وهم سبز

معتقدم نباید از غم نوشت. همین طور که نباید غم ها را نشان داد. همین طور که همیشه هیچ کس نمی فهمد زیر ظاهر خندان من شاید کسی درد بکشد...

خوب چه بگویم؟ این که در اوج خوشبختی خودم را بدبخت احساس می کنم؟ این که دارم کم کم، کم می آورم؟ این که من هم در زندگی ام زخم هایی دارم که مثل خوره روحم را آهسته در انزوا می خورد؟! بس است دیگر...

چند دقیقه پیش تمام عکس ها و پوستر های دیوار کوچک اتاقم را کندم و پاره پاره کردم... پوستر هایی که روزی فکر می کردم به جانم وصل اند و هیچ وقت حتی فکر هم نمی کردم دست های خودم مرگشان باشد... همه را ریز ریز کردم به جز پوستر شاملو که دلم نیامد و علی حاتمی که استیل اش با آن عینک دودی نجاتش داد... همه را ریز ریز کردم حتی جک لندنی که یادگار روزهای دور دبیرستان بود و رومن پولانسکی که موقع پاره کردنش چشم هایم بسته شد و دست هایم لرزید... همه را ریز ریز کردم بدون این که ناراحت باشم... حتی مقواهای سیاه زیرشان را هم ریز ریز کردم... همه را ریز ریز کردم و در این میان دو تا از ناخن هایم نیز شکست... اولین باری بود که هیچ درد نداشت...

برایم خنده دار است که به جای غم باد گرفتن از این کار مسخره ام، الان حالم خوب است... به دیوار خالی اش که نگاه می کنم احساس سبکی می کنم و این خوب است... خیلی خوب است...

هستم. همه تان را می خوانم. اما با این وضع دلم نمی آید برایتان کامنت بگذارم...

چند بار در روز می روم سراغ صفحه مدیریت وبلاگم و ارسال یادداشت جدید را باز می کنم و زل می زنم به صفحه سفیدی که بد جور اشتهای انگشت هایم را تحریک می کند، اما نمی نویسم چون معتقدم نباید از غم نوشت. همین طور که نباید غم ها را نشان داد...

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody