وهم سبز

 

روزهای زیادی است که چشم های عسلی ام را به انتظار آمدنت به در دوخته ام و هر روز کوچه ی کوتاهمان را به شوق دیدارت آب و جارو  می کنم... کجایی عزیزکم؟ (اووووووع ببخشید دیگه واقعا دست خودم نبود، بله... بله... چشم الان از وسط نامه میرم بیرون!)
چه جویبار ها که در فراقت نگریستم و چه غش و ضعف ها که نیامدم! تو را چه شده است که این گونه با دل بی قرارم تا می کنی؟... چشم های شهلایم را روی هم می گذارم تا خیالت دلم را شیرین کند. اولین دیدار عاشقانه مان یادت هست؟ کلاس اول بودم. امتحان دیکته داشتیم و من میان "س" ها و "ت" ها و "ز" ها دست و پا می زدم و دیگر کم کم گیر افتادنم داشت سه می شد که آمدی... در کلاس را باز کردی، چشم هایت زل زل من را نگاه می کرد، من هم که مخم در آن نبرد نابرابر تعطیل شده بود می اندیشیدم که به فری مو فرفره، دخترک ناظم مدرسه مان با آن موهای فرفری ضایع اش که ایکبیری کلی هم به آن ها می نازید، نگاه می کنی... تو ردیف های نیمکت ها را یکی بعد از دیگری فتح می کردی و دختر های کلاس کرور کرور پشت سرت غش می کردند و هم چنان چشم هایت زل زل مرا می پایید... تا رسیدی کنار میزم، ایستادی و من تازه فهمیدم که نگاهت به من بوده است!... سراپا غرور به خود می بالیدم! البته بعد از این همه سال اعتراف می کنم  بالیدنم بیشتر به خاطر نگاه های حسرت بار بچه ها و سوختن دماغ و دیگر اعضای مربوطه فری مو فرفره بود تا این که تو مرا انتخاب کرده بودی... اخم نکن عزیز دلم!... بچه بودم و خنگ!... آآآه می گفتم... تو خیره در چشم های شهلایم دست های یخ زده ام را گرفتی و تمام وجودم تا مغز استخوان داغ شد! بعد هم با همان دست ها کتاب فارسی ام را توی جا میزیم باز کردی و من حال تمام "س" ها و "ت" ها و "ز" ها را گرفتم... اگر تو نبودی من مقابل نگاه نکردن های خانوم معلم هم خودم را می باختم چه رسد به نگاه کردن هایش...
آری مرغ عشقم... از همان روز مهرت به دلم افتاد و تو هم که صله گیر (!!!) نگاه های شهلایی ام شده بودی و دم به دقیقه می آمدی و می رفتی... حتی وقت هایی که بهت نیاز داشتم و تو نبودی، کافی بود نجوایی از نامِ قشنگت بر زبانم جاری گردد تا با همان چشم های زیبای زلت پیدایت شود، دست های یخ زده ام را بگیری، جانم گرمایی دوباره بگیرد و تمام کارها مثل آب خوردن راست و ریس گردد! یادت هست این آخری ها آنقدر عاشق ام شده بودی که یواشکی بوسه ای هم به دست هایم می نشاندی؟... آه ای فغان... کجایی تک فاتح سرزمین های قلبم؟ کجایی سردارم، اَبرمردم؟! نمی دانم کدام جز جیگر زده ای خوشبختی مان را چشم کرد... الهی چشم هایش از حدقه در بیاید!... ما که مثل دو تا کبوتر عاشق در حال خواندن آواز عاشقانه ی بق بقو بق بق بقو یمان بودیم و به کسی کاری نداشتیم! آآآآآآه ای روزگار بد... امم... ام... راستش را بخواهی عزیزکم من این جمله های آآآآه دار را از یکی از داستان های مجله ی زنان و زایمان ربابه خانوم همسایه بغل دستی مان که یادت هست؟ حفظ کرده ام... آه بر من ببخش که این یکی را یادم رفت! لعنت بر من... من سزاور لعنت هستم!....
امیدم... از روزی که تو رفتی من هر شب دم غروب دو ساعت آرایش می کنم، به خودم می رسم و از لانه ی عشقمان می زنم بیرون... می روم تا سقاخانه برایت شمع روشن کنم... دیگر نقل هر مجلسی قصه ی عشق و دلدادگی ما دو تن است... گویا نظامی دیگری هم پیدا شده که از ما شهلا و امیدی بنویسد صد برابر غمناک تر از لیلی و مجنون... من که جواب نه داده ام و گفته ام حرف، حرف آقامون است... می بینی چه قدر برایت مایه می گذارم...
نفسم... اینجا حرف پشت سرت زیاد است... اقدس اوس باقر می گوید تو فرار مغز ها شده ای... من هم مانند تو که داری این چند خط را می خوانی اولش ماندم که اقدس اوس باقر اصلا مگر می داند مغز چیست؟ اما بعدش که کمی پرس و جو کردم فهمیدم اقدس اوس باقر دکترای آناتومی از آکسیفورد آکسوفورد نمی دانم یک جایی به همین نام دارد!... ننه ی گلاب هم می گوید سرت را - زبانم لال، روم به همین دیفال، خدا آن روز را نیاورد، لال شود کسی اگر بخواهد، سر عزیزش بیاید- زیر آب کرده اند! باورکن عزیز دلم من اول نمی دانستم سر زیر آب کردن چیست وگرنه همان جا بی خیال سن و سالش می شدم با سر می خواباندم تو چشم راستش که دیگر هوای دهانش را داشته باشد!.... اصلا می دانی راستش را بخواهی من که به تنهایی نمی توانم با تمام این حرف مفت زن ها تسویه حساب کنم برای همین از روز اولی که رفتی تمام نقل قول هایی که درباره ات شده را با نام راوی نوشته ام تا وقتی آمدی دو تایی به حساب تک تکشان برسیم... راستی اوایل همین طور شماره می زدم اما بعد دیدم از صد که بیشتر می شود قاطی می کنم... برای همین هر بار که صد تا نقل قول می نوشتم دوباره صفر می کردم و از شماره یک شروع می کردم... فکر می کنم یک چند صد تایی شده باشند! زودتر بیا که بقیه عمر عاشقانه مان به حساب و کتاب نگذرد!...
آه ای از جومونگ خوشگل ترم... قسمت  اول نامه که قربان صدقه بود تا بلکه در دلت اثر کند و رام شوی و به آغوشم برگردی به پایان رسید. اگر آدم شدی و قصد برگشتن داشتی که دیگر نمی خواهد قسمت دوم را بخوانی اما اگر همچنان خر خودت را سواری قسمت دوم را هم بخوان تا ببینی دنیا دست کیست!

امید خان... فکر کردی من خر تشریف دارم! نه می خوام ببینم واقعا چی فکر کردی؟... آخه شاید دیکته ام ضعیف باشد اما هوش و حواس ام که سر جاش تشریف داره!... فکر می کنی نمی دونم زندگی مون از کجا به این بن بست رسید؟... می دونم آقا!... تا حالا هم اگر به رویت نیاوردم از خانومی بود!... از همون روزی که این آرزوی خیر ندیده پاش تو زندگی ام باز شد همه چی رو سر من بد بخت خراب شد!... فکر می کنی نمی دیدم چطور با اون چشم های زل بی صاحابت براندازش می کنی؟... با هم جی جی باجی شده بودین بیا و ببین! تا من می رفتم یه چایی بیارم می شستین به پچ پچ کردن!... بعدم که گذاشتی و رفتی بدون حتی یک بای خشک و خالی... آخ دارم برات! بذار دستم بهت برسه... ببین نشین فورا برای من قسم آیه ردیف کردن و خالی بستن!... خودم با چشم های خودم تو بازار طلا فروش ها دیدمتون که داشتین لاو تو لاو هم طلا ها رو برانداز می کردین! نیومدم جلو چون جاش نبود... این جوری که نمی شه کسی و ادب کرد!... مخصوصا اون آرزوی گیس بریده رو!!!... مخلص کلوم... یا پا می شی مثل یه پسر خوب بر می گردی به قلب خودم یا پا می شم میرم پیش آرمان... چی شد؟... آرمان و یادت رفت؟... نازی! برات یادآوری می کنم!... آرمان، برادر آرزو خانوم!... یادت اومد؟... هیکل میکلش چی؟... دور بازو؟... می دونم که یادت اومده... این روز ها که در فراقت دو ساعت وقت می ذاشتم، آرایش می کردم، می رفتم سقاخونه شمع روشن کنم واسه تور کردن همین آرمان بود دیگه! و گر نه کدوم زن خری این کار و می کنه که من بکنم!... شش ماه براش وقت گذاشتم... شش ماه تموم زن ها و دختر های محل تیکه های بزرگ و کوچیک بارم کردند اما ارزشش و داشت!... حالا آرمان خان تو مشتمه!... هلاکِ چشم، شهلاییته!... کافیه یه عکست و بدم دستش!... خونت حلاله... تازه گیریم اینجورم نباشه و من بخوام برات خالی ببندم! آخه می دونم لاکردار این فکر و می کنی!... داش آرزو که هست؟! نیست؟... دِ هست دیگه! دادم نازی دست طلا چند تا عکس ریدیف از تو با این خانوم خانوم ها با فتو شافه فتو شاته یه چیزی تو همین مایه ها دیگه مونتاژ کرده بیست!... آرمان عضله ی عزیزم اون ها رو که ببینه خون جفتتون حلاله!

خلاصه از ما گفتن!... اگه قسمت اول به قلبت نرفت قسمت دوم به مغزت که رفت؟ نرفت؟!...

آه امیدم! تو هنوز هم تک سرنشینِ پیکان جوانانِ گوجه ایِ قلب مایی! یک تار گندیده ات را به صد تا آرمان نمی دهم! حالا هم تا بیشتر از این آتیشی نشدم بر گرد سر خانه و زندگیت!... وگرنه بچرخ تا بچرخیم!

                                          زت زیاد:چشم شهلایی

پ ن 1: پیوستنمان به جمعیت امیدواران مقیم مرکز را به خودمان تبریک می گوییم! قبول نداری این هم نامه اش!

پ ن 2: نامه های عاشقانه ی خود را به ما بسپارید! دینگ دینگ!! صد در صد تضمینی! دوباره دینگ دینگ!! سفارشات فله ای هم پذیرفته می شود! باز هم دینگ دینگ!!

پ ن 3: قالب قبلی و به خاطر تمام کسانی که سیاهی اش چشم هایشان را اذیت می کرد، عوض کردم... به خصوص بهار بانوی گل!

 

 

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody