وهم سبز

 

امروز روز خیلی خیلی شلوغ و پلوغی بود.... از آن روز ها که اشک آدم را در می آورد تا تمام شود...

ساعت نزدیک های یازده بود که بابا زنگ زد و بعد از کلی آسمان و ریسمان چیدن به من حالی کرد که مبلغ بالایی چک دارد و مبلغ پایینی موجودی! نتیجه ی گذراندن سه ساعت پر از استرس و گرفتن عضلات نواحی مختلف بدن پاس شدن چک مذکور و دریافت یک ایول از بابا بود! از شما چه پنهان خودم هم کلی خر کیف شدم! خیلی وقت بود که از این کار ها نکرده بودم و این قضیه باعث شد که متوجه شوم هنوز روی فرمم و باز هم هنوز پیش خیلی ها اعتبار دارم!

خوب الان حق دارید که پیش خودتان بگویید اولش که چندان بد نبود چرا اشکت در آمده! می گویم کمی تحمل کنید!

آن قدر کار روی دستم ریخته بود که با یکی از بچه ها تا 10 ماندیم شرکت... چون دیر وقت بود و جانی برایمان نماده بود لارج بازی در آوردیم و گفتیم با آژانس برگردیم خانه... چشمتان شب بی ما شینی نبیند... وقتی سومین آژانس هم اعلام کرد ماشین ندارد، بار و بندیلمان را جمع کردیم و بعد از گفتن این سوسول بازی ها به ما نیامده دلمان را به تاکسی ها خوش کردیم!

مسیر خانه ی ما تا شرکت کمی کج است! و من هر صبح و مسلما هر شب مجبورم درست سر کجکی ماشین عوض کنم! امشب هم همین کار را کردم! یک عدد ماشین شخصی مسافر کش سر خط ایستاده بود و دو تامسافر هم داخلش نشسته بودند! اگر جو گیر شده اید و منتظر این هستید که در آخر من را دزدیده باشند باید به عرضتان برسانم کور خوانده اید! عمرا کسی من را بدزدد! قضیه از این هم حاد تر است... در عقب ماشین را باز کردم و می خواستم در کنار خانومی که پشت نشسته بود بنشینم که خانوم پیاده شد و من را با کمی مهربانی به داخل مشایعت کرد و خودش در کنارم نشست... هنوز بوی تند عطر و آرایش غلیظش را هضم نکرده بود که پسر جوانی در کنارش نشست و ماشین حرکت کرد... و تازه دوزاری کج بنده افتاد که خانوم قصد و مرضی دارد.... چه بگویم که زبان از گفتنش عاجز است.. خانوم- دختر- زن- (هر چند این کلمات به خودی خود دارای ارزش و احترامند و بیانشان برای چنین آدمی نادیده گرفتن ارزش هاست!) یا شاید به قول صادق هدایت لکاته به زور بیست و چهار پنج سالش می شد اما در کارش حرفه ای بود... اول گوشی موبایلش را در آورد و شروع کرد به دیدن عکس های خودش با حالت های مختلف و با لباس هایی که.... تنها من نبودم که محو عکس هایش شده بودم! هر چند که نیتش همین بود! و این بود آغاز صحنه هایی که تا به حال این گونه به عمرم هم ندیده بودم... آن هم در یک تاکسی! از تعجب زیاد و غیر قابل هضم بودم چیزهایی که می دیدم، چهار چشمی زل زده بودم بهشان و در تمام مدت پشتم تیر می کشید و سرم با انفجار فاصله ی چندانی نداشت!.... آخ که نمی دانید نوشتن این جمله ها چقدر برایم درد داشت... چقدر غیر قابل بیان بود... چقدر.... دو چهار راه بعد از پیاده شدن پسر جوان به همراه خانوم! من گیج و منگ با یک دنیا علامت سوال و دقیقا مثل یک آدم خنگ ِ کودن ِ خرفت که نمی خواهد بدی ها را ببیند اما به زور به خوردش داده اند و حالا اوردوز کرده است پیاده شدم... ناراحت بودم... شدید... آن قدر که نزدیک بود با تمام غدی ام در خیابان گریه کنم... ترحم خونم بالا زده بود... و این عجیب بود... انتظار داشتم حالم به هم بخورد.. چهار تا حرف بد دنبالش بگویم، لجن بودنش را دستمایه قرار دهم و آرام بگیرم اما وجدانم به جای دیدن ظاهر باطن را دیده بود... دلش نمی آمد او را مقصر بداند... رفته بود سراغ مسائلی که باعث شده بود یک دختر به اینجا بکشد... جست و جویشان می کرد... و این هر لحظه بدترم می کرد...

با همان حال شروع کردم به پیاده رفتن باقی مسیر... درست سر کوچه بالایمان توجه ام جلب شد به پسر های محل که مثل همیشه کل سیستم انداخته بودند و فارغ از تمام درد های دنیا پولشان را بالای چهار تا باند و ساب و ... می دادند... چشم هایم از آن سوی خیابان به انتهای کوچه جلب شد... جایی که صدای موتور می آمد... یک لحظه... کسی کیفم را چنگ زد و من خیره... کله شق... احمق... دو دستی کیفم را کشیدم و این باعث شد که ترک موتور سوار هم کشیده شود و هر دو به همرا ه موتور به زمین بخورند... من هم از عکس العمل نیرویی که بهم وارد شده بود سکندری خوردم و پخش زمین شدم... بابا همیشه می گفت اگر کسی می خواست کیفت را بزند دیوانگی نکن... چاقو دارند... رحم ندارند... دیر این حرف ها یادم آمد... برقِ تیغه یِ تیز ِ چاقو در دست های ترک موتور سوار که بلند شده بود و با آرامش تمام به سویم می آمد تا صد سال دیگر هم از یادم نمی رود... حال گوسفندی را داشتم که می خواهند بدون آب سرش را ببرند... همه اش به خاطر تمامی مدارکم بودم... اعتراف می کنم که برای اولین بار خودم را برای انجام کاری که شده بود سرزنش می کردم... چاقویش بزرگ بود... خیلی بزرگ... و رگ گردن من از مو باریک تر....به خودم که آمدم نشسته بودم کف آسفالت خیابان... یک بطری آب معدنی دستم بود... هفت هشت تا پسر دورم کرده بودند و من گیج... منگ... اگر این افراد بی درد که تا چند ثانیه پیش می خواستم سرشان را بکنم اما حالا تک به تک روی گلشان را هم می بوسم نبودند، گوسفندِ قربانی شده بودم!... هنوز هم باورم نمی شود... در یک شب این همه اتفاق برایم بیفتد... موتور سوار ها فرار کرده بودند و این من را می ترساند!... بالاخره با اسکورت هفت هشت نفره مجهز به سلاحِ سردِ قفل فرمان کوچه ی آخر را هم طی کردم و به خانه رسیدم!...

و الان له ام... آنقدر فکر و خیال کرده ام و ماجراها را از زوایای مختلف کارشناسی کرده ام که حد ندارد! یک عالمه هم حرص خورده ام... نتایج کارشناسی اش را در پست بعد می نویسم... هم طولانی شد هم دیگر جانش را ندارم...

در آخر هم چنان زنده ام و در خدمت!

پ ن 1: اگر می بینید ایم گونه و تا حدودی طنز نوشتم برای این بود که مثل من سیم هایتان از ولتاژ بالا نسوزد!

پ ن 2: نتیجه اخلاقی: اگر سه تا آژانس ماشین نداشت به آژانس چهارم زنگ بزنید! (این روند همین گونه ادامه دارد)

پ ن 3: درسته حالم بد است اما حواسم هم چنان می باشد!... فردا ساعت یازده حال منچستری های عزیز را داخل قوطی می کنیم!!!

نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody