وهم سبز

1. این روزها از در هر وبلاگی‌ که تو می‌روی یک پست دارد که این جمله‌ی‌ کذایی "همه چی‌ آرومه، من چه قدر خوشحالم!" را چه با ربط و چه بی‌ربط یک جایش جا داده است. من هم که کلا آدم به روزی‌ تشریف دارم و دلم نمی‌خواهد از این خیل آدم های‌ آرام جا بمانم گفتم بگذار تیترش کنم تا نشان دهم همچنان در صحنه می‌باشم!

2. در راستای‌ دانشگاه رفتن و اکتیو شدن و بچه درس خوان گشتن! باید به عرضتان برسانم، استاد محترمی که دو پست قبل ذکر خیرشان بود را چند روز پیش در دانشگاه زیارت کردم، آن هم در حالی‌ که پای راستش تا جایی وسط های رانش- آخر از زانویش به بالا پوشش داشت!!- در گچی سبز رنگ و دلربا به سر می برد! خوبش شد!

3. تازه یک روز است که به خودم مسلط شده ام و باخت بارسا مقابل اینتر را قبول کرده ام! بگذریم از این که مقدار زیادی کری ‌خواندن های فک و فامیل و دوست و آشنا را نوش جان کردم و دو تا شرطی هم که بستم باختم  و فعلا از دستشان متواری‌ می‌باشم!

4. دوباره در راستای دانشگاه رفتن و اکتیو شدن و بچه درس خوان گشتن! باید به عرضتان برسانم، سر یکی‌ از کلاس ها به استاد محترم گفتم:‌"یدونه باشه!" استاد محترم هم شدیدا خرذوقی‌ کردند و  آن قدر بهشان چسبید که به من و مهسا گفتند:‌"برو دست دوستت و بگیر آخر ترم بیا همه چی‌ حله!!"

5. هیچ وقت از سمت راست سبقت نگیرید، چون ممکن است در یک بزرگراه شلوغ وقتی دارید از سمت راست یک نیسانِ‌ آبیِ خسته سبقت می گیرید، همان لحظه یک گل سفید که خروجی را رد کرده است داشته باشد دنده عقب بگیرد و شما هم که خروجی را رد کردید با سرعت به سمت پشت مبارک گل مذکور می روید! چاره ای ‌نمی‌ماند غیر از دستی، معکوس و به مقدار زیادی لطف خدا و رد کردن مویی! بعدش هم یک شب بی‌خوابی که چه بلایی از سر مبارکتان رد شد!

6. با توجه به موارد بالا هنوز همه چی ‌آرومه، من چه قدر خوشحالم!

7. این ترم دانشگاه پر از عجایب شده است! آن هم از نوع استادیش! یکی دیگر از اساتید برجسته ی این ترم ام به مقدار زیادی چشم در آمده!!! تشریف دارند! و از بد روزگار سوژه‌ی لهو و لعب های ایشان سر کلاس نشستن و زل زدن به ساق و غوزک پای ‌اینجانب است! در راستای مبارزه ای‌ خاموش و بی سر و صدا با این مورد نادر بنده از پوشیدن کفش راحتی نایک بدون جوراب به پوشیدن کتونی‌ آل استار با جورابی ساق دار تغییر موضع داده و اگر همین طور پیش برود پیش بینی می‌کنم به پوشیدن بوت تا زانو هم برسم! –خدا همه را به راه راست منحرف فرماید- آمیـــــــــــــــــن!

8. بعد از دو سال، ساخت خانه قدیمی‌مان به پایان رسیده و قرار است تا آخر این ماه برگردیم سر خانه اول! و همین خانه اول شده است عذاب این روزهایم... دل دیدن یک ساختمان هفت طبقه را به جای ‌آن خانه ویلایی ‌دو طبقه با حیاط و حوض توپولو و بوته های یاس و رز و درخت های ‌به و انار و نارنج را ندارم! در این دو سال به غیر از همان شب کذایی ‌گود برداری دیگر سراغش نرفتم و می‌دانم این برگشت دیوانه ام می‌کند...

9. گاهی وقت ها که انقدر کارهای‌ جورواجور یک هو و با هم و بدون در نظر گرفتن طفلکی بودن طرف می‌ریزد سر آدم و تو در آخر له شدن به سر می‌بری، شنیدن صدای‌ یک دوست و گپ زدن با او همچین انرژی مثبتی می‌ریزد داخل رگ هایت که می‌زنی تمام کارهای جور واجور را له و لورده می‌کنی! مورد توجه همان یک دوست من شدیدا منتظر شیرینی‌ فوق لیسانس شما می‌باشم! روشنه؟

10. در آخر هم همچنان همه چی ‌آرومه، من چه قدر خوشحالم!

پ ن : با تشکر ویژه از "ابر چند ضلعی" بابت پست ویژه!

 

 

 

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody