وهم سبز

بارها در دریا از دست داده ام خود را.
با گوشی پر از گل های نوچیده ی شاداب،
با زبانی پر از عشق و انتظارِ مرگ.
خود را از دست داده ام در دریا
آن چنان که در قعر کودکی ام گم می شوم.
کسی نیست تا به بوسه ای
مردمان بی چهره را از خاطر بزداید.
کسی نیست تا با نوازش کودکی
فکِ صامتِ اسب ها را به خاطر نیاورد.
چرا که گل های سرخِ‌ پیشانی
چشم  اندازی از استخوان می جویند
و دستِ آدمیان را
چاره ای به جز پیروی از ریشه هایِ زیر خاکشان نیست.
آن چنان که من به عمقِ کودکی ام خود را،
از دست می دهم در دریا
و می روم -بی هراسِ آب‌‌-
تا مرگِ منوری مرا بسوزاند.

                                                               فدریکو گارسیا لورکا

پ ن ١: می دونم بعد از پست قبلیم با اون همه انرژی مثبت این یکی با این همه ناله شاهکاره!!! این نشون می ده که اینجا هم چنان وهم سبزه و منم هنوز همون الهام جیز جیز نشانم با یه دنیا حس!

پ ن ٢:اینم بگم که گاهی وقت ها این جور ناراحتی ها هم توش خوشبختی داره... پس من هم چنان خوشبختم...

پ ن ٣: زمان می خوام برای کنار اومدن با خودم.

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody