وهم سبز

گفته بودم بازی های وبلاگی را دوست دارم. چند وقت پیش هم سر دعوت نشدن کلی قشقرق به پا کردم! این بار بهار بانوی گل بلاگستان زحمت دعوت کردنم را کشیده است. آخر دفعه ی پیش قول داده بود که دعوتی تمام بازی هایش باشم و خوب بهار بانوست و قولش دیگر. بدون هیچ حرف اضافه ای می روم سراغ بازی بانمکی که سوال هایش بدجوری قلقلکم می دهد!
قبلش، ممنون بهار بانو جونم:

1.بهترین فیلمی که تا حالا دیدم: Legends Of The Fall، Tenant، The Gift، The Postman Always Rings Twice و تمام فیلم های آل پاچینو و تیم برتون! و خیلی فیلم های دیگر که الان یادم نمی آید!

2.بهترین دوست: بنفشه!

3.بهترین درس دانشگاه: ریاضی عمومی دو! با استاد ابراهیمی عزیز... اولین جلسه کلاس و آشنایی ما با بیرون کردن من آغاز شد و از آن به بعد کلاس تبدیل شد به صحنه ی نبرد های خونین ما! آتش دنیا را در کلاسش می سوزاندم تا حالش را بگیرم و او هم تمام جلسه ها بدون حتی یک استثنا من را از کلاس بیرون کرد... بعد ها که با هم رفیق شدیم اعتراف کرد که آن کلاس بهترین و شادترین کلاس عمرش بوده است و من سرتق ترین شاگردی که به عمر دیده بود!

4.سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم: پنج سال پیش یک بشری به سرش زد که برای یک بار در عمرش کلاس زبان برود! از بد روزگار در همان ترم و روز و کلاسی که من داشتم افتاد و همان روز اول یک دل نه صد و بیست دل باز هم از بد روزگار عاشق ما شد!... اوایل ارتباط مان در حد همکلاسی بود اما بعد که دیدم دارد پایش دراز تر از گلیمش می شود همه چی را قطع کردم به چه تمیزی!... او هم شروع کرد به زنگ زدن به من با شماره های ناشناس! فکر می کنم در داشتن سیم کارت های ایرانسل رکورد دار باشد! هنوز که هنوز است بعد از گذشت پنج سال ماهی دو سه بار به من زنگ می زند و روی تمام کنه های دنیا را سفید کرده است! اگر این پشتکار را جای دیگری خرج می کرد تا حالا ادیسونی، گراهام بلی چیزی شده بود! کم کم اش تافل زبانش را گرفته بود!

5.وحشتناک ترین صحنه ای که در عمرم دیده ام: اسفند دو سال پیش داشتم از فیروزکوه بر می گشتم تهران. رفتنه دم آخرین تونل ترافیک سنگینی بود. چندین نفر با یک تانکر آب داشتند سنگ های تونل را می شستند. برایم جذاب بود. بوی عید می آمد. برگشتنه تمام راه تا تونل ها با خودم سفیدی سنگ ها را تصور می کردم و فرهاد بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی می خواند و به چشم هایم همه چیز زنده تر از قبل شده بود و این حس لعنتی زندگی بدجوری زیر پوستم می لغزید. تونل سوم بود. سنگ های سفید به من لبخند می زدند. پنجره را تا ته دادم پایین و هوای یخ کیف کوکم را کوک تر می کرد. تونل بعد هم سنگ های سفید به من لبخند می زدند اما این بار غرق خون بودند و تانکر آبی که کسی نبود تا شلنگ قطورش را به دست بگیرد... من جز اولین کسانی بودم که به صحنه تصادف رسیدم. می توانستم داغی خون روی سنگ ها را حس کنم. و بعد دیگر نگه داشتن بیرون تونل بود و زنگ زدن و دیدن صحنه هایی که... تلخ بود. تمام راه تا خانه بی صدا گریه کردم و دلم سوخت برای خانواده ای که پدرشان را دم عید از دست داده بودند. هنوز یادآوریش... بگذریم. نباید می گفتم. اما گفتم. حالا هم باید حرمت کلمه ها را نگاه دارم و حتی به back space  نگاه هم نکنم!

6.بهترین سفری که تا به حال رفته ام: عید سه سال پیش، یک روز قبل از سال تحویل برای فرار از عید دیدنی و مهمانی بازی ها دزدکی فرار کردیم رفتیم نوشهر! اولین باری بود که هیچ کس هیچ کس هیچ کس خبر نداشت ما کجا متواری شده ایم. یک عالمه از این همه نبوغ و آرتیست بازی های خودمان ذوق کرده بودیم! شب تازه خوابیده بودیم که در زدند! بله، درست حدس زدید! فک و فامیل محترم ما از ما هم زرنگ تر تشریف دارند و رد ما را زده بودند! تا فردا سال تحویل شده بودیم شش خانواده و تا سه چهار روز بعد آن قدر شلوغ پلوغ شده بودیم که هر بار شام و نهار خوردنمان سه ساعت طول می کشید! آن سفر معمولی شد شلوغ ترین و پر خاطره ترین مسافرت عمرم. خیلی شیرین گذشت!

7.خوشمزه ترین غذا: غذاهای مامان جان! تازه اگر حوصله داشته باشد هزار برابر معرکه تر می شود!

8.خوش اخلاق ترین آدمی که تا به حال دیده ام: بابا. مرد شماره یک همیشه لبخند بر لب من که در سختی ها هم می خندد!

9.بی مزه ترین غذایی که تا به حال خورده ام: مامان یکی از دوست هایم اولین باری که رفتم خانه شان، مرا خیلی خیلی تحویل گرفته بود و غذای چینی برایم پخته بود. خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند. یک قاشق و نیم بیشتر نخوردم‍! آن هم به خاطر رعایت ادب و این جور مزخرفات! مزه ی قورباغه ی له شده ی نیم پز را می داد! ایشششش...

10.باحال ترین فرد تو اقوام: یاسی خانوم خودمون!

11.شیرین ترین روز عمرم: هر چی فکر می کنم می بینم جدا از روزهای عادی، روزهای دیگری که در بایگانی ذهنم از همه پر رنگ ترند هر کدام جوری شیرین اند، حتی تلخ ترینشان! آخریش هم چهار روز پیش بود که یک کوچولوی دوست داشتنی را گذاشتند توی دست هایم! آن قدر ملوس بود که دلم می خواست یک جا بخورمش! بعد از بیست و دو سال دختر خاله دار شده ام!

12.ورزش مورد علاقه ام: شنا، بسکتبال، تیراندازی. آخری را یک فصل بیشتر نرفته ام. راه اش دور است تنبلی ام می آید!... راستی فوتبال دیدن را هم دوست دارم! گل کوچیک هم می زنم! فوتبال دستی هم ورزش است؟

13.تاثیر گذارترین فرد تو زندگیم: خودم! اول نمی خواستم جواب بدم چون فکر می کنم خیلی فکر های جور واجور راجبم می کنید! از جمله خودخواهی و خود محوری و ... اما دیدم حالا که همه سوال ها را رو بازی کرده ام حیف است این یکی را لایی بدهم! من بیشترین درس ها را از خودم گرفته ام و کلا آدم تاثیر گذاریم تا تاثیر پذیر... همین!

14.بهترین خواننده مورد علاقه ام: خواننده های قدیمی را بیشتر دوست می دارم. عاشقم من دلکش، بیژن مرتضوی، فرهاد، فریدون، ابی و... جدیدی ها هم همه را در هم گوش می دهم اما با آهنگ های زدبازی یک عالمه خاطره دارم!

15.بهترین بازیگر مرد مورد علاقه ام: مارلون براندو، آنتونی هاپکینز، تام هنکس، آل پاچینو، وااای جانی دپ، نیکلاس کیج، رابرت دنیرو، رومن پولانسکی مستاجر، بعضی از بازی های راسل کرو و مل گیبسون هم دوست دارم خوب! ایرانی ها هم پرویز پرستویی آژانس شیشه ای، محمد رضا فروتن شب یلدا و خسرو شکیبایی هامون! جناب مسعود رایگان هم دوست می داریم! حسین یاری شب دهم را هم یادم رفت!

16.بهترین بازیگر زن مورد علاقه ام: مگ رایان، کیت هولمز، ایرانی ها هم فاطمه معتمد آریا و گلاب آدینه مهمان مامان و کتایون ریاحی شب دهم!

17.مسخره ترین ورزش: کشتی کج و لاغیر!

18.گرانترین کادو که برای کسی خریده ام: اصلا برایم ارزش مادی هدیه مهم نیست. چه در دادنش چه در گرفتنش. بیشتر برایم خوشحال کردن و هیجان زده شدن طرف مهم است. هدیه دادن های بی مناسبت را هم بیشتر دوست دارم... این از مقدمه چینی. اما گرانترین هدیه ای که برای کسی گرفتم، برای تولدش بود. یادش به خیر. همه چیز گرفته بودم. از گل و عروسک و کارت پستال بگیر تا عطر و ساعت. یک ماشین پر از هدیه! چه قدر ذوق داشتم و چه قدر ذوق زده شد! گذشته ها گذشته سوال بعدی لطفا!

19.کادویی که دوست دارم دیگران برایم بخرند: گل لطفا! هر روز هم اگر برایم بگیرند با روی باز استقبال می کنم! کتاب هم دوست دارم. اوووم شمع هم دوست دارم.... بسه دیگه دارم پرو می شم!

20.تلخ ترین خاطره: خاطره های تلخ را اگر بازگو کنی که دیگر تلخ نیست. تلخی اش به نگفتنش است. به رازگونه بودنش. به ته نشین شدن اش. به سوزاندنش. به آب شدنت.

آخییییش. تمام شد. از ظاهرش راحت تر بود. باز هم یک تشکر ماچ پیچ به بهار بانو. دیگر کم کم داریم می رسیم به قسمت دعوت کردن! از آنجایی که دوست ندارم کسی ناراحت شود تمام کسانی که من را می خوانند به صورت کاملا جدی و رسمی و البته با زبان خوش!! دعوتند! یک تکانی به خودتان بدهید باز هم با زبان خوش بازی کنید که من با کسی شوخی ندارم! گفته باشم!:))

نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody