وهم سبز

 

در را که باز می کنم بوی محبوبه های شب می پیچد درون بند بند وجودم. چشم هایم را می بندم. باز که می کنم به جای خشک شده ی بوته هایش نگاه می کنم. دلم می گیرد. یادت هست عطرشان شب ها همه ی اهل خانه را بی قرار می کرد؟ در حیاط را می بندم. می نشینم روی پله ی کوچک پشت در و وسعت حیاط نقلیی را برانداز می کنم که به چشم های کودکیم عریض تر و طویل تر از این حرف ها بود!...  حیاطی که ظهر های کودکی به توپ می بستمش و همیشه غرغر های شیرین تو پایان تمام توپ بازی هایم بود. در راهرو را باز می کنم. دست کلیدی که به زور  و خواهش از بابا گرفته ام هزاران کلید دارد. از وقتی رفتی تمام درها را چهار قفله کرده اند و روی تمامشان یک قفل زشت آهنی زده اند. راهرو تاریک است و بوی نا می دهد. چراغ را روشن می کنم و زل می زنم به دیوارهایی که روزگاری هر گوشه اش جای انگشت های کثیف و سیاه ام دهن کجی می کرد. در اتاق های طبقه ی پایین را باز می کنم. از وقتی که احساس کردی زانو هایت سر ناسازگاری را گذاشته اند آمدی پایین و سال های زیاد همنشینی با این دو اتاق کاری کرده است که همه جایشان بوی تو را می دهد. می نشینم روی تختت. اتاق ها سردند و من مورمورم می شود. حضورت را حس می کنم. می دانم هنوز که هنوز است از این خانه ی نقلی نارمک دل نکنده ای. هنوز اینجا مانده ای. دلت جا مانده. کاش خودت هم جا مانده بودی... یادت هست سال های آغازین کودکیم در این دو اتاق گذشت؟ آن سال ها طبقه بالا بودی و ما پایین. مهمان ناخوانده ی خوانده شده یِ تمام خاله بازی های ِ اجباری ِ ظهر های داغ تابستانم بودی. چه صبور می نشستی و به هر سازم می رقصیدی... یادت هست اوایل دوچرخه دار شدنم وقتی زخم و زیلی پشت در حیاط می ایستادم و به این فکر می کردم که اگر مامان با این قیافه ببیندم مرگم حتمی است، مثل فرشته ی نجات با آن دامن راسته ی زیر زانو و چارقد سفید و عینکی که مهربانی چشم هایت را پنهان می کرد سر می رسیدی، در را رویم باز می کردی و من پشت تو پنهان می شدم و برای بار هزارم پیش عروست وساطت نوه ی شیطانت را می کردی... آن روزها قد من کوتاه بود و خنده های پنهانیتان را نمی دید و نقش بازی کردن هایتان را نمی فهمید... راستی تمام این سال ها برایم سوال بود، چه طور می فهمیدی من پشت در انتظارت را می کشم؟...

اتاق های بالا از پایین هم گرفته تراند. بعد از رفتنت این خانه هیچ وقت آن خانه ی قبلی نشد. یادت هست تابستان اولی که ما آمده بودیم بالا و تو رفته بودی پایین؟... شب ها پشت بام را فرش می کردیم، تو می شدی مهمان مان و ما زیر ستاره ها شام می خوردیم، سر بهم زدن صف هندوانه های شتری مسابقه می دادیم و می خندیدیم و می خندیدیم و می خندیدیم. چه قدر آسمان تهران آن سال ها پر سخاوت بود و چه قدر شب های کودکیم پر ستاره... یادت هست چرت های کوتاه ظهرت همیشه با جیغ ها و بپر بپر های من پاره می شد؟ می آمدی بالا... گله می کردی... به همان بهانه مهمان چای بعد از ظهرمان می شدی و می رفتی... هیچ گاه جواب گله هایت را نمی دادم. به خیال بچگی ام می زدم به پای وساطت هایت و حسابمان را صاف می کردم... اما وقتی می رفتی! پیش مامان غر می زدم و مامان چه قدر قشنگ بزرگی و احترام تو را با تار و پودم می آمیخت... آن روزها قد خمیده ات برایم بلند بالا بود و نگاه مهربان پشت عینکت پر ابهت... آخ دلم برایت تنگ است. هر کجای این خانه که می روم ردی از تو باقی است. گوش ام را به دیوار می گذارم بلکه نجوایی از حرف های تو را به من قرض دهد. چشمم را هر کجا می گردانم شاید یادی از تو جان گیرد....

از پله ها می روم سمت اتاق روی پشت بام. مکان شماره یک تمام آتش سوزاندن های من! یادت هست روزهای کودکی ام با انواع و اقسام حیوانات شب می شد؟... تابستان ها دو جین جوجه را به کشتن می دادم و مراسم ختم و خاکسپاریشان را در همین حیاط نقلی مان می گرفتم! آخر سر یک جوجه خروس لاری از زیر دستم جان سالم به در برد و بزرگ شد. یادت هست آن قدر وحشتناک شده بود که همه ازش می ترسیدند. به همه جز من می پرید و نوک می زد و نوک هایش گوشت و پوست را می کند. اذان صبح هم آن قدر قوقولی قوقو می کرد تا داد همه در می آمد. تو دوستش داشتی. این را خوب یادم هست. حتی مطمئنم آن روزها نگاه هایت به من با افتخار بود. افتخار می کردی که بزرگش کردم؟
آخ روزی که قد من به بابا نان داد و بابا آب داد رسید، بودنمان در آن خانه ی نقلی که دنیایم بود به آخر رسید. بی تابی هایم یادت هست؟ نوازشت هایت چی؟
می خواهم در پشت بام را باز کنم اما دلش را ندارم. می نشینم پشت در و بغضی که سه طبقه با من بالا آمده بود می شکند. آرام و بی صدا. زود رفتی. ناگفته رفتی. بی خداحافظی رفتی. و دل من چه قدر برایت تنگ است...

پ ن 1: می دانی سهم من از تمام داشته هایت چه بود؟ عینکی که خودت برایم گذاشتی و هد ستی که خودم بهت هدیه دادم. ماه رمضان دو سال پیش که یادت هست؟ مهمان خانه مان بودی. تختت را گذاشته بودیم گوشه هال. روزهای رمضان از صبح تا شب با ضبط قرآن می خواندی و با صدای ضبط ات همه اهل خانه بیدار می شدند. فکر می کردی مزاحمی. بغض می کردی. لب ورمی چیدی. یک روز آمدم نشستم کنارت. گفتم نبینم عزیز خانومِ ما گرفته باشه. چشم هات خیس شد. دلم گرفت. هد ستم را به ضبط ات زدم و گذاشتم در گوش ات. انگار دنیا را داده بودم دستت. برق شادی چشم هایت خوب یادم هست. هد ست مال تو شد و دعای خیرت مال من! حال باهاش بی تو چه کنم؟

پ ن 2: خانه ات را بعد از دو سال فروختند. بالاخره. همه ناراحتند. بابا از همه بیشتر. دیگر پنهان کردن ندارد! همه می دانند شما دو تا همدیگر را جور دیگری می خواستید... من هم ناراحتم. نه برای خودم. نه برای بغل بغل خاطره ای که در آن خانه جا گذاشته ام. برای دل تو. که این روزها با افتادن اولین آجرِ خانه ات می شکند.

پ ن ٣: آخر نوشتم. با بغض، با اشک، با حال خراب...

نوشته شده در ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody