وهم سبز

در باصدای گرمپی به دیوار برخورد می کند و پشت بندش صدای فریاد های دکتر می پیچد توی اتاق تزریقات... به ثانیه نکشیده جیغ تمام خانوم ها می شود پیش زمینه ی داد و بیدادهای دکتر... من به یک جرثقیل نیاز دارم برای کنده شدن از این تخت... وقتی  لاک پشت وار از تخت پایین می آیم، صدای نبوده ی یاسی در ناخودآگاهم جان می گیرد "همچین قیافه می گیره یکی ندونه فکر می کنه زخم شمشیر خورده نه یه پنی سیلین ناقابل!" پوزخند می زنم و زیر لب به یاسی ناخودآگاهم می گویم " کوفت!" دکتر پشت در دارد برای پرستار ها خط و نشان می کشد و پرستار ها اینور بید بید می لرزند و تلافی اش را نثار بیمار ها می کنند، که پای راستم می رسد به زمین و آآآآآخ... رسما فلج می شویم از درد! لنگ لنگان با دستی که روی زخم شمشیرم!!! ثابت مانده طول اتاق را طی می کنم... می رسم به بهیاری که بی پایم کرد! زورم می آید اگر زحمتش را بی مزد نگذارم! خیره در چشمانش می گویم " دستت بشکنه خیلی بد زدی!" بعد هم خیلی ریلکس می خواهم همان طور لاک پشت وار فرار کنم که راهم را می بندد و خودش را آماده می کند که جای دکتر حالم را جا بیاورد که خانوم مسن تخت کناری به دادم می رسد"راست می گه بچه... من یه ربعه می خوام از جام پاشم نمی شه... پام گرفته... شما دعوا می کنید ما باید چلاق شیم...." دوباره قیل و قال خانوم ها بالا می گیرد... از فرصت استفاده می کنم و لاک پشت وار از اتاق تزریقات می زنم بیرون... اتاق انتظار درمانگاه پر است از آدم هایی که انتظار می کشند... هنوز دارم جای لعنتی آمپول را ماساژ می دهم که چشمم می افتد به چهار پنچ پسری که دور دو تا از دوستانشان حلقه زده اند و با پوزخند من را نگاه می کنند... گره کور ابروهایم کور تر می شود و لب هایم آنقدر به هم فشار می آورند که رنگ به رخسارشان نمی ماند... دهانم را باز می کنم تا آنها را هم بی نصیب نگذارم که دستی روی شانه هایم می نشیند... بر می گردم... تمام صورت بابا به من می خندند... به زور چند سرفه ی ساختگی مابقی خنده اش را می خورد... می گویم:"شما..." ... " رفتم خونه مامانت گفت تنهایی رفتی درمونگاه آمپول بزنی... منم بدو اومدم... با خودم گفتم تا حالا حتمی دعوا رو راه انداختی... حداقل برم ملت و از دستت نجات بدم!..." دیگر تلاشی برای مخفی کردن لبخندش نمی کند و  قاه قاه می خندد...از لای لب هایم با غیض می گویم: "بابا..."... " جان بابا...والله من که یاد ندارم تو یه بار بدون بلوا آمپول زده باشی... ببینم این کاره تو؟" بعد هم با چشم و ابرو به اتاق تزریقات بانوان و معرکه گیری دکتر اشاره می کند... زیر لب چیزهایی را که شنیده ام از بی کفایتی پرستارها و شاکی شدن دکتر برای بابا می بافم و او دستش را می اندازد زیر دستم و بعد از تحویل دادن اخمی به پسرها مرا با خود به بیرون می برد و هی ریز ریز می خندد و هی کفر من بالا تر می آید...

هی کفر من بالا تر می آید و شیش و هشت ابروهایم غلیظ تر می شود... خودم را آماده می کنم که بعد از توپیدن به بابای بیچاره ام عذاب وجدانش را بکشم اما نمی شود... جاری نمی شود آن همه خشم سیال... می ماند کنار مهربانی بابا و ذوب می شود و حل می شود و دل من ریش ریش می شود و آخ جای لعنتی آمپول تیر می کشد و من زیر لب دشنام می دهم و بابا می خندد... می خندد و بیشتر از تمام مسکن ها  درد های من آب می شوند و راه گلویم باز می شود و سرفه های خشکم خاموش...

تا خانه می خندیم به یادآوری تمام مراسم های آمپول زنی من در دو ده ی گذشته در مشایعت جناب بابا!... می خندیم و تب من در قهقه ی خنده هایم گم می شود...

به خانه که می رسیم تازه مراسم دست اندازی های یاسی و حوله داغ کردن های مامان می شود گذران آخر شبمان....

خانه که در خواب می رود دست خشک شده ی من جای زخم شمشیرم را رها می کند... این بار بدور از هر لوس بازی واقعا فلج شده ام از درد، اما به باور هیچ کدام از اهل خانه نمی رود... ریز می خندم و در جایم قلت می زنم... قلت می زنم و قلت می زنم  و قلت می زنم... اتاق دم کرده است و دست من با دست پنجره چند ثانیه بیشتر فاصله ندارد... دلم هوای تازه می خواهد... اولین دانه های باد که به اتاق می رسند تمام تنم می لرزد... می خزم زیر پتو و با کمترین صدای ممکن بینی ام را بالا می کشم... لای پنجره را قدر هفت هشت دانه باد باز می گذارم و دراز می کشم روی تخت... همین پنجره ی لب تخت و دیوانگی گذاشتن کف پای ام بیرون پنجره ی بارانی بیچاره ام کرد... یادش و چشیدن مزه ی یک پای خیس باران وقتی دراز کشیدی روی تخت و پای دیگرت زیر پتوی گرم و نرم در خواب است به تمام پنی سیلین های دنیا می ارزد... لرز لعنتی که با همین هفت هشت دانه باد به جانم می افتد کیف کوکم را ناکوک می کند... می خواهم پنجره را ببندم که در اتاق باز می شود... عهد شکسته ام... آن هم قدر هفت هشت دانه و برای هفت هشت دقیقه... به این گرفتگی مچ عادت کرده ام... یه این تلپاتی سیال در خانه مان... صورت گرفته مامان در تاریکی به من می خندد... می خندد و لرز من می ریزد... انگار وقت داروی بعدی ام شده بود...

نوشته شده در ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody