وهم سبز

صبح زود از خانه که می زنی بیرون به جای سلام به راننده اخم می کنی... دست خودت نیست... تحمل نگاه های هیزش را نداری... قبل تر ها اگر این جور آدم ها به پستت می خوردند سلام می دادی و در جواب نگاه های خیره شان سرت را پایین می انداختی... اما حالا برای درآوردن چشم هایش ثانیه شماری می کنی... باید چند تا بانک بروی... از این بانک به آن بانک با خودت فکر می کنی که چه مرگت شده... چرا انقدر زود از کوره در می روی... اگر دلخوشی داشتن آشنا آن سوی باجه های بانک ها هر چند دقیقه یک بار ته دلت را شیرین نمی کرد با این فکر و خیال ها دق می کردی... بانک آخر داری تند تند پشت نویسی می کنی و چشمت به ساعت است که کلاس ظهرت دیر نشود ... با صدای وزوزش بر می گردی و نگاهی بهش می اندازی... نگاهت را با منظور می خواند... خودش را به تو نزدیک می کند و مدام زیر لب دریوری می گوید... قبل تر ها به روی خودت نمی آوردی... پیش خودت می گفتی این جور آدم ها لیاقت هم کلام شدن ندارند حتی اگر آن کلام ها یک مشت لیچار درخور حالشان باشد... اما حالا تاب نمی آوری... چک ها را می دهی دست آشنایت تا زودتر کارت را راه بیندازند... بر می گردی... لبخند گل و گشادی تحویلش می دهی... پای راستت را بلند می کنی و محکم می کوبانی روی پای چپش... با همان لبخند طویل... له شدن انگشت های پای چپش را احساس می کنی... حقش است... این را توی دلت می گویی...

یک ربع زودتر می رسی سر کلاس... کلاسی که تا به حال یک جلسه اش را هم حضور نداشتی... از شانس بدت کارگاه است و یک جلسه غیبت مساوی با حذف است و تو نمی دانی با این همه غیبت چه خالی برای استاد ببندی... با ذهنی در گیر ما بین توجیحاتی که باید به استاد ارایه دهدی و این بدقلقی های این روزهایت، جواب سلام بچه ها را می دهی... یک آمار سرانگشتی می گیری سه دختر و سی و هفت هشت پسر... تو هم که قرار است توسط استاد ضایع شوی... حالت بهتر تر می شود!... به هر دری می زنی تیرت به سنگ می خورد!... استاد تمام در ها را بسته است... قبل تر ها کم نمی آوردی و با زبان همچین خرش می کردی که همان جا تمام نمره کلاسی را هم می گرفتی... اما حالا تاب خنده های کلاس را نداری... چشم در چشم استاد می گویی به درک!... همه ی خنده ها لال می شوند و تو با خونسردی وسایلت را جمع می کنی... قبل از رفتن دهان باز استاد را برانداز می کنی و داری پایت را از درگاهی بیرون می گذاری که استاد با تته پته قضیه را ماست مالی می کند و اجازه می دهد این ترم از حضورش مستفیض شوی... با خودت فکر میکنی که او هم فهمیده است این روزها حسابی قاطی کرده ای...

شب تمام طول راه تا خانه به این فکر می کنی که چه مرگت شده... همه چیز به ظاهر رو به راه است و تو هم همان آدم قدیمی هستی اما چیزی درونت گم شده است... خوب تر که فکر می کنی می بینی اثری از همان یک ریزه صبری که آن گوشه موشه های وجودت بود، نیست... انگار ته کشیده است... یا شاید در شلوغی و ازدحام این روزهایت گم شده اند... خیلی خری که بعد از فهمیدن گم شدن صبرت می خندی... خوشحالی که بالاخره دلیل مرض ات را پیدا کرده ای... ای بگی نگی ته دلت عروسی هم می گیری... کیفت را باز می کنی... سر رسید کوچک ات را در می آوری... سر لیست کارهای روزانه ی فرادیت می نویسی، پیدا کردن صبر!

پ ن 1: فکر کن بعدش یک نگاه به تاریخ همان روز می اندازی... بیست آبان!... چی به یادت میاد؟... تولد مامان!... ساعت چنده؟ هشت شب... تو کجایی؟ وسط اتوبان شلوغ و پر از ترافیک!... چی کار می کنی؟ جیغ می زنی که حالا چه خاکی تو سرم بریزم!... چه خاکی تو سرت می ریزی؟ بدوبدو از اولین مغازه برای مامان جان هدیه می خری... از گل فروشی سر کوچه تان یک دسته گل نرگس می گیری... با پسرک گل فروش سر پیچیدنش یکه به دو می کنی... و در آخر همه چیز به خیر و خوشی سمبل می شود!... مامان می خندد و تو در دلت به این فکر میکنی که امروز هزار بار تاریخ را هزار جا نوشتی اما هیچ چیز به یادت نیامد که نیامد... تازه می فهمی چه قدر ذهنت درگیر پیدا کردن چیزی بود که دوباره داشتی فراموشش می کردی!

پ ن 2: کیک و بابا گرفته بود... یعنی همه یادشون بود غیر از من که خدارو شکر اونم کسی نفهمید... بابا داده بود روی کیک نوشته بودند... " عزیزم تولدت مبارک، می خواهم بدانی که روز دیدار تو اولین روز از باقی عمر من بود" خدا شانس بده! شدیدا حسودیمان شد!!

پ ن 3: گریستن را گاهی توان آن نیست،
          تا ترجمه ی اندوه آدمی باشد!                     "یغما گلرویی"

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody