وهم سبز

همیشه وقتی از یک چیز فرار می کنم با بدترین شکل ممکن با آن روبرو می شوم... بدتر از آنی که با تصورش پا به فرار گذاشته بودم...

فرار می کنم... از چیزی به نام دل بستن فرار می کنم... از خودش... تک تک واژه هایش... بویش و حتی مزه اش که به طعم بی همتای رب انار می ماند و ته دلم را خالی می کند... فرار می کنم و خودم را گم می کنم در کوچه پس کوچه هایی که قرار است فراموشی بیاورد...

فرار کردن کار آدم های بزدل است... آدم های ترسویی که به پاهایشان ایمان ندارند... که می ترسند کم بیاورند زیر باری بیشتر از جسمشان... پس فرار می کنند و دلشان به تیزپایی شان خوش است و نمی دانند پاهایشان دیگر قبولشان ندارند و شاید ثانیه ای دیگر کله شان کنند...

بله، مثل یک آدم بزدل که به پاهایم ایمان ندارم فرار می کنم... سالهاست... و این فرار جزیی از تار و پودم شده است و من بی صبرانه روزی را انتظار می کشم که پاهایم مرا به خاک بکشند...

 

*****

 

با خودم می گویم "الی فقط نوک برای اتود می خوای همین و بس"... چند بار با خودم تکرار می کنم تا سنگینی هجاهایش در وجودم ته نشین شوند... نفس عمیقی می کشم و می خزم توی کتاب فروشی... پشت می کنم به قفسه های کتابی که مرا به نام می خوانند... دلم می لرزد... اخم می کنم... ذهنم برای جدال با کتاب ها خسته است... چند وقتی می شود به استراحت فرستادمش... کرخت شده است... یاد شب هایی که قبل از خواب تا کتابی را ورق نمی زدم آرام نمی گرفتم از جایی در اعماق ذهنم سوسو می زند... چشم هایم را محکم می بندم و می گذارم دردش قلبم را برای ثانیه ای از تپش بندازد... نمی دانم تا کی به این لج و لجبازی با خودم تن خواهم داد و بیشتر از آن نمی دانم تا کی توان این درد کشیدن ها را دارم... تجویزی که برای خودم کرده ام... برای فرار و یا شاید مقابله با دردی که در قبال این ها هیچ است... چشمانم را باز می کنم... مرد فروشنده که تا ثانیه ای پیش با نگاهی خیره مرا می پایید هل می شود... سرفه ای ساختگی تحویل می دهد و سعی می کند به زور بخندد... خودم را گم نمی کنم اما برای فرار از سنگینی فضای موجود شروع می کنم به سفارش دادن چیزهایی که در لحظه به مغزم می رسند... نوک لابه لای خرده فرمایش هایم گم می شود و فراموش می شود و من انگار مسخ شده ام... وقتی ماشین حساب زحمت جمع کردن چهار تا عدد ساده را می کشد، کسی مرا بر می گرداند... دستی نامرئی که زورش به پاهایم که انگار آنجا به موزاییک ها میخ شده اند می چربد... میلی شدید و دردناک... دوباره چشم هایم را می بندم و خودم را به بی خیالی می زنم... فقط کافی است ادای نگاه انداختن به قفسه های کتاب را برای چند لحظه در بیاورم و بعد دوباره برگردم تا فروشنده بیشتر از این به سلامت عقلم شک نکند... این پا و آن پا می کنم و نفس کشیدن برایم تبدیل می شود به یک امر غریزی بدون هیچ لذتی از فرو دادن دمی که شاید آخرین باشد... لب هایم از فشاری عصبی به هم قفل شده اند... دلم گواه بد می دهد اما با موذی گری تمام خوشحال است و خوشحالی اش را پشت چشم هایم مخفی می کند... نگاهم بین کتاب ها تاب می خورد و انگشت هایم در جیب پالتویم برای لحظه ی موعود ثانیه شماری می کنند و با بی شرمی سر از پای نمی شناسند... نگاهم قفل می شود... لب هایم ناخود آگاه می خندند و دست هایم آن را از قفسه قاپ می زنند و من دوباره با لذت نفس می کشم و با سری افکنده مغلوب شدنم را درون خودم فریاد می زنم...

" لیدی ال " روی خرید هایم جا می گیرد و من می دانم این انتخاب الکی نبوده است...

پاهایم مرا به مسلخ آورده اند.

 

****

"لیدی ال" بر روی میز کنار تختم آرام گرفته است... باید بخوانمش... همین امشب... تا سحر... می دانم که دیوانه ام خواهد کرد... می دانم که دیوانه ترم خواهد کرد و خوشحالم... حتی اگر درد داشته باشد و پاهایم را از فرار بندازد، می ارزد... امشب بعد از شب ها دلم قرار گرفته است...

 

****

شاید چند روز دیگر آن لحظه ی پایان گریز پایی ام فرا برسد... کسی چه می داند...

نوشته شده در ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody