وهم سبز

بیداد می کند. آزادی بیان را می گویم! جور ناجوری بیداد می کند. یک جور بو دار! روزنامه ها افشاگری می کنند. هر چه دلشان می خواهد می گویند! البته مثل همیشه می خواهند کاری کنند که ما فکر کنیم هرچه دلشان می خواهد می گویند اما باز هم حرف هایشان یک مشت دری وری نشخوار شده ی جماعت آن سوی پرده است! به هر حال روزگار بیداد کننده ای شده است. همین نشخوار ها هم بوی دیگری می دهد! همان بوی ناجور! اصلا همه جا همه چیز، همه ی امور روزانه به صورت ناباورانه ای (به ظاهر) بو دار شده است! آدم می ترسد! از بحث های سیاسی داخل تاکسی ها که در هات ترین درجه ی خود قرار دارد، جوری که آدم وقتی می افتد داخلش شرشر عرق می ریزد و برای تازه کردن نفس پنجره را که پایین می کشد هیچ در را هم باز می کند و ناغافل خودش را هم پایین می اندازد تا نشنود آن همه خزعبلات نشخوار شده را، بگیر تا لبخند ها ی ملیح تمام افسر های مهربان شده ی محدوده ی طرح ترافیک که تا دیروز اگر مرام می گذاشتند و چرخ ماشینت را قفل نمی کردند، بیست هزار تومنی با یک مشت اخم و تخم رو شاخش بود اما امروز برایت لبخند می زنند حتی در فرعی ها یواشکی کلاهشان را هم برایت بر می دارند و با این کار چهار ستون تنت را می لرزانند تا تو به این باور برسی که خبری شده است، که این بو ها از یک جایی می آید، که با خودت بگویی کاش اخم و تخم می کردند اما بو نمی دادند! که پیش بینی کنی روزهای بی بوی بعدی را!

پیچیده شد. بو دار شد. یک جوری شد. شما هم اگر جای من در این چند روز این همه رنگ و وارنگ می دید و می شنیدید از این بهتر نمی شدید! نمونه ی بارزش چهارشنبه ی گذشته! رفته بودم ارشاد. همیشه ی خدا دم در یک ساعتی معطلی داشتم برای ارشاد شدن! اما این دفعه با همان لبخند ملیح به داخل راهنمایی شدم. مثل روز برایم روشن بود که این لبخند سرآغاز یک سری لبخند های مو به تن سیخ کن دیگر است. می خواستم برگردم و یقه ی آن خانم سیبیلوی دم در را بگیرم و به هر چه می پرستید قسمش دهم که ارشادم کند، به مانتو و مقنعه و رنگ لاکم گیر دهد اما این جوری به رویم نخندد. چند لحظه ای هم وسط حیاط ایستادم اما راستیتش را بخواهید همچین غلطی نکردم. بعد از یک دو دو تا چهار تا کردن فوری مثل یک آدم فرصت طلب موذیانه خندیدم و به این نتیجه رسیدم که چرا من از این روزگار بو دار کمال استفاده را نبرم! و اینگونه به راهم ادامه دادم و با یازده لبخند صحبت کردم و امضایی را که چند ماهی بود برای گرفتنش بیچاره شده بودم گرفتم!

و حالا شرمنده ام. هم از دست خودم و هم از دست مردمم. جماعت گل و بلبلی هستیم! توضیح ندارد این لبخند های بو دار امروزها. همه دلیلش را می دانیم. به طرز ناباورانه ای نتیجه اش را هم می دانیم! فقط چرا داد! چرایی که دو روز است کلافه ام کرده! چرایی که بو دارد!

پ ن 1: این کلاه ها برای سر ما خیلی وقت است که گشاد شده است! لااقل برای من یکی که گشاد شده است! فقط مانده مراسم سر کردنش! خفگی می آورد! تا گردن پایین می آید. نفس را می برد....

پ ن 2: روز شماری می کنم زودتر این روزها بگذرد. به ما که نیامده فرصت طلب باشیم. همین یک بارم تا یک سال باید پیش این وجدان گیرمان جواب پس دهیم و تا وقتی که آن امضای لعنتی را پای آن مجوز می بینیم شرمسار شویم حداقل دیگر این مهر محبت ظاهری قلمبه شده را تحمل نمی کنیم!

پ ن 3: پست بو داری شد!:)

نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody