وهم سبز

خوابم نمی برد. با وجود هزاران ساعت کمبود خواب این چند هفته خوابم نمی برد. اتاقم تاریکِ تاریک است و در گوشم فرهاد می خواند: از صدا افتاده تار و کمونچه/ مرده می برن کوچه به کوچه... و من خوابم نمی برد. هزاران فکر و خیال، هزاران مشغله ی ذهنی درون سرم چرخ می زنند و چرخ می زنند و چرخ می زنند و من خوابم نمی برد. افتاده ایم ته ته ته یک بحران. آن از روزها و شب هایی که با هزاران امید و آرزو گذرانیم و آخرش رو سیاهیش ماند برای بعضی ها و داغش ماند برای ما، و این هم از اوضاع داخلی خانه مان. چند ماه پیش به خواب هم نمی دیدم چنین روزهایی را بگذرانم. فرهاد دیگر نمی خواند. بدون این که قطعش کنم نمی خواند. او هم دل و دماغ خواندن را ندارد و این دو سه ترانه را هم برای دل من خواند. یک جورایی نخواندش مرموز است و حالم را بدتر می کند. از جایم بلند می شوم. آرام گشتی در خانه می زنم. خانه مان بدجوری ساکت است. دو هفته ای می شود که مامان و بچه ها خانه باغ اند. با بابا این تصمیم را گرفتیم. دو تایی. شلوغی ها مامان را برده بود به سال های دور. کارش شده بود بالا پایین کردن کانال های تلویزیون و زنگ زدن به هر کدام از ما که بیرون بودیم. ساعتی هفت هشت بار زنگ می زد. با بابا تصمیم گرفتیم از تهران دورش کنیم. بابا همان دو هفته پیش این روزها را پیش بینی می کرد و سربسته یک چیزهایی هم حالی من کرد. نمی خواست ما در تحمل گرفتاری ها شریکش باشیم. می خواست تنها بماند. حتی سرم داد زد که من هم باید بروم اما نرفتم. آن قدر سماجت کردم و بهانه تراشیدم تا ماندم و آن شب چه قدر عالی نقش بازی کردیم تا مامان شک نکند و این دوری را بگذارد به پای اوضاع نابه سامان شهر. پشت در اتاق بابا می نشینم. نفس هایش آرام و با ریتم است. گوش هایم را تیزِ تیز می کنم. آخ که قدر یک دنیا نگرانشم. اگر تاب نیاورد؟ نه نه نه. مغزم در حال انفجارست و گلویم در حال تکه تکه شدن! اما چشم هایم نمی بارند. این چشم های لعنتیِ مغرور که حتی در این تاریکی و تنهایی هم یک قدم از جایشان پایین نمی آیند!

خانه مان سوت و کور است و من دلم برای غرغر های مامان تنگ است. برای صدایش، نگاهش، مهربانیش... شاید اوضاع به این میزان که من می گویم حاد نباشد و شاید حادتر از این حرف ها باشد اما هر چه هست و در هر مرحله ای که هست گذراندش سخت است. نمی دانم باید تقصیر را گردن چه کسی بیاندازم... نمی دانم مقصر ماییم که عدالت می خواستیم یا آنها... نمی دانم اصلا اگر ماجرا این جوری نمی شد بازهم این رکود لعنتی گریبان گیر اقتصاد می شد یا نه... هیچ کدام این ها را نمی دانم و آن قدر درگیری دارم که در موردش فکر هم نمی کنم... فقط این را می دانم که با این بازار خراب، با این اقتصاد فلج، با این اوضاع نا به سامان که باعث شده خیلی از شرکت های بزرگ و خیلی از تاجر ها مال و منال شان را بردارند، کارشان را موقتا تعطیل کنند و از ایران بروند دوام آوردن کار سختی است... باز هم تنها کسانی که ضرر کردند مردم بیچاره اند و بس!

نسیم خنکی لای برگ های درخت انجیر می وزد. از آن نسیم ها که در تابستان داغ نعمتی هستند. چشم هایم را می بندم و در دل خیال می کنم خدا دستش را روی صورتم کشیده است. این خیال آرامم می کند. می نشینم کنار باغچه. فلفل هایی که مامان کاشته بود پر از فلفل های ریز شده اند و  بادمجان هایش هم پنج تا بادمجان داده اند. بابا هر شب که می آید نیم ساعتی باهاشان ور می رود، آبشان می دهد، خوشگل هایشان را می چیند و بعد هم با آب و تاب نیم ساعتی برای من از رشد خوبشات تعریف می کند. بوی ریحان و شاهی مستم می کند و برای دقایقی تمام فکر و خیال ها را از سرم می برد. خدا را برای تمام داشته هایم شکر می کنم و عاجزانه از او معجزه ای می طلبم. نه برای خودم، نه برای بابا بلکه برای تمام مردمم، برای تمام کسانی که با من در این آب و خاک شریکند و الان نیم بیشترشان در فلاکت و بدبختی و فقر به سر می برند. فقری که هر روز در چشم هایشان می بینم... روزهای سختی را می گذرانیم... دست های خدا بار دیگر صورتم را نوازش می کنند، لب هایم می خندند و قلبم یواشکی بابایم را بهش می سپرد... بابایم به همراه تمام بابا های دختر ها و پسر هایی که بار اصلی این روزهای سخت را می کشند... دلم معجزه می خواهد!

پ ن : دلم برای این جا تنگ بود... و رویم شرمگین از نبودن، نیامدن، گاهی وقت ها با خودم هم لج می کنم... یک جورایی به خودم سخت می گیرم... خودم را عذاب می دهم! می دانم نوشتن آرامم می کند اما این کار را نمی کنم  تا غصه هایم را بیشتر بکشم! بعد به یک مرحله ای می رسم که منفجر می شوم و برای یک خودکار، یک تکه کاغذ، این دکمه های کیبورد له له می زنم!خلم؟ من بارها در طول زمان حداقل به خودم ثابت کرده ام که خلم! کماکان دلم معجزه می خواهد...

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

Design By : Night Melody