وهم سبز

 

1.ای کسانی که با کامنت های خود جویای احوال من شدید، ابراز نگرانی کردید و سلامت من برایتان مهم بود... بدانید و آگاه باشید که حالم خوب است! در سلامت کامل جسمانی به سر می برم! فقط کمی از عقلم زایل شده است که چیز چندان مهمی نیست! عقل مردم به چشمشان است و ظاهرم را می بینند... گور بابای مغز و ذهن و روح و متعلقات بی ارزشش! قبل از این که با قدرت باورنکردنی خودم آسمان را به ریسمان بدوزم و یادم برود یک تشکر هم می نمایم ازتان!! که رسم رفاقت را به جا آوردید و با کامنت هایتان مرهمی شدید بر کوفتگی ها و کوبیدگی هایم!

2.تب تند انتخابات زده است بالا! بچه های کوچولو موچولو هم که در این روزها زبان باز می کنند، به جای گفتن بابا، مامان، ددر یا از این دست کلمات بی کلاس نام نامزد مورد نظرشان را به زبان می آورند! و حتی در مواردی از لزوم در صحنه بودن مردم و انتخاباتی آزاد سخنرانی می کنند! نامزدها هم که ترکانده اند!... یکی گلریزان می گیرد هفده میلیارد تومان!!! پول جمع می کند! در روزنامه اش لیست بلند بالایی از دوست دارانش را چاپ می کند، که آدم وقتی می خواند چشم هایش چهار تا می شود و دلش می رود و با خودش می گوید کاش یکی از این ها نامزد می شد! تازه بگذریم از عکس هایش که خود را به این و آن می چسباند و فیگور هایش من را کشته است! جاهای بزرگ و باکلاس را ستاد کرده است و پول خرج می کند ها پول!!... دیگری که اصلا از مرحله پرت است! نامزد شده است، تا به قول بعضی ها رای بشکند! و نگذارد بعضی های دیگر رایشان زیاد بالا برود! چند استان را برایش مشخص کرده اند که همان جا فعالیت کند و رایشان را بدست آورد! بعد از انتخابات هم یک پستی، مقامی، وزارتی چیزی برایش بماسد!.... آن یکی که چهار سال گلباران کرده است مملکت را و می خواهد چهار سال دیگر هم به همین روال بگذراند! پشتش به خیلی ها قرص است و  بر مبنای این که هر رئیس جمهوری در ایران هشت سال تمام را در خدمت ملت بوده است نه تنها تبلیغات نمی کند بلکه به ریش دیگران هم می خندد! انگار ستاد هم دارد اما بخار ندارد! دوستدارانش این روزها سرشان گرم است و کسانی را که رنگ های مشکوک می پوشند می فشارند بیا و ببین!... و آخری! چه بگویم! از چند جا ساپورت می شود و این ساپورت شدن ها دست هایش را بسته است! این را هر بچه مدرسه ای هم می فهمد پس خواهشا جبهه نگیرید! همه حمایتش می کنند تا آن یکی مانده به آخری، نشود! همان کاری که چهار سال پیش برای یکی از همین حامی ها کردیم و هیچ اتفاقی نیافتاد! دوم خرداد همایش می گیرد و همایشش خوب می گیرد! تمام شهر را با پوستر هایش فرش می کند! تنوع پوستر ها و شعار های تبلیفاتیش هم که حد ندارد! این روزها روزنامه هم زده است! فقط بلد نیست موج راه بیاندازد!.... تازه بگذریم از این رنگ ها که برای خودشان ماجرایی شده اند! چیزی تو مایه های سبز و سرخ و سفیدم تو رو به هیچ رنگی نمی دم! حالا این بنفش را کجایش بگذاریم من که نمی دانم! عرض کردم خدمتتان که طرف از مرحله پرت است! گواهش همین رنگ انتخاب کردنش!

3.و این منم دختری تنها در میان این همه نامزد!! آن وقت می گویم عقلم به فنا رفته است باور نمی کنید! آدم می ماند... هر چند که دلم را به همان آخری خوش کرده بودم! کلی دعا می کردم که بیاید! امد اما ضعیف! بدون اقتدار! وقتی سخنانش در تلویزیون به پایان رسید باورم نمی شد که اولین سخنرانی اش بعد از بیست سال در این حد باشد! هول شده بود! حق می دهم! کمی گیجم! غرق شده ام در شعار های انتخاباتی که هیچ کدام حقیقت ندارند و باد هوایی بیش نیستند! دلم امنیت می خواهد! چیز زیادی است؟ امنیت می خواهم تا دیگر صدای موتور ها نترساندم... امنیت می خواهم تا اگر دیر وقت خواستم به خانه برگردم هول نکنم، استرس نگیرم و به این و آن بد و بیراه نگویم... امنیت می خواهم تا هزار بار نمیرم و زنده شوم برای یک قدم زدن در ساعات بی عبور شب... این ها را به که بگویم؟ به که بگویم دلم یک رئیس جمهور با کلاس و خوشتیپ می خواهد اما آنقدر کودن نیستم که فقط ظاهر را ببینم... به که بگویم دلم کسی را می خواهد که گند نزند به چهره ی ایران و حداقل کمی در سیاست های خارجی خوب عمل کند... به که بگویم دلم کسی را می خواهد که این اقتصاد فلج شده را سامان دهد نه این که به خیال ارزان شدن مسکن، دست همه را بگذارد در پوست گردو و..... به که بگویم؟!!

4.می ترسم. اما باز هم رایم را می دهم. رایم را می دهم هر چند که همین چند روز پیش با کسی که گردنش خیلی کلفت بود جلسه ای دوستانه داشتیم و او حرف هایی می زد که پشت من می لرزید! که نشان می داد چهار سال دیگر هم گلباران خواهیم داشت!

5.در آخر باید به عرضتان برسانم که چهارشنبه شب بارسای من یک عدد تو دهنی محکم به منچستر یاسی زد و جام را از آن خود کرد! جایتان خالی دیدن بازی خیلی خیلی چسبید... چند وقتی می شد که همگی با هم فوتبال ندیده بودیم... همان شب یاسی به مدت هفت شبانه روز عزای عمومی اعلام کرد و یک شکم اشک ریخت و همچین به من نگاه کرد که اگر یک ثانیه دیگر در پذیرایی مانده بودم دندان هایم در دهانم نبود! دو روزم هست جواب سلامم را نمی دهد و با من سرسنگین شده است! انگار باخت تیمش دست من بوده! دیشبم با کلی گریه و زاری پوستر های کریستین رونالدویی که در راهرو حد فاصل!!! اتاق خودش و خودم چسبانده بود را بر اساس شرطی که قبل از بازی بسته بودیم کند! و دلِ من برای اولین بار در این روزهای گرم بی پدر خنک شد!

نوشته شده در ۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody