وهم سبز

من خوشبختم.

هر وقت دلم از این شهر  می گیرد، هر وقت دلم هوای تازه می خواهد، ساکم را می بندم، سر ماشین را به سمت خانه باغ کج می کنم و یکی دو ساعت بعد در دنج ترین جای دنیا، در سکوتی ابدی، محو صدای آب و  سحر انگیز بودن سکوت می شوم. ریه هایم را با اکسیژن خالص پر می کنم و برای حال دادن به دلم تا صبح ستاره ها را می شمرم.

من خوشبختم.

در صحرا بالا و پایین می پرم، این پایم به آن پایم پشت پا می زند و با سر زمین می خورم. با بینی غرق خون، زانویی چلاق شده و دستی آش و لاش به خانه بر می گردم.در حمام هنگام شستن سر و رویم از ته دل برای زخم هایی که درد ندارد گریه می کنم و یک خروار از درد های درونیم را بتادین می زنم، در را که باز می کنم از خودم خجالت می کشم، چندین جفت چشم نگران، تمام لحظات بی تابی بی دلیلم، پشت در ایستاده، تعداد قطرات اشکم را می شمردند و دلشان ریش ریش می شد و من چه بی فکر، چه بی مهر... توصیفش سخت است.... گفتن ندارد... فقط تلنگر دارد...

من خوشبختم.

برای تمام داشته هایم. برای تک تکشان و برای ریزه میزه ترینشان. من خوشبختم. زیاد پیش می آید فراموش می کنم این خوشبختی عمیق و در جریان را. غرق می شوم در زندگی بی صاحبی که پایان ندارد، که پر است از روزمرگی، که مشغله اش از یاد می برد تمام داشته هارا، که دل را خفه می کند، قلب را از تپش می اندازد و تو را به داشتن چیزهایی وا می دارد که نابودت می کند. با دست خودت طناب می اندازی گردن خوشبختیت.

من خوشبختم.



پ ن: عروسک کوکی فروغ را دوست دارم... زیاد...

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody