وهم سبز

 

تا حالا شده یک روز تمام قلبت برای یکی تیر بکشه؟

داری برا خودت زندگی می کنی... راست راست راه می ری و سرت گرم به دلمشغولی هایی که تمامی نداره... که یهو یکی از تیکه های قلبت صبح خروس خوون با لباس مدرسه میاد و دست می کنه تو جا کتابیت، تمام کتاب های شعرت و بر می داره و همون جا وسط اتاق روی سرامیک های یخ می شینه و سرش و می کنه تو کتاب هایی که یه روزایی دنیات بود...

 خوب به روی خودت نمی آری و فقط با نگاه بی شرمی زل زل نگاهش می کنی و نفس های عصبی بلند می کشی شاید زودتر پاشه بره دنبال زندگی اش اما ول کن نیست... او هم به روی مبارک خودش نمی آره...

 نشستی روی تخت و پنجره و باز کردی و مثلا داری موهات و شونه می کنی اما یواشکی دونه های بارون و می شمری و با بوی نم و خاک مست می شی که وایمیسته جلوت و زل می زنه تو چشمات و می گه "یه شعر می خوام توش حسرت باشه... حسرت رفتن کسی که دوستش داشتی"... لبات و رو هم فشار می ده که در نیاد کلمه هایی که اگه ردیف شن دیگه بند نمی آن!

تسلیم می شی. دولا می شی از لای کتاب ها یکی و شانسی می کشی بیرون... هنوز هم داری زل زل نگاش می کنی تا حرف هایی و که پشت لبات قفل کردی با چشمات بهش بفهمونی... همون جوری دیوان حافظ و باز می کنی و سرت و خم می کنی که ببینی چی اومد که آآآآخ... از یه جایی ته مه های وجودت همچین این آخ بالا میاد و بالا میاد و بالا میاد که قفل لبات می شکنه و فضای اتاق پر می کنه...

 چاره ای نداری... واسه آروم کردن اون دو تا چشم نگرانم که شده به روی خودت نمی آری و می خونی...

کلمه به کلمه...

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت / به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند / تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است / برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت / که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است / درد دارد، چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان / دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

 

دیوان و می کوبونی تو سینه اش و می گی همین راسته کارته... چشماش تو چشات دنبال دلیل می گرده اما تو رو نمی دی... همچین نگاه اش می کنی که یعنی باید بری... همچین نگاه ات می کنه که یعنی می دونم!

وقتی تق بسته شدن در بهت حالی می کنی که تنهایی به این فکر می کنی که چرا همیشه همه ی غزل های عمرت ختم می شه به این غزل لعنتی... اما جوابی نداری...

تمام روز قلبت تیر می کشه و قفسه سینه ات برای هر دم و بازدم دنیا رو جلوی چشم هات تیره و تار می کنه اما به روی خودت نمی آری...

تمام روز در بین زدن و نزدن های نامنظم قلبت، وایسادنش و احساس می کنی و گاه و بی گاه مجبور می شی با دست چپت چنگ بزنی به قلبت و بهش یادآوری کنی پمپاژ کردن خونی که تو رگ هاته چه جوریه...

تمام روز در سلامت کامل جسمانی هزار بار می میری و زنده می شی اما دم نمی زنی...

تمام روز...

شب که سرت به بالشت می رسه... به این فکر می کنی که چند سال دیگه باید بهش فکر نکنی... به این سرشدگی فکر می کنی و خنده ات می گیره و پشت بندش نفس ات می گیره از دردی که برای هزارمین بار می پیچه توی ققسه سینه ات... با دست چپت قلبت و چنگ می زنی و با دست دیگه ات پتو و تا گردن می کشی بالا شاید گرما التیام ببخشه این درد مزمن بی پدر رو...

همین طور دراز کشیدی، با دستی که قلبت و محکم گرفته و چشم هایی که درون تاریکی دنبال نشونه ای توی عالم خیال به سقف زل زدن که گوشیت سر جای همیشگی اش زیر بالشتت می لرزه... همیشه اینجور وقت ها می ذاری انقدر بلرزه که تمام چهار ستون بدنش لقوه بگیره... اما این بار زودتر از این که بخوای به خودت بیای دست چپت می خزه زیر بالشت و نور گوشی می پاچه روی صورتت...

.

.

.

اسم تو با هر بار لرزیدن و خاموش و روشن شدن صفحه گوشی جلوی چشم هام جون می گیره و من در سلامت کامل جسمانی نه راهی برای نفس کشیدن دارم نه قلبی برای زدن...

 

پ ن ۱:آدما هیچ وقت اولین عشقشون و فراموش نمی کنن... و اگه تو هم اولین عشق اون باشی...

پ ن ۲:گفتنش سخته. مثل این می مونه که بخوای تمام غرورت و از بند بند وجودت جمع کنی و بریزی تو یه تنگ شیشه ای و بعد بکوبونی اش به دیوار و تق همه چی تموم شه... دیگه نه غروری باشه نه تنگ شیشه ای احساسی... اما من تمام غرورام و جمع می کنم و می ریزم توی تنگ شیشه ای احساسم و تق... بعدش بهت می گم... کاش بودی!

پ ن ٣: سلام:)

 

نوشته شده در ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody