یک حفره ی خالی داشت که با هیچ چیز دیگر پر نمی شد!

8. حاج آقا امجد... هر سال شب های قدر به همراه خانواده محترم و دوستان عزیز و گرامی تشریف محترمانه مان را می بریم کوی دانشگاه! (امسال هنوز قسمت نشده!)... بعد از جوشن کبیر و صغیر!! حاج آقا امجد بالای منبر می رود... تنها کسی است از جماعت عمامه پیچ که دوستش دارم و دلم برای لبخندش می رود... ته صفاست به خدا... حرفهایش بوی عجیبی دارند... از جنس خودتند نه جماعتی که سجاده آب می کشند و ... رسما دوستش دارم... و هربار که پای حرفش می نشینم مثل کوزه ای تو خالی پر می شوم... پر از آب حیات!

9. عمو فتاح... مردِ شماره یکِ کتاب فروشِ من با سری تاس و سیبیل هایی تاب خورده... تمام این کتاب هایم از زیر دستش رد شده اند و بحث ها و جدل های بعدشان در بین دود های سیگارش به پا شده اند... رسم و رسوم غریبی دارد در رفاقت... فکر می کنم بزرگترین معلم زندگیم است و حالا حالا باید بدوم تا چوب خط هایم پیشش پر شود!

10. آقا بده... دوست ندارم حتی اسمش را ببرم... مدیر محترم جایی که تا همین چند هفته ی گذشته کار می کردم... عقایدش با عقایدم فرسنگ ها فاصله داشت اما به خاطر خوبی هایش و همکارهایم و کاری که شروع کرده بودیم و خوب هم گرفته بود ماندم... ماندم و هر بار در جلسه های دو هفته یک بار که پیدایش می شد شمشیرم را از رو می بستم و سر هم را می خوردیم با جنگ و جدال هایمان!... جوری که خودم هم نفهمم داشت شست و شوی مغزیم می داد! مرد سیاست بود و عجیب با سیاست!... در آن ده دوازده ماهی که از حضورش مستفیض می شدم با چه آدم ها که نشست و برخاست نکردم! مردان شماره یک مملکت که... ای بابا ادامه بدهم می آیند نه تنها در اینجا را گل می گیرند بلکه در دهان مبارک خودم را نیز بتن می ریزند تا دیگر از این حرف ها نزنم!... خلاصه که رسما گند زد به تمام عقاید و ایدئولوژی و کوفت و زهرمار های ما!!! در اخر هم یک دعوای اساسی با هم کردیم و من آمدم خانه!... یک هفته تمام هر شب راس ساعت نه زنگ زد مخم را خورد اما برگشتن همان و نرفتن همان!

این بود انشای من!

پ ن: نوشتنم که تمام می شود، یاسی پیدایش می شود. متن لکچر فردایش را می دهد دستم تا بخوانم! من آن را می خوانم و او می نشیند این را می خواند. هنوز تمامش نکرده ام که جیغش می رود هوا! غرغر می کند که چرا در لیست سیاهم وجود خارجی ندارد! می خندم... تهدید می کند... عقب نشینی می کنم... ماجرا ختم به خیر می شود!... به خاطر ضعف، روزه نمی گیرم اما تمام سحر ها را بیدار می شوم و روی تختم به صدای سحری خوردن اهل خانه گوش می دهم... لذت دارد برایم... سحر که تمام می شود یاسی می آید توی اتاقم... خودش را به زور روی تخت کنارم جا می دهد... حرف هایمان که تمام می شود ده صبح است... ریز می خندیم... بوسم می کند، به اتاقش می رود و من به این فکر می کنم که چرا چنین موجود عزیزی را که سایه ی پر مهرش همیشه کنارم است، جا انداخته ام!

بعدا اضافه شد: این بازی را روزهای آخر ماه رمضان نوشتم اما به دلایلی نشد زودتر بگذارمش... چند دقیقه پیش دوباره خواندمش... یک مورد دیگر به ته اش اضافه کردم و بدو بدو اینجا گذاشتمش!(آخیییش بالاخره طلسم اش شکسته شد!!)

پ ن ای که بعدا اضافه شد: الهام و قولش!!! (آیکون از خود متشکری حاد!!!!)

نوشته شده در ٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody