وهم سبز

یک داستان برای گفته شدن چه چیز هایی می خواهد؟! آها اول یک عدد یکی بود یکی نبود تپل برای شروع داستانی که می خواست حماسی باشد اما تبدیل شد به یک تراژدی دردناک! گام بدی؟ بستر! همان محل وقوع وقایع بی حد و اندازه داستانی در این سطح و با این همه شخصیت! خوب بستر چنین داستانی باید خیلی خیلی خیلی کار درست باشد! یک بستر شلوغ! مثل یک شهر بی در و پیکر! شهری که یک زمان از سر تا ته اش سه ربع زمان لازم داشت و حال صد ها سه ربع خرج ترافیک بی پدرش می شود!... و در آخر شخصیت یا شخصیت ها! بگذار ببینم چی داریم! یا چی داشتیم!! یک عالمه سیاه لشگر با چند نفر شخصیت متمایز! ببینم نویسنده منم؟!!! آره؟ درست فهمیدم! اوووف که نویسنده بودن هم عالمی دارد! باید حسش بگیردتان! خیلی خوب بنده از این امتیاز نویسنده بودن استفاده می کنم و تمام شخصیت های معروف ام را خط می زنم! نگاه هم ندارد! لطفا آن دهان مبارک را که از فرط تعجب به زمین می ساید جمع کن! شما یکی هم فکر نکن قرار است آخرش یک دری وری در بیاد! نه جان من! بگذریم... برگردیم سر شخصیت! من از میان همه ی آدم ها و سیاه لشگر هایی که در اختیار دارم یک نفر را می خواهم! یک دختر! آن یکی نه این یکی! همان که نگاهش گیج است! همان که دلش شکسته است! همان که به مرز انفجار رسیده است! بله بله همان... همان که یک هفته است با خودش درگیر است! همان که می خواهد پوست سر خودش را قلفتی بکند! همان که احساس حماقت تمام وجودش را گرفته است! همان که من است... حق می دهم به من بگویید بی جنبه! حق می دهم توی دلتان بگویید از فرصت استفاده کردم و داستان به این بزرگی را که می توانست نقش اولش بزرگ تر و مطرح تر از منم باشد با وسط کشیدن خودم به گند بکشم! خودم هم می دانم اما شما هم این را بدانید این جا و الان نویسنده ی این چند سطر وامانده منم و به اندازه یک دنیا نیازمند خالی کردن مغزی که دارد می ترکد!!!! چه می گفتم؟ آها... احساس حماقت... حماقت از بازیچه شدن... به دست یک مشت آدم که جلوی دوربین ها لبخند می زنند برای هم خط و نشان می کشند و بعد آن سوی چشم ها و دوربین ها هم دیگر را ماچ می کنند و برای امثال دختر ها نقشه می کشند! چرا رای دادم؟ خاک بر سرم کند! تمام این بازی ها، تمام این مناطره ها، به جان هم افتادن ها، تهمت ها، دروغ ها، برای این بود که من و امثال من به پای صندوق ها برویم! که مشروعیت نظام را تایید کنیم! که هر چه آنها می خواستند را انجام دهیم! که بعد دور هم جمع شوند و به من به تو به ما بخندند! که نقشه های بعدی را بکشند! خوب یک حماسه ملی، یک نظام دموکراسی بعد از یک انتخابات میلیونی چه می خواهد؟! مخالفت بازنده ها!!! به این می گویند فضای باز سیاسی! خوب حالا وقت به راه انداختن راهپیمایی ها و تظاهرت ها و ... است تا دخترک هایی مثل من که هنوز هم نمی خواهند باور کنند بازی خورده اند، کتک هم بخورند! آخ که حالم از همه کس و همه چیز به هم می خورد! چهل نفر کشته برای چی؟ برای کی؟ اگر پشتش کوچکترین آرمانی بود... دلم نمی سوخت! قلبم نمی شکست... سرخورده نمی شدم! آخ که درد دارد یک دنیا! به کی بگم! به کی بگم حرف هایی که به عمرم نشنیده بودم و در این چند روز شنیدم! چیزهایی که به عمرم ندیده بودم و دیدم! احساس یک سرباز دست و پا شکسته ی له و لورده را دارم که دارند به زور به خانه ی آخر می رسانندش تا وزیر را جایگزینش کنند! کاش رای نمی دادم تا حداقل افکار و عقاید به گند نمی کشید! تا باز هم می توانستم بعضی ها را دوست بدارم!... اگر دنبال یک پایانید باید به عرضتان برسانم این داستان پایان ندارد! اصلا سر نداشت که ته داشته باشد! اگر هم سر داشت عمرا ته نخواهد داشت چون حالا حالا ها دخترک باید خودش را آنالیز کند تا این شخصیت دستمایه شده اش را دوباره از نو بسازد! اگر پایانش خیلی برایتان مهم است یک تو بی کانتینیو بگذارید ته اش!!!! مثل ته تمام داستان های در حال روایت این روزها!

پ ن 1: خسته ام! خیلی خیلی خسته ام!

پ ن 2: برای آغاز حماسه
تنها چرم پاره یی کم بود!
پس چلنگرِ بی باکِ شهر
زیر جامه ی چرمینِ خویش را
- که حافظِ عورتش از جرقه های کوره بود-
به در آوردِ بر سرِ چوبی آویخت
تا درفشِ عصیانیِ کاویان پدید آید!

برده گان بر مالکانِ خود شوریدند
و فرمان روای ستم پیشه ی خویش را گردن زدند
تا آن سویِ میادین خون آلود،
چلنگر
بیرقِ افتخارش را
-که از شتکِ خونِ مالکان گل گون بود-
به فرمان روایی دیگر بخشد
(دستی به عورتِ عریان و دستی به دسته ی بیرق!)
و تکرارِ دوباره ی تاریخی سرخ را بی آغازد!

فریدون نام تازه ی ضحاک است
و افتخارِ تاریخ ما
چیزی جز همان جامه ی چرمین نیست!

گاهی وقت ها به شدت از این شعر یغما گلرویی بدم می آید و گاهی وقت ها می شود علاج درد بی درمانم!

پ ن 3: امتحان ها التماس دعا دارند!

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody