وهم سبز

 

امروز اولین کلاس ترم جدید را رفتم! یا به قول مهسا - دوست جون جان- منت گذاشتم دانشگاه را سرافراز کردم! استاد گرامی بعد از نیم ساعت تاخیر بالاخره عشقشان می کشد و تشریفشان رامی آوردند. بگذریم از این که در این نیم ساعت من سی ‌بار بچه ها را به تعطیل کردن کلاس تشویق کردم و مهسا سی بار تمام من را نشاند سر جایم!

استاد گرامی از استاد بودن فقط پوشیدن کت و شلوار آن هم دو سایز بزرگ تر از خودش را یاد گرفته بودند. در بد دهنی ‌و به کار بردن جملات و کلمات کوچه بازاری‌ دست همه را از پشت بسته و کلا نمونه ی نادری در عالم استادی بودند.

از همان شروع کلاس به زمین و زمان گیر دادند. به یکی‌از دختر ها گفت:" پاشو گورتو از کلاس من گم کن بیرون!" و نظق ریز و درشت بچه ها را کشید. من هم که سرم برای نبرد های ‌تن به تن درد می‌کند از همان اول کلاس آماده بودم که پر استاد به پرم بگیرد و حالش را جا بیاورم!

به جزوه نوشتن بچه ها گیر می داد جزوه نمی نوشتم! سر کتاب نداشتن با یک سری جر و بحث می کرد کتابم را جمع کردم! خلاصه به هر دری می زدم تا توجه اش را جلب کنم اما فایده نداشت. کلاس آنقدر بزرگ بود و سوژه هایش آنقدر زیاد بودند که حالا حالا ها به من نمی رسید! بچه ها هم که ماست! در مقابل توهین هایش همین طور بر و بر نگاهش می کردند و استاد گرامی بیشتر دم در می آورد!

کلافه از این همه بی حرمتی با حالتی عصبی با اتود میز را سیاه می کردم و استاد گرامی برای هشتادمین بار یواش یواش مبحثی را توضیح می داد که بالاخره شد همان چیزی که می خواستم!

استاد خطاب به من: برا شما دارم جون می کنم ها! اگه رو میز عکس الاغ نکشین شاید یه چیزی بره تو مختون!
من در حالی که به ناگاه غافل گیر شده بودم و داشتم خودم را جمع و جور می کردم برای یک نبرد جانانه!: جانم؟ الاغ؟ اون و که شما بلدید بکشید استاد! من داشتم خط خطی می کردم!
استاد که کمی جا خورده و دارد نم نم گر می گیرد!: با من یکه به دو نکن ها کاری می کنم اسم خودت هم یادت بره!
من در حالی که جزوه ام را محکم می کوبانم و می بندم و سعی می کنم خونسرد باشم و نگذارم خون جلوی چشم هایم را بگیرد!: مثلا می خواین چی کار کنین استاد!؟!
استاد در حالی که از گر گرفتن به سوختن گراییده!: نشونت می دم! فکر کردی من کسی ام که بذارم تو برام رو داری کنی؟!
من کاملا ریلکس: به هر حال استاد من الاغ نمی کشیدم خط خطی می کردم این مبحثم از برم! شمام نمی تونین کاری کنین که من اسمم و یادم بره... احتمال برعکسش بیشتره!
استاد ته گرفته در حالی که چشماش دارد از حدقه به بیرون می ریزد: پاشو گم شو از کلاس من بیرون!
من هنوز هم ریلکس: استاد حرمت و حد خودتون و دست خودتون نگه دارید!
استاد منفجر شده: پاشو گم شو بیرون تا حد و حرمت و نشونت ندادم!
من در حالی که وسایلم را جمع می کنم و بلند بلند نطق می کنم: اگه الان دارم می رم بیرون به خاطر اینه که نشستن تو کلاس استادی که از استاد بودن فقط کت و شلوار پوشیدن و یاد گرفته برام کسر شانه نه این که جلوی شما کم آوردم یا برای حرفتون ارزش قایلم! حساب ما هم باشه برای بعد!

از کلاس بیرون آمدم آن هم در شرایطی که از شدت عصبانیت صدایی شبیه خرناس از گلوی مردک به ظاهر استاد در می آمد و اگر چند لحظه دیگر لفتش می دادم یکی می خواباند زیر گوشم! هنوز در را نبسته بودم که پشت بندم مهسا آمد و بعدش هم سه تا از پسر های کلاس و بعد هم دو تا از دختر ها و... سوت و کف و دست بود که به راه افتاد! از آن کلاس 60 نفره فقط یازده نفر شهامت داشتند و فقط یازده نفر رفتند دفتر مدیر گروه و جیغ جیغ راه انداختند! و فقط دو نفر حتی به اتاق معاون دانشگاه هم رفتند و آنقدر بر روی حرفشان ایستادگی کردند که قرار شد درمورد گفته های بچه ها تحقیق و رسیدگی شود!

نتیجه گیری اخلاقی: از مدیر گروه تا معاون دانشگاه معتقد بودند استاد فلان کمی اخلاق تند دارد اما مرد بسیار موقر و با شخصیتی است! از این به بعد آدم موقر و با شخصیت بودن یک فحش است!

نتیجه گیری غیر اخلاقی: اگر حساب استاد از طریق طی مراحل اداری صاف شد که هیچ اگر نه از طریق سمند سفید LX اش صافش می کنم!

نتیجه گیری مهسایی: شما -همون من- لازم نیست دانشگاه بیای! اصلا دانشگاه نیومده عزیزی! خدا این ترم را ختم به خیر کند! آمیــــــــــــــــــن!

پ ن 1: حتی‌ یه ذره هم ناراحت نیستم و معتقدم کار درست را کردم! حقش بود!

پ ن 2: امشب بازی صفر صفر بارسا اسپانیول روز جالبم را تکمیل کرد!

پ ن 3: گردگیری های خود با اساتیدتان را به ما بسپارید! صد در صد تضمینی! با گارانتی!

نوشته شده در ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody