وهم سبز

هنوز هم نمی دانم دلم می خواهد درباره اش بنویسم یا نه! راستش فکر می کنم کمی بچگانه و یا شاید احمقانه باشد... نمی دانم. فقط این را می دانم که کشش عجیبی دارم درباره اش یا با کسی حرف بزنم یا بنویسم. اولی که مقدور نیست پس می رسیم به دومی!

قبل از هر چیز تا فراموش نکرده ام، تشکر می کنم از تمام دوست جون هایی که با "آمین" های بلندشان دلم را گرم کردند. بالاخره این ترم هم تمام شد. این روزها بدجوری این گذر عمر روی اعصاب بنده تشریف دارد. بعد از این که آخرین امتحانم را دادم آنقدر ذهنم خسته بود و دو هفته خانه نشینی کسلم کرده بود که کلی برنامه های مهیج برای خودم ریختم تا از این حال و هوای درس و مکتب در بیایم! تمام طول راه تا خانه نقشه کشیدم و برنامه چیدم و با این و آن هماهنگ کردم تا دو سه روز بعدی را بترکانم! غافل از این که قرار است خودم ترکیده شوم!

همان شب دراز کشیده بودم و در حالی که با کم خوابی های حاصل از درس خواندن های فشرده ام مبارزه می کردم، به فردا و برنامه هایم فکر می کردم. وقتی دیگر فکر و خیالی نبود که به آن بپردازم احساس کردم چیزی کم است. از آنجایی که ریتم زندگی ام از هفت هشت ساعت قبلش به حالت عادی برگشته بود یاد عادت هر شبم کردم. کتاب خواندن قبل از خواب که در این دو هفته اخیر تبدیل شده بود به درس خواندن! بلند شدم و جاکتابی ام را زیر و رو کردم. چیزی چشمم را نگرفت. دلم یک داستان آرام با نثری روان و بدون هیچ گونه پیچیدگی می خواست. می دانستم که در بین کتاب هایم چنین چیزی پیدا نمی کنم. به سراغ کتابخانه یاسی رفتم و جدیدترین کتابی که خریده بود را برداشتم. نام فارسی کتاب "شفق" و عنوان اصلی اش "twilight" بود. قبل تر ها فیلم اش را دیده بودم و یاد آوری صحنه هایی از فیلم باعث شد که با اشتیاق تمام شروع به خواندن کنم و وقتی به خودم آمدم هفت صبح بود! سرتان را درد نیاورم. وقتی کتاب را به خاطر چشم های سرخ و ذهن خواب آلودم بستم می دانستم که تمام برنامه هایم کنسل و تمام نقشه هایم نقش بر آب شده است. تمام آن روز و تمام شبش به خواندن کتاب و جلد دومش به نام "ماه نو" گذشت. به علاوه تلفن های گاه و بی گاه دوست هایی که متعجب بودند از آن همه شور و هیجان من برای قرار گذاشتنِ دیروز و زیرش زدن امروز!

داستان اصلی عاشقانه ای است بین یک انسان فناپذیر و یک خون آشام فناناپذیر! همین! یک چیزی در مایه های داستان های خیالی که دوستشان دارم و هر وقت کودک درونم جیغ جیغ اش به هوا می رود به خوردش می دهم. کمر بند دلتورا، هری پاتر، ارباب حلقه ها و... . و این یکی... نمی دانم خیلی یک هویی شد خواندنش و خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم ذهنم را درگیر کرد! آن قدر که دلم می خواهد هر صبح که چشم هایم را باز می کنم، "ادوارد" را پیش چشم هایم (همان گونه که در کتاب ظاهر می شد) ببینم! می دانم تقصیر قوه ی تخیل ام است که همه چیز را آن قدر دقیق به تصویر می کشد که انگار وجود دارد. تازه از همه این ها که بگذریم بدجوری ذهنم با مرگ درگیر شده است. انگار تا به حال نمی دانستم آخر کاری هم وجود دارد! خوب... شاید نمی دانستم! یعنی این طور که الان حسش می کنم و برایم بو و مزه ی غریبی را پیدا کرده است نبود. در تمام این سه روز بارها و بارها و بارها در باره اش فکر کردم تا به نتیجه ای برسم. ترسناک نیست. نه جدا ترسناک نیست. شاید غم انگیز باشد. هنوز درگیرم. درگیر با چیزی که حالا چشم هایم جور دیگری می بیندش!

دیروز که کتاب دوم را هم تمام کردم زنگ زدم به مستر دی وی دی و ازش خواستم هر چه فیلم خون آشامی دارد برایم بیاورد! فکر می کنم لحنم طوری بود که بسیار تعجب کرد و حاضرم شرط ببندم آن سوی خط دهان اش باز مانده بود. شب یک عالمه فیلم خون آشامی جلویم بود از جمله"new moon" و "interview with the vampier". که اولی فیلم جلد دوم کتاب بود و تبلیغ اش را از شبکه های گوناگون دیده بودم و دومی با هنرپیشه های قدر اش نفس من را به تکرار در سینه حبس کرد.

با وجود این که نه به برنامه ها و نقشه هایم رسیدم و نه حتی در این سه روز از خانه بیرون رفتم اما این دو کتاب و چند فیلم، خوب حالم را جا آورد. تجربه ی جالبی بود. شاید هزار بار بیشتر از تمام برنامه های تکراری. راستی شما یک خون آشام خوش قیافه ندیده اید که از کنار شما رد شود؟ :)

پ ن:دارم بدو بدو به همه سر می زنم:)

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody