وهم سبز

 

از حمام که می آیم، خیسی موهایم که تبدیل به نم می شود می سپارمشان به دست مامان... این عادت دیرین نانوشته ی ماست... او موهایم را سشوار می کشد و من آرام زیر دست های مهربانش نفس می کشم... این دقایق برای هر دوتایمان لذت بخش است، حتی اگر هیچ گاه حرفی راجبش نزنیم... نشسته ام... دست های مامان روی موهایم می رقصند و گوشم پر از صدای همهمه گونه ی سشوار است، که می آیی... آرام و بی صدا... می نشینی روبه روی چشم هایم!... دلم برایت پر می کشد... این آمدن و رفتن هایت جانم را می گیرد... نمی دانم با این خیال شیرینت چه کنم... به چشم هایت نگاه میکنم و به لب هایی که خنده اش دنیایم بود... چشم هایم نمناک می شوند... به خودم که می آیم مامان روبه رویم نشسته است و خیره در چشمانم هزاران سوال بی جواب را پشت نگاهش زندانی می کند... نگاهم را از چشم هایش می دزدم... ناشیانه می گویم... داغی سشوارت سرم را سوزاند خانوم آرایشگر!... چانه ام را بادستش می گیرد...سر به زیر افتاده ام را بلند می کند... خیره در چشمان نم زده ام می گوید: " داغی کدام نگاه دل خانوم گلِ من را سوزانده؟!"... لال می شوم!

نوشته شده در ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody