وهم سبز

 

سال 84 است. چند ماهی می شود که پیشوند دانشجو را یدک می کشم. به دلیل بُر خوردن با یک سری افراد خاص هنوز ترم اول را تمام نکرده به پیشوندم سیاسی هم اضافه می شود و می شوم دانشجوی سیاسی ترم اولی! کوچک ترین عضو گروهی کاملا خود محور و برخاسته از میان بچه هایی که دلشان نمی خواهد دستور بشنوند، کله هایشان پر از ایده های جور واجور است (همان بوی قرمه سبزی!) و چراهایشان گوش عالم را کر کرده است!

 بچه بودم. به زور هجده ساله! و چه قدر احساس بزرگی می کردم. گروه کوچکمان همه کار می کرد. از نصب شبانه ی  پوستر های "کاش جلال احمد دیگری بود تا به جای غرب زدگی، عرب زدگی دیگری بنویسد..." در سرتاسر برد های دانشکده ها تا راه انداختن اعتصاب ها سر کوچکترین مسئله ای. از تحلیل تمام وقایع سیاسی روزمره تا کتاب خوانی های گروهی که برای من کرم کتاب مزه ای دیگر می داد. در کنار ما و آن گروه کوچک انجمن اسلامی دانشگاه و نقطه مقابل آن اتاق تحکیم وحدت (یه همچین اسم مزخرفی داشت به گمونم!) قرار داشت. پاتوق دو سری از دانشجویان سیاسی که تمام هم و غم شان درگیری با هم بود، همیشه هم سعی شان بر این بود که ما عضو یکی از این گروه ها شویم و جهت گیری و موضع مان را نشان دهیم. خوب یادم هست یک بار، دقیقا برای یک بار این موضوع در دور هم جمع شدن هایمان مطرح شد. هر کس نظرش را گفت. باور کنید آن روزها تمامی مان خام بودیم، حتی سال بالایی ها. نظراتمان مطرح شد و در آخر نتیجه بر این شد که عضو هیچ یک از این گروه ها نشویم. به دیدمان یکی از این گروه ها که مشخصا از حکومت خط می گرفت و همان آرمان ها را دنبال می کرد. دیگر هم گر چه در ظاهر خط مشی دیگری داشت اما در باطن زیر مجموعه همین حکومت و دنبال رو همان آرمان ها بود. ما به دید آن ها بی جهت ماندیم اما خامی مان در مجاورت با آتشی که سنگ را آب می کرد پخته و پخته تر شد... گروه کوچکمان بعد ها کوچک و کوچک تر شد اما هیچ گاه از بین نرفت... حال که به آن روزها نگاه می کنم می بینم بودنم در آن جمع با تمام تعهد ها و گرفت و گیر هایش، بزرگترین اتفاقی بود که می توانست برایم بیافتد. اتفاق بزرگی که در سکوت مطلق و بی خبری افتاد و مرا بزرگ کرد....

سال 88 است. انتخاباتی دیگر در راه است. هیچ کدام از کاندید ها به نظرم صلاحیت نداردند. انتخاب بین بد و بدتر می آید وسط. به بد رای می دهیم بدتر بالا می آید... انتخابات انجام می شود. بازی های سیاسی یکی بعد از دیگری به اجرا در می آیند. نمایشی از حضور میلیونی مردم چشم دنیا را کور می کند. دو حزب در ظاهر با هم جنگ می کنند و در باطن به هم آب پرتقال تعارف می کنند... این میان مردم مثل توپ میان پای مردان سیاسی مملکتم این پا و آن پا می شوند و من در سکوت زجر می کشم...

کم خرج ترین راه برای از پا در آوردن یک گروه کوچک، یک حزب متوسط یا یک توده از مردم به جان هم انداختنشان است. فکرش را بکنید. امروز در خانواده های ما از سه پسر یکی سبز است، دیگری ولایت مداریش بالا زده و سومی بی طرف است و به دو برادرش شست اش را نشان می دهد! نفاق میان برادر های یک خانواده که بیافتد کل ملت را فرا می گیرد. یک برادر از یک خانواده می زند برادر دیگر از خانواده ای دیگر را می کشد. خانواده ها عزادار می شوند. به حاشیه می روند. ملت به حاشیه می رود. همه چیز می خوابد! تا سال های بعد اگر بچه ی دیگری در آن خانواده بخواهد حرفی بزند می گویند:" هیسس! دیدی دایی ت سر همین چیزا مرد!!" "هیسس! دیدی عموت جونش و سر این چیزا گذاشت!" همه لال می شوند. آن بالا نشین ها به مراد دلشان می رسند... این روز ها به جان هم افتادن را تمرین می کنیم. این روزها سه پسر یک خانواده شروع به اعلام جنگ کرده اند. این روزها برادر کشی آغاز شده است...

با تمام این وجود این روز ها من خوشحالم و امیدوار. می دانم که گروه کوچکی مثل همان گروه کوچک ما خودشان را از این بازی های سیاسی دو حزب جدا کرده اند. آن روزی که موسوی بیانیه داد جمهوری اسلامی و  آن ها در خیابان ها فریاد زدند جمهوری ایرانی بودشان را دیدم. این را فهمیده اند که این دو حزب، نقش همان انجمن اسلامی و اتاق تحکیم وحدت را بازی می کنند. فهمیده اند که چه چپی و چه راستی دستشان به خون هم وطنانمان آلوده است و نا اصلح تر از این هستند که بخواهی خودت را به آن ها بیاویزی. من این روزها خوشحالم و برای این گروه اقلیت دعا می کنم. می دانم که از دست بالا نشین ها در رفته اند. می دانم که دیگر نمی توانند کنترلشان کنند. متاسفانه این را هم می دانم که هر جنبش بزرگ نیاز به یک رهبر دارد، یک لیدر که پشت همه باشد و به همه خط دهد، برای همین بیشتر از هر چیز برایشان (یا شاید برایمان) دعا می کنم و امیدوارم تا زمانی که فردی مناسب را برای لیدری شان پیدا نکرده اند به این و آن شاخه های پوسیده نیاویزند. من این روز ها به این بارقه ی امید، امیدوارم!

پ ن 1:بابا همیشه می گفت ما نسل سوخته ایم. من می دانم و ایمان دارم که ما نسل تغییر خواهیم بود. و یقین خواهم داشت که نسل بعد نسل شکوفایی باشد!

پ ن 2:با خودم قرار گذاشته بودم دیگر درباره ی سیاست ننویسم اما امشب که با چند تا از بچه های گروه کوچکمان ساعت ها حرف زدیم و یادی کردیم از آن روز ها، نظرم برگشت... حتی از خودم هم خجالت کشیدم که این روزها در سکوت به سر می بردم، چون چشم و گوشم از این بازی ها تکراری پر بود. نوشتم تا ادای دینی کرده باشم نسبت به تمام کسانی که دلشان روشن است و چشم هایشان امیدوار...

پ ن 3: پنجاه درجه ای تب دارم. آب یخ که روی دست هایم بریزی به ثانیه نرسیده تبخیر می شود. شقیقه هایم برای بیرون زدن از حفاظ جمجمه ام خودشان را به در و دیوار می کوبند. قلبم به زور و چند دقیقه یک بار می زند. نفسم راهی برای بالا آمدن ندارد، تمام راه ها تا اطلاع ثانوی مسدود است. چشم هایم دو کاسه ی خون اند و در کل در ناجورترین جور ممکن به سر می برم. خلاصه اش کنم سرما خورده ام!

نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody