وهم سبز

می خواهم از یک عادتم بگویم. عادتی که نمی دانم از کجا آمد، خزید زیر پوستم و تا به خودم آمدم شد جزیی از وجودم. عادتی که خوب گفته اند ترکش موجب مرض است و شده است مثل افیون برای ذهن روزهای پریشانم...
چهار پنج سال پیش بود که برای رفتن کلاسی در آن سر تهران مجبور شدم بر عکس تنفرم از وسایل نقلیه عمومی از قبیل اتوبوس و مترو، سه بار در هفته مترو سوار شوم. بزرگترین سرگرمی برای خیال من، خیال پردازی است. یک روز می بینی یک خیال را از رویای دیشبم دنبال می کنم تا شب همه جا دنبال خودم می کشمش، هزاران داستان از دلش در می آورم و خلاصه اش می شود در حالت عادی این جایم اما ذهنم جای دیگری است. از وسایل نقیله هم برای شلوغی اش، ازدحام اش، پارازیت هایی که می افتد میان افکارم متنفر بودم. تا با سر افتادم میان چیزی که همیشه از آن فراری بودم و فکر می کنم این اولین و آخرین باری بود که از خودم یاد گرفتم هیچ گاه فرار نکنم. اوایلش وحشتناک بود. کلافه کننده. کرخت. بی حس. وحشتناک!... نمی دانم چی شد و از کدام خیال نیمه کاره ایده اش جان گرفت و بزرگ و بزرگ تر شد... عادتم را می گویم. عادت این روزها و سرگرمی آن روز هایم. شروع کردم به مقابله کردن با آدم هایی که خیال بافی هایم را تکه و پاره می کردند. یکی را انتخاب می کردم و زل می زدم به قیافه اش و سعی می کردم داستانش را برای خودم بگویم. سخت بود. کلافه می شدم از دست آدم هایی که ظاهرشان مرا به باطنشان راه نمی داد، آدم هایی که ظاهرشان حرفی برای من نداشت. قرص بودند برای من. مزه اش آنقدر بی مزه بود که حالم را خراب می کرد اما دست نکشیدم و ادامه دادم. شاید لجبازی بود. شاید هم باید ادامه می دادم. نگاه کردن به آدم هایی که نمی شناختم، آدم هایی که قبل از آن هر روز با بی تفاوتی از کنار صدها نفر از آن ها می گذشتم در هایی از دنیای دیگر را برایم گشوده بود. دنیای غریبی که سحر انگیز بود و هزاران کلام ناگفته داشت برایم. دنیای مرموزی که به آرامی در موازات دنیایم جریان داشت و اتفاقات کوچکش پایه های اصلی دنیایم را می لرزاند. به صراحت می گویم تنها موردی که درباره اش علی رغم میل باطنی ام هیچ مطالعه ای نداشته ام همین مورد است. دلم می خواست در هاله ای وهم بماند برایم که ماند. تمام داشته هایم شد اکتسابی. تجربی و با آزمون و خطا. آن قدر به آدم ها نگاه کردم و آن قدر برای باز کردن در های دنیای درونشان به این در و آن در زدم تا به امروز رسیدم. اگر بگویم با نگاه کردن به چشم ها با آن نگاه های منحصر به فرد، لب ها، گوش های همیشه راز آلود، گونه ها، اخم هایی که حالت لحظه ات را فریاد می زنند، پیچ و خم اندام ها، مو ها، دست ها و پاها و یک عالمه نکته ی ریز و درشت دیگر، می توانم ساعت ها از فرد برایت بگویم دروغ نگفته ام. نگاه کردن به آدم ها و گفتن داستان هایشان شده است عادت دیرین. شده است جزیی از من ام. دیگر برایم بی مزه نیست. خیلی وقت است که طعم اش هزاران مزه ی در هم را دارد برایم. گاهی شیرینی اش دلم را می زند و گاهی تا مرز اشک می بردم....

روزهای اول که مثل خوره مرض اش افتاده بود به جانم و خوردن به درهای بسته اعصابم را خرد می کرد، راه می افتادم دنبال طرف. همان کسی که مرا به دنیای اش راه نمی داد. آن قدر دنبال اش می رفتم تا شاید به چیزی برسم. همین طوری نیم بیشتر آن کلاس کذایی ام غایب بودم و به جای اش زمانم به تعقیب کسی می گذشت که برایم جالب شده بود. شاید به من بخندید. شاید هم بگویید خل. یا مثلا حالا که چی؟ یا از همین دست حرف ها! نمی دانم. شاید به دید همه دیوانگی باشد اما من این دیوانگی را گذراندم و هنوز هم هر از گاهی اگر کسی خیلی قلقلکم دهد کار و زندگی را به امان خدا می سپارم و دنبالش می روم تا ببینم چه قدر از داستان اش را درست حدس زده ام. آهان راستی شاید نیم دیگر از شما همین الان به من بگویید فوضول! خوب راستش کلمه ی سنگینی است! حتما الان دارید مرا به سر و گوش جنباندن در زندگی مردم متهم می کنید! راستش را بخواهید من نه با آن ها یک کلام حرف می زنم نه حتی چیزی از زندگی حقیقی شان می دانم. کار من حدس زدن خود واقعی شان است. شاید زندگی که در ورای همین زندگی حقیق کوفتی شان جریان دارد و حتی خودشان هم یا سال هاست که فراموش اش کرده اند یا آنقدر پخمه اند که خبر از آن ندارند و یا با زیرکی به هر دوشان می رسند، هم به منی که خودشان دوستش دارند و هم به منی که زندگی از آن ها ساخته است!... پیچیده اش کردم! پیچیده بود!

من هم آدمم. من هم با این دز بالای اخلاق گرا بودن! اگر احساس کنم کاری که می کنم بر خلاف تمام قواعدی است که برایشان احترام قایلم و نتوانم ترکش کنم قطعا مجبور به خود آزاری می شوم که شدم! درگیر بین عقل ودل! بین توجیح و توبیخ! تا این که "آداب بی قراری" را خواندم. باز هم یک نشانه ی دیگر که قلوپی افتاد وسط زندگی ام و مرا از درگیری با منم نجات داد. عادت من یکی از آداب بی قراری شخصیت اصلی داستان بود که انگار در نزدیکی من، نزدیکی رگ هایم جریان داشت. خفه کننده بود. حتی یادآوریش. پر از لذت. التهاب. بی قراری... شخصیت اصلی داستان هم عادت داشت دنبال آدم ها راه بیافتد و داستانشان را برای خودش بگوید... می ترساندم این نزدیکی آدم های داستان ها و آدم های دنیا... می ترساندم...

اصلا دلیل اصلی این که این همه از عادت خل و چلانه ام گفتم آن است که امروز صبح که در های مترو جلوی پایم باز شد و ذهنم تماما درگیر امتحانی بود که تا دو ساعت دیگر بابایم را در می آورد، چشم هایم قفل کرد روی پیرزنی که تمیز هشتاد سال را داشت. روی صندلی مقابلش نشستم و به ساعتم نگاه کردم شش صبح! شنبه! نشسته بود آنجا روبه رویم. شق و رق. تر و تمیز. نمی توانستم چشم هایم را ازش بردارم و این بد بود. هر از گاهی نگاهم می کرد. صورت اش آن قدر چین و چروک داشت که مدام می ترسیدم نکند یک روز که از خواب پا می شود یکی از چشم هایش یا حتی دهانش در بین آن همه چین و چروک گم شود! قرص بود. به هر دری که می زدم زودتر چفتش را از پشت می انداخت. دیگر نگاهم که می کرد لب هایش بدون این که تکان بخورد از تو می خندید. این را من می فهمیدم. باید این همه سال چهره ها را زیرو رو کنی تا بگیری چه می گویم. خنده ی پنهانش موهای تنم را سیخ می کرد و چشم هایش مدام تنگ تر می شد. یک دست سیاه پوشیده بود. موهای قهوه ای تازه رنگ کرده اش، آخر تمام ریشه هایش قهوه ای بود، را کج از روسری سیاه اش بیرون گذاشته بود و  انگار او هم بدش نمی آمد در این بازی روی مرا کم کند. نفوذ نگاه اش را حس می کردم. لامصب می سوزاند. وسط  زمستان کفش های سفید عروسکی پوشیده بود و زیر جوراب سفیدش یک جفت جوراب راه راه صورتی و سفید پایش بود. اصلا شبیه مادر بزرگ های مهربان نبود و بیشتر به جادوگر تنهایی می مانست که جارویش را جا گذاشته بود و با مترو طی طریق می کرد! آن قدر بی حرکت و شق و رق بود که هر از گاهی به این و آن نگاه می کردم ببینم کس دیگری هم می بیندش یا فقط چشم های من هستند که دارند بیش از حد می بینند! تنها حرکت اش بعد از شش ایستگاه، باز کردن زیپ کیفش بدون این که نگاه اش را از من بردارد بود. داشت روی مرا در زل زل نگاه کردن سفید می کرد. لب هایش هنوز با بدجنسی می خندید و نگاهش انگار موفق تر از من وجودم را کنکاش می کرد. دست هایش توی کیف سیاهش را می گشت و لب هایش داشت زیر لب چیزی را زمزه می کرد. دیگر شک نداشتم که جادوگر تنهای مترو سوار دارد جادویم می کند و بی صبرانه منتظر بودم ببینم چه گردی را در می آورد فوت کند رویم که دست هایش یک تکه بیسکوییت مادر را در لب های پر از چین اش گذاشت! خندیم! کله صبح بلند بلند خندیم و ملت همچین نگاهم می کردند که آخی دختره خل شده!... ایستگاه بعد بر خلاف میل ام با جادوگر تنهای مترو سوار بیسکوییت مادر خور خداحافظی کردم. آن هم با سر و بدون هچ کلامی. اگر این امتحان لعنتی و دو شب درس خواندن نبود، دنبالش می رفتم. بی شک دنبالش می رفتم تا دیگر آنقدر تمام امروز و احتمالا فردا و شاید پس فردایم درگیر آن لبخند فروخورده و داستان رازآلودش نباشم!

پ ن 1:باز هم طولانی شد شرمنده ام! یکی باید به من کوتاه نوشتن را یاد دهد! صواب دارد به خدا!

پ ن 2: تا امروز ظهر 76 ساعت بود که نخوابیده بودم. دروغ نگویم دو روز قبلش یک ساعت و نیم سر کار نفهمیدم چه طور خوابیدم و چه طور بیدار شدم! دارم تمرین می کنم رکورد آل پاچینو درinsomnia را بزنم! بعد از امتحان که رسیدم خانه از هوش رفتم تا چند دقیقه پیش! خدا دو تای دیگر را به خیر بگذراند! آمییییین اش را بلند بفرست!

نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody