وهم سبز

همه فکر می کنند، روز ها زندگی زیر پوستت جریان دارد.
همه فکر می کنند، روزها قلبت بیشتر می تپد.
همه این گونه می اندیشند.

اما من می دانم، لحظات طلایی زنده بودنت نیمه شب هاست.
نیمه شب هاست که نفس می کشی، که برای خودت زندگی می کنی.

انتظار دوباره دیدنت دارد دیوانه ام می کند.
نیمه شب است. روشنایی چراغ هایت از دور دلم را می لرزاند.
دلم تنگ است برایت. دلم قدر تمام این روزها و شب ها تنگ است.
راستش را بخواهی دلم قدر تمام دقایق دوری تنگ است و این دلتنگی که افتاده است به جانم قرارم را می گیرد.
نیمه شب است و من می دانم تو هم زنده تر از همیشه انتظار مرا می کشی.

سرم را می چسبانم به شیشه و زل می زنم به روشنایی دود آلود چراغ هایت. دلم طاقت نمی آورد. شیشه ماشین را پایین می کشم و اجازه می دهم ریه هایم با هوای دود‍ زده‌ی آشنایت جشن بگیرند.

این جا تهران است. شهری که بیشتر از هر کجای دیگر در دنیا دوستش دارم.

پ ن 1: اولین شبی که رسیدم آن قدر خسته بودم که فقط و فقط به خوابیدن و منظره ی آشنای  تخت و روتختی ام فکر می کردم و دلم قنج می زد برای یک قلپ خواب راحت... سرم که به بالشت رسید همان دل خر کیف شده ام دیوانه ام کرد... با وجود استند بای بودن هر دو چشمم صفحه ‍ مدیریت بلاگم را باز کردم و تمام کامنت هایی که پر از یاد آشنای دوست های بامرام این حوالی بود را خواندم... آن شب با گریه خوابیدم!

پ ن 2: سال نو همگی با اندکی تاخیر مبارک!

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody