وهم سبز

من الی الیوویج جیزجیزاف هستم. از نوادگان تیر پروفسور فیلیپ فیلیپوویچ پره ئو براژنسکی. قطعا می شناسیدش! متولد مسکو می باشم. اما سالیان درازی است که در بارسلون زندگی می کنم و بر خلاف اجدادم که همگی پزشک و دنبال پیوند زدن های اعجاب انگیز بودند، پزشکی نخواندم. شغل اصلی من دستیار اول جوزف گواردیولا مربی تیم بارسلونا می باشد. البته این را بگویم که همه ی کارها را من پشت پرده می کنم و پپ(همان جوزفِ خودمان، من پپ صدایش می کنم!! آخر ما با هم این حرف ها را نداریم!!) عروسکی بیش نیست! من تمام طول فصل همراه تیم در تمرینات شرکت می کنم و بعضی از روزها که تمرینات زودتر تمام می شود با برو بچس در نیوکمپ گل کوچیکی می زنم. جایتان خالی مسی هم به گرد پایم نمی رسد و یک تنه همه را دریبل می کنم! حتی پویول غیرتی و متعصب را! و در آخر هم به ویکتور گل نمی زنم چون کلا آدم درپیتی است و گل زدن به او بی کلاسی می باشد. (یادم باشد این فصل به جای خرید های الکی یک دروازه بان درست و درمون بخرم!)

جایتان خالی زندگی خارجکی من خیلی باحال و عالی می باشد. در تعطیلات مابین فصل ها، با هواپیمای اختصاصی بارسا به گردش می روم! آخر می دانید لاپورتا خیلی خیلی هوای من را دارد. خودش خوب می داند که اگر من نباشم در نیوکمپ سنگ روی سنگ بند نمی شود! برای همین هوایم را دارد که یک وقت جذب پیشنهاد های وسوسه برانگیز تیم های دیگر نشوم. بله داشتم می گفتم. اول از همه یک سر به پراگ می زنم. من می میرم برای این شهر. یک راست به رستوران "ردولف دوم" می روم یک کاسه "سوپ کافکا" سفارش می دهم و در حالی که احساس می کنم جایی نشسته ام که هر روز کافکا در آنجا می نشست و سوپش را مزه مزه می کرد، سوپم را تا ته می خورم! بعد وقتی حسابی از مهِ آبی رنگ شهر در غروب و آرامش و نجابت شازده وار بناها سیر شدم، سر هواپیما را به سمت پاریس کج می کنم. بالاخره یک آدم خارجکیِ کار درست باید خرید هایش را از یک جایی بکند دیگر! و کجا بهتر از پاریس! البته در کنار خرید هایم سری هم به اپرای پاریس می زنم! آخر شبح اپرا از دوست های نزدیکم می باشد.کافه ها و گالری های پاریس هم که جای خود دارد! دردسرتان ندهم، در زمان تعطیلات من کلا جایی بند نمی شوم. تا به جایی می رسم سه سوت بعدش هواپیما را آتیش می کنم و راهی جای دیگری می شوم. یا در سوییس درحال اسکی کردن هستم، یا تحت تاثیر انیمیشن آپ سر از آمریکای جنوبی در می آورم! یا برای دیدار فک و فاکیل به روسیه می روم و وعده ای مهمان کاخ کرملین هستم، یا در دشت های مونتانا سوارکاری می کنم! خلاصه که کل دنیا زیر چرخ های هواپیمای من است!!! بعد از تعطیلات هم به نیوکمپ بر می گردم و در خانه ام که یکی از قصر های قدیمی اسپانیا می باشد و هدیه خوان کارلوس اول پادشاه اسپانیا  باز هم می باشد حالش را می برم!

دیگر حوصله ندارم از زندگی خوش خارجکی ام بنویسم! فقط برای این که حالی به هواداران تیمم بدهم این یکی را هم  عرض می کنم که این فصل نیز مانند فصل قبلی هر سه جام از آن ما می باشد و بقیه تیم ها بروند کشکشان را بسابند!

مخلص همه الی الیوویچ!

 پ ن 1: بازی بامزه ای بود!

پ ن 2: تمام دوستان دعوتند... با زبان خوش خودتان بنویسید!

 

 

بعدا اضافه شد: امشب بارسا با اساسونا بازی داشت. تلویزیون پذیرای در تصرف مامان و یاسی بود. ناچار به اتاق مامان رفتم. اتاق تاریک بود و تلویزیون روی کانال سه و بابا که روی تخت دراز کشیده بود و به من لبخند می زد. خودم را کنارش جا دادم و 90 دقیقه تمام دو تایی یک بازی شل و ول را باصدای دل انگیز خیابانی دیدیم!
من بعد از کلی وول خوردن: اااه چرا من اینجوری که می خوابم نمی تونم تلویزیون و ببینم؟!!!
بابا: فوتبال بین نیستی! ببین من از اول بازی همین جوری صاف خوابیدم و کل بازیم دیدم!
من با من و من: آخه بابا جان شما که درد بی درمون ک.و.ن جنبونک ندارین!!
بابا با چشم های چهار تا شده، دهانی باز، ابرو هایی که با زحمت داشتن اخم کردن را تمرین می کردند و دهانی که خنده اش را می خورد: پدر سوخته!
در آخر بازی با زحمت های فراوان پی کی و گل به خودی قشنگ او مساوی تمام شد!

 

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody