وهم سبز

 

انگشت هایش را تا مقابل چشم هایش بالا آورد و زل زد به ناخن های رنگینش. راه نفس اش بند آمده بود...

صورت اش را شسته بود و داشت توی آینه به خودش نگاه می کرد. سکوت صبحگاهی خانه را مقدس کرده بود. حالش خوش بود. سر کمد لباس هایش رفت و با همان سرخوشی لباس های امروز را انتخاب کرد. زیر لب آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد. نگاهش به شال گردن طوسی و صورتی که تازه خریده بود و هنوز نیانداخته بودش افتاد. امروز بی شک مهمان گردنش بود. نگاهش مات به رنگ های شال مانده بود. چشم هایش برق زد. جعبه ی لاک هایش راباز کرد و در میان رنگ هایِ رنگارنگِ لاک ها دنبال دو رنگ طوسی و صورتی گشت. دلش را ذوقی بچگانه قلقلک می داد. ناخن هایش را یکی در میان طوسی و صورتی کرد. انتظار خشک شدن لاک ها کشنده بود. داشت دیرش می شد...
در طول روز خیلی ها را دیده بود و همان خیلی ها شال گردن و ناخن های هم رنگش را دیده بودند اما تنها عده ی کمی که نگاه تیزبین داشتند و هنوز آن قدر در روزمرگی هایشان غرق نشده بودند این تناسب را فهمیدند و عده ی کمتری از آن ها لب به تحسین گشودند. گرچه این کارش برای دل خودش بود نه دل دیگران اما باز هم این تحسین ها کودک درونش را سرمست می کرد. ظهر دانشگاه کلاس داشت. در طول راه دوستش کلی سر به سرش گذاشت و به دیوانگی اش خندید و خندیدند. آن هم یک دل سیر....
قبل از کلاس سری به شورای فرهنگی زد تا در سمیناری که مرتبط با رشته شان بود ثبت نام کند. هنوز خنده شان خشک نشده بود. اتاق شورا مثل همیشه شلوغ بود. از دور با خانومِ چادریِ همیشه اخمو سلام کرد. دوستش کناری ایستاد و او جلو رفت تا فرم ها را برای جفتشان پر کند. وقتی داشت فرم را تند و تند پر می کرد سنگینی نگاه خانوم ِ چادریِ همیشه اخمو را بر روی ناخن هایش احساس می کرد. حال خوشش ناخوش شده بود. آن قدر عصبانی شده بود که فرم ها را با بیشتر از اندازه پول جلویش روی میز گذاشت. خانم چادریِ همیشه اخمو داشت با تلفن پچ پچ می کردو هنوز نگاهش او را می پایید. کلافه این پا و آن پا کرد. خانوم ِ چادریِ همیشه اخمو  تلفن را قطع کرد، اسکناس ها را شمرد، چند تایش را پس داد و موزیانه خندید. خنده ای که مو را بر تن راست می کرد. هنوز پول ها را توی کیفش نگذاشته بود که صدایش کردند. نه به نام بلکه خانوم خطابش کردند و وقتی سرش را بالا گرفته بود دیده بود که مخاطب آن خانوم ی که گفته شده است. گوینده کسی نبود جز مرتیکه ی ِ پشمالویِ حراست!... مانده بود. هاج و واج مانده بود. مرتیکه یِ پشمالویِ حراست دستور داد دنبالش به اتاق حراست برود. دلیلش را پرسید. اخم و غرولند تحویل گرفت. اتاق شورای فرهنگی با آن همه سر و صدا لال شده بود. بچه ها با تعجب نگاهش می کردند و او از پشت سر هم خنده های موزیانه خانومِ همیشه اخمو را می دید. دنبال مرتیکه یِ پشمالویِ حراست راه افتاد. چاره ی دیگری نداشت. دوستش آمد کنارش. هول هولکی هم دیگر را نگاه کردند. نگاه یکی می گفت همه جا با همیم و نگاه دیگری لبریز از تشکر بود. تمام طول سالن و تمام طول راهرو طبقه بالا سنگینی نگاه های پر علامت سوال بچه ها را بر روی وجودش احساس می کرد اما اندکی قامت راستش خم نشد... این جا جای کم آوردن نبود...
 وارد اتاق حراست شدند. جایی که پر از نگاه های هیز مردانِ پشمالویِ حراست بود. سرش در هجوم آن همه نگاه بی حیا به پایین افتاد. مرتیکه یِ پشمالویِ حراست پشت میزش نشست. با همان نگاه بی پدر تمام سوراخ سمبه های اندامش را دنبال عیب و ایرادی گشت. دهانش را باز کرد و شروع به بافتن آسمان و ریسمان کرد. دخترک داشت زیر رگبار کلام بی چارچوب اش خفه می شد. این پا و آن پا می کرد. ابرو هایش گره خورده بودند. گره ای کور که با هیچ دستی باز نمی شدند. سرش داغ کرده بود و بی صبرانه انتظار پایان یافتن این سخنرانی احمقانه و صدور رای را می کشید. داشت محاکمه می شد. محاکمه ای در دادگاهی پر از عدل! دوستش پشت سرش کنار در ایستاده بود. بی صدا. او هم مانند دخترک داغ کرده بود و گرمای وجودش پشت دخترک را گرم می کرد.دخترک دنبال عیب و ایرادش می گشت. هیچ وقت آرایش نمی کرد. موها و چشم های سیاه اش با آن برق شیطنت ذاتی بهترین آرایش برای صورتش بود. لباس هایش هم همیشه مناسب بود. از بد لباسی بدش می آمد! پس مشکل کجا بود؟ بالاخره آن دهان گشاد بسته شد و فرمان صادر گشت. دخترک باید دست هایش را روی میز می گذاشت. از تعجب داشت شاخ در می آورد. دلیل آن همه نگاه های هیز، کلام های بی محابا، لبخند های موزیانه رنگ های ناخن هایش بود. خنده اش گرفت. آن هم یک خنده عصبیِ بلند که به مذاق مردانِ پشمالوی حراست خوش نیامد!... دوباره دهان باز شد و دوباره رگبار حرف های بی ربط بود و دخترکی که نگاهش روی ناخن هایش قفل شده بود و یک کلامشان را هم نمی شنید....
بعد از دو ساعت و نیم امر به معروف دخترک، حکم نهایی صادر شد. تعهد شفاهی و بیان غلط کردم و دیگر از این شکر ها نمی خورم!! دخترک سرش را بلند کرد. نگاهی به مردانِ بی تابِ شنیدن خرد شدن ِ غرورش، شخصیتش، عقایدش و تمام موجودیش کرد. نه این جا جای کم آوردن نبود. با همان قامت راست و نگاهی که لبریز از خشم بود سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد. بعد چشم در چشم مرتیکه یِ پشمالوی حراست گفت این واقعا باعث خجالتِ که مرد های ما آنقدر سست عنصر هستند که با دیدن ناخن های رنگی یک دختر تحریک بشن و خدای نکرده از راه راست منحرف شن!....گفت اگر این کار حرام بود، گناه بود، زنان پیامبر ناخن هایشان را حنا نمی گذاشتند... خود پیامبر محاسنش را حنا نمی گذاشت... گفت شما کارتان همین است... گند می زنید به همه عقاید آدم... می خواهید مسلمان تربیت کنید اما خودتان سر منشا تمام کفر هایین... دخترک گفت و گفت و گفت... دیگر سبک و سنگین کردن حرف هایش برایش معنا نداشت. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد. دیگر برایش مهم نبود که آخرش چه می شود. سراپا آتش بود و می خواست بسوزاند. بسوزاند صاحب آن نگاه های بی شرم را. گفت و گفت و گفت... اتاق لال شده بود و زنگ کلامش گوشش را می ازرد... خوب که به آتش کشیدشان بس کرد. سراپا خاکستر شده بود و می دانست این دیگ های جوشان پدرش را در می آورند. با این خیال خندید آن هم خنده ای که در این بی وقتی حکم هزاران فحش را داشت...
ساعتی بعد در حلقه ی دوستانش نشسته بود توی بوفه. لیوان چای دستش بود و بخار بی رمقش دلش را گرم می کرد. همه ساکت بودند. دو تا از دختر ها بی صدا اشک می ریختند و او با بی قیدی زل زده بود به ناخن هایی که حال حکم اسطوره داشتند برایش!... نتیجه ایستادگی اش یک تعهد کتبی بود با نگاهی از سوی مردانِ پشمالویِ حراست که می گفتند از این به بعد سر و کارت با ماست. بیچاره ات می کنیم!... به خودش افتخار می کرد. هرچه کرده بودند بابت حرف های حق اش معذرت نخواسته بود و حتی یک قدم هم عقب ننشسته بود. به خودش افتخار می کرد که قامتش خم نشده بود. به خودش افتخار می کرد که زیر بار زور نرفته بود. به خودش افتخار میکرد که با وجود آن بغض لعنتی نه صدایش لرزیده بود و نه اشک هایش را آن نگاه های بی شرم دیده بودند. به خودش افتخار می کرد و باورش نمی شد تمام این ها به خاطر لاک های ناخن اش باشد... به نگاه مهربان دوستش نگاه کرد و دلش گرم شد... دیگر خبری از آن ذوق کودکانه نبود!

یادآوری آن چه که رفته بود آن بغض لعنتی را شکست. بی صدا گریه می کرد و به هزاران سوالی که در ذهنش شکل گرفته بود جواب های زیبا می داد. دلش به حال خانومِ چادریِ اخمالو با آن بدذاتی اش می سوخت. دلش به حال مردانِ پشمالویِ حراست می سوخت. دلش به حال عقاید منحرفشان، زندگی لجن مالشان می سوخت. دلش به حالشان می سوخت چون می دانست خدای دخترک بدجوری حالشان را می گیرد. دلش به حالشان می سوخت. ناخن هایش را پاک کرد. با مهربانی. دلش نمی خواست بیش از این ناراحتشان کند. به شال گردن سیاه و سپیدش نگاه کرد. تمام وجودش خندید.... چند دقیقه دیگر دو تا ناخن بیشتر نمانده بود... یکی سیاه... یکی سپید...

پ ن ١: وضعیت روحی: منهدم!
پ ن ٢: شرمنده چشم هایتان ام طولانی شد!

 


بعدا اضافه شد:

ناخن های سیاه و سپیدم را گذاشته ام روی دو زانویم و نشسته ام روی تخت به انتظار خشک شدنشان... چشم هایم روی خپل عروسکم قفل شده است و بی صدا گریه می کنم.... حرف هایی که شنیدم برایم خیلی گران تمام شده و معجزه بود تا خانه تاب آوردم... بابا می آید توی اتاقم...می دانم مامان فرستاده اش تا آرامم کند... شاکی است که چرا نرفته ام پیشواز آمدنش و سر ماچ کردن هم، مثل هر شب دعوا راه نیانداخته ایم... سرم را می اندازم پایین تا اشک هایم را نبیند.. اما می بیند... می نشیند کنارم... آنقدر سوال پیچم می کند که می گویم... انتظار دارم غرغر کند که چرا دانشگاه رفتی لاک زدی... یا از این دست حرف های پدرانه... اما بابا این کار را نمی کند... یادم رفته بود با همه ی بابا ها تومنی هزار یورو فرق دارد... پیشانی ام را بوس می کند... سرم را به سینه اش می چسباند و من با بوی تنش اش نجات پیدا می کنم!... چند دقیقه بعد از اتاقم بیرون می رود... بی صدا با ابروهایی گره خورده...
سر شام می گوید اسم آن مرتیکه ی پشمالویِ حراست را برایش بنویسم... نگاه اش می کنم... جدی است... می گوید غلط کرده به دختر من کمتر از گل گفته... کاری می کنم دیگر از این غلط ها در زندگی اش نکند!... از نان خوردن می اندازمش!... با خودم می گویم دارد دلم را بدست می آورد که یعنی من هوایت را دارم... همه چیز در حد یک حرف است... اسم را می گویم... پشت بدنش مهدی با لهجه ی داش مشدی می گوید: باش کاری می کونیم که به مامان و باباش سفارش یه عصای پیری و کوری دیگه بکنه داداش!!!... همه مان شاخ در می آوریم!... لقمه درون گلوی مامان می پرد!... مهدی حسابی دعوا می شود!
شب خوابم نمی برد... گوش هایم زنگ می زند... بعضی چیزها از خاطر آدم نمی رود. درون وجودت لانه می کند و گه گاه مثل خوره وجودت را می خورد. این روز با تمام حرف های سنگین اش به روحم چهار میخه می شود... کلافه ام... می نشینم فیلم  scarface  آل پاچینو را یک نفس می بینم... مزه می دهد... بعد هم کتاب زندگی در پیش روی رومن گاری را دست می گیرم و وقتی مهدی برای برداشتن کت و جلیقه اش که دیروز در اتاق ام در آورده بود می آید داخل به خودم می آیم... انتظار بیدار بودن ام را ندارد، می ترسد... بلند می شوم...موبایل هایم را خاموش می کنم... تلفن همیشه کشیده ی اتاق را چک می کنم که قطع باشد و می خوابم.... گور بابای کار و درس و تمام زندگی!... تا هشت فردایش می خوابم!
شب که بابا می آید چشم هایش، تمام وجودش می خندند اما لب هایش سعی در حفظ ظاهر دارند! بعد از دو ساعت از این و آن گفتن بالاخره موقر می آید... بلند می شود از جیب پالتو اش یک برگه در می آورد می دهد دستم!... بازاش می کنم... تعهدنامه ام است... همان که با خط خودم نوشتم... تمام طول روز که من خواب بودم بابا رفته بود دانشگاه... به قول خودش قبل اش به دو نفر زنگ زده بود و آن جا هم دم دو نفر را دیده بود و باز هم به قول خودش بابای مردانِ پشمالوی حراست را سوزانده بود!... مانده ام... هاج و واج مانده ام!... نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت! عصبانیم... می خواهم سر بابا داد بکشم... نگاهش که می کنم لال می شوم... دلم نمی آید به این چشم های مهربان کمتر از گل بگویم... دلم نمی آید دلش را بشکنم... دلم نمی آید چشم در چشم اش بگویم این کار هایش را دوست ندارم، بزرگ شده ام و دلم نمی خواهد مثل بچگی هایم که زمین می خوردم و دو ساعت زمین را می زد حالا دیگران را بزند!... دلم نمی آید چون می دانم چه قدر برایش عزیز ام و چه قدر این کارهایش را دوست دارد... این که به من ثابت کند همیشه و همه جا پشتم است... بابا دارد ماجرا را با آب و تاب تعریف می کند... به رویش لبخند می زنم و نقش همان الی کوچولوی دیروز را بازی می کنم... هیچ چیز ارزش شکستن دلش را ندارد حتی اگر آن از دست دادن استقلال ات باشد... قرار شده است فردا که دانشگاه می روم مرتیکه ی پشمالوی حراست از من عذر خواهی کند... راستش را بخواهید حتی فکرش خیلی خوش مزه است...
از سر شب تا حالا با تمام این افکار دست به گریبانم... نمی دانم این خوب است یا بد که بابا انقدر هوایم را دارد... مدام برای خودم فلسفه چینی می کنم و خودم را راضی می کنم که بد است و باید کم کم کاری کنم که دست از این کارهایش بر دارد... اما... دروغ چرا... ته ته ته دلم خوشحال است... این خیلی خوب است که یک نفر همیشه پشتت باشد!

نوشته شده در ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody