وهم سبز

 

 1.باز هم تعطیلی و باز هم جیم فنگ زدن ما از تهران. این ددری بودن پدر و مادر گرامی ما را کشت! در ابتدا گزینه های زیادی برای انتخاب وجود داشت اما از آنجایی که سال گذشته این روزها را رفته بودیم خانه باغ و جمع بودن فامیل و تکیه رفتن و دیدن تعزیه و عزاداری های محلی به همه مان خیلی چسبیده بود با تمام آرا به سمت خانه باغ هوار شدیم!

2. بعد از قر آمدن های چشمِ چپ ام این بار نوبت چشمِ راست ام بود که خودی نشان دهد. به خاطر آلودگی ناچیزش از گذاشتن لنز محروم شدم و برای اولین بار کل فامیل ما را با عینک زیارت کردند!

3.اولین کسی که جرئت کرد به ما بگوید خانوم عینکی! مورد خشم و غضب مان قرار گرفت. آن قدر همین دو کلمه برایمان زور داشت، نیمه شب پا شدیم رفتیم با سنگ تمام لامپ های سر در ویلایشان را آوردیم پایین تا کمی آرام شدیم! تازه خانومی کردیم با همان سنگ سرش را نشکستیم! (خوبش شد!!)

4. این روزها برنامه کلی مان این بود: صبح تکیه، ظهر تکیه، شب تکیه! کلا فول تایم تکیه!

5. در توضیح بالا باید به عرضتان برسانم تکیه همان حسینه است که عزاداری ها را در آنجا برگزار می کنند. پایین آقایان می نشینند و بالا دور تا دور در شبستان ها خانوم ها! یک گوش از چهار گوش شبستان های بالا مخصوص فامیل های مادریم است. تازه آن سه گوش دیگر هم همه آشنا هستند اما دور تر از این ها و برای من که همین یک گوش را با زور حفظ کرده ام و می شناسم غریبه اند. دیدن آن همه آشنای دور و دیر با آن میزان محبت بالا و دور هم بودنمان خالی از لطف نبود.

6.  دو بار در روز مراسم تعزیه خوانی برگزار می شد. از آنجایی که اهالی آن جا خیلی لرد تشریف دارند و به خودشان می رسند، اول نهار و شام می دادند بعد تعزیه خوانی شروع می شد که کسی یک وقت خدای نکرده زبانم لال گوش شیطان کر اذیت نشود! تعزیه را در وسط تکیه بر گزار می کردند تا از بالا هم دید داشته باشد. دو طرف دو تا تخت می گذاشتند، یکی جایگاه امام حسین و دیگری جایگاه یزیدیان! پر بیراه نمی گویند که تعزیه و نمایش های روحوضی و سیاه بازی و ... زیر بنای تئاتر را تشکیل می دهند. تعزیه خوانی هایشان بی نظیر بود و مو را به تن راست می کرد...

7. تعزیه خوانی در آن جا مانند اسم فامیل از پدر به پسر می رسد و درون همان خانواده می چرخد و بزرگ می شمارندش. تعزیه خوان ها فقط برای همین تکیه می خوانند و آشناییشان باعث می شود اگر کسی در نقشش ضعفی داشت دیگری با قوتش بپوشاندش و فقط نگاه های تیز بین اندکی آن ها را ببیند. شمر خوان بهتر و معرکه تر از همه می خواند. یک بار آن قدر تحت تاثیر صلابت کلامش قرار گرفتم که برایش دست زدم. خودتان میزان سرخ شدگی ام را بعد از نگاه های چپ چپ همه حدس بزنید!... یک بار هم پایم خرد به استکان خالی چایی ام و از آن بالا افتاد روی سر علی اکبر! یک آن همه بالا را نگاه کردند و من هم با پرویی زل زدم به بغل دستی ام که حواسش نبود و از اصلا به روی مبارک نیاوردم که تقصیر من بوده! بیچاره رنگش از سرخ به سفید و مات تغییر کرد و نمی دانست جریان چیست!

8. آن جا تقریبا همه برای خودشان خانه دارند اما یک جور رسم نانوشته است که هر خانواده خانه ی یکی جمع می شود. حال می خواهد خانه ی یکی از بچه ها باشد یا خانه ی بزرگ آن خانواده. در خانواده ی ما هم به دلیل در خانه باز بودن ولی های گرامی همه ی خاله ها و تک دایی عزیز جمع می شوند خانه باغ و آسایش ما را توی قوطی می کنند. (آن جا دیدن کسی که با بالشت و پتو دارد از خانه ای به خانه ی دیگر می رود کاملا عادی است!)

9.چشمتان بی خوابی نبیند. شب ها که تا ساعت دوازده یک تکیه بودیم. وقتی هم می آمدیم خانه چون سر شب شام خورده بودیم (تازه من از آن همه خوراکی که در حین دیدن تعزیه دست به دست می چرخید چیزی نمی گویم!) همه گرسنه بودند و تازه بساط ته بندی شروع می شد. در این بین کلی هم فک و فامیل می آمدند شب نشینی. تا ته بندی ها انجام شود، میوه و تنقلات نیست و نابود شود، چای الی بیار با جیغ و داد های من ریخته و سرو شود، فک و فامیل با زور از خانه باغ بیرون شوند می شد چهار صبح! تازه آن وقت جنگ پتو آغاز می شد! (وقتی جایی هوا در حد سیبری سرد باشد، تعداد نفرات زیاد باشد رختخواب هم به آن تعداد نباشد اصل بقا می آید وسط و خون و خون ریزی راه می افتد دیگر!) خلاصه که جنگ پتو های ما هر شب یک شهید می داد که تقدیم اش می کردیم به امام حسین باشد رستگار شویم!

10. همچنان چشمتان بی خوابی نبیند. هوا گرگ و میش می شد که ما می خوابیدیم. هنوز چشم هایمان گرم نشده بود که صدای دل انگیز "بدو بدو شیر داغ ه" یا "حلیمه حلیم" (لطفا با لهجه داش مشدی و کش دار خوانده شود!) شوهر خاله بزرگه جان یا بابا خان کل خانه را بر می داشت و آن جماعت سرخوش که تا دقایقی پیش در راه یک پتوی بیشتر جان می دادند از اتاق ها می ریختند بیرون و با روی خوش به هم صبح به خیر می گفتند و انگار نه انگار که یک ساعت هم نخوابیدند. من در این میان لحاف سنگینِ آدم خفه کن خودم را که کسی حق ندارد چپ بهش نگاه کند تا بالای سرم می کشیدم، آن زیر در حال خفه شدن به این فکر می کردم که چرا مادر شوهر خاله بزرگه جان چند ماه بیشتر به بچه اش شیر نداده تا اینگونه در راه شیر جان دهد و صبح سحر نکوبد تا آبادی بالاتر برود، گاو بیچاره را بیدار کند، شیر و سر شیرش را بگیرد و بیاید ما را بی خواب کند!... در همین حین که در حال خفه شدن آن زیر نقش خواب را بازی می کردم شروع می کردند... "الی کو؟"... "این تنبل خانوم هنو خوابه؟"... "خرس قطبی هم انقدر نمی خوابه!".. "الیچه پاشو دیگه نباشی نمی چسبه" همین طور این جملات را می توانید به دلخواه خودتان بست و گسترش دهید!... فقط "بدو بدو شیر داغ ه" های شوهر خاله بزرگه و همچنین الی الی های اهل خانه را به صورت پیش زمینه داشته باشید!... خلاصه که مقاوتم با بلند کردن لحاف توسط یک جز جیگر نزده به باد هوا می رفت و دست از پا دراز تر بیدار شده و در حسرت بالشت و جایی که تازه گرم شده بود شیر داغ می خوردم!!

11.به خاطر محرم و عزاداری یک سری از کارها مثل ورق بازی و تخته و .... و به خاطر سردی هوا بیرون رفتن های نیمه شب به صورت اکیپی و ترساندن هم در حد قبض روح از برنامه مان حذف شده بود که جای شکر داشت وگرنه همان یک ساعت را هم نمی خوابیدیم!

12.اولین روزی که رسیدیم با بابا داشتیم منبع آب را امتحان می کردیم که کار می کند یا نه! چند بار بابا به من گفت فلکه آب را بستم و باز کردم. بعد هم آب منبع را به خاطر سردی هوا خالی کردیم که نترکد!... بعد هم دو تاییی با مرد ها رفتیم سر زمین!... وقتی برگشتیم همه کلی شاکی بودند که آب چند ساعت است قطع شده... چند نفری هم از زور دستشویی به رنگ های بنفش و سرخ و بادمجونی در آمده بودند. من در کمتر از جیک ثانیه فهمیدم چه دسته گلی به آب داده ام لذا قبل از این که بابا بخواهد نگاهم کند که نگاهش بخواهد بپرسد بار آخر شیر فلکه را باز کردی یا نه؟ جیم زده و چند ساعتی متواری بودم! نیاز به گفتن ندارد که بعد از فهمیدن ماجرا همان چند نفری که تحت فشار بودند به خونم تشنه شده و آخر هم زهر خودشان را ریختند!

13.از دیگر دسته گل هایی که به آب دادم اره کردن و سوزاندن چوب هایی بود که پدربزرگ خان می خواست رو اش کند!(رو چوب های بلند و نازکی است که برای گردو تکانی استفاده می کنند!) و من از همه جا بی خبر که دیده بودم پیش هیزم ها است و کمی تا قسمتی هوس اره کشی هم کرده بودم، ذغال سیب زمینی هایمان کردمش! حالا هی بگو من بی تقصیرم به گوششان نمی رود که!

14.روز آخر همه نشسته بودیم چایی می خوردیم که مهدی آمد سوییچ ماشین بابا را گرفت توپ اش را از صندوق بر دارد. توپ برداشتن همان و سیم رابط کلاج قطع شدن همان! تازه آقا با اعتماد به نفس آمده می گوید:" این هم ماشینه! پام و گذاشتم رو کلاج دنده بدم تق رفت چسبید ته!!!" البته بعد ها کاشف به عمل آمد پایش را انداخته زیر کلاج و کشیده اش بالا ببیند بالا هم می آید یا نه!! از بس که این بچه می خواهد سر از هر کاری در بیاورد!... ظهر عاشورا هم مگر تعمیرکار گیر می آید! نوبتی تمام مردانِ ادعا دار در امر مکانیکی سری به زیر ماشین بردند اما درست نشد که نشد (اول از همه بعد از بابا هم خودم رفتم اون زیر ببینم چه خبره!!)

15.نتیجه آن شد که بدون کلاج تا تهران آمدیم. تمام راه را با دنده پنج آمده و عوارضی ها را هم نایستادیم!! (این یکی خیلی چسبید!) البته گفتن ندارد که اگر بابا خان شوماخر نبود ماشینمان پکیده بود!

پ ن 1: سفرنامه طولانی می شود دیگر!! تازه کلی را فاکتور گرفتم!
پ ن 2: امروز صبح که با چشم های ورقلمبیده به زور دستشویی بلند شده بودم بابا را دیدم که با حالتی فیلسوفانه در حال بررسی تقویم دیواری آشپزخانه است! با خودم گفتم چی شده!! کنارش ایستادم و زل زدم به تقویم که روی بهمن مانده بود. بابا بعد از سلام به من خواب آلود با انگشت پنج روز تعطیل بهمن ماه را نشان داد و با برق شوقی که چشم هایش را گرفته بود گفت:"مشهد یا شیراز؟" هاج و واج مانده خانومی کردم جیغ نزدم!

نوشته شده در ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody