وهم سبز

موهایش سپید بود رنگ برف،

قلبش بزرگ بود قدر یک دریا،

قامتش خمیده بود اما سایه اش استوار،

کلامش شیرین بود و لبخند مهمان همیشگی لب های نقلی اش،

در یک کلام،

مادر بود.

مادری از جنس تمام مادر های این دیار.

مادری از سه نسل پیش.

مادری که هنوز هم گوشه های چارقد سفید و تورتوری اش برای نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها شکلات داشت.

مادری که تا لحظه آخر همه را می شناخت اما بازی همیشگی تو کی هستی اش، را ادامه می داد برای جلب محبت، برای همکلام شدن با تکه هایی از گوشت و پوست و خونش...

مادری که اذان صبح پر کشید و زیر درخت شاتوت حیاط آرام گرفت تا تمام بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و نبیره هایش برسند.

مادری که فرشته ها برای رفتنش جشن گرفتند.

مادری که

در یک کلام،

مادر بود.

پ ن: ...

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody