بهانه های ساده خوشبختی!

 

جاهای دنج را دوست دارم. جاهایی که به دید بقیه هیچ وجه تمایزی با بقیه مکان های مشابه شان ندارند اما برای من تکه ی جدا افتاده ای از بهشت اند. و میان تمام جاهای دنجی که در گوشه و کنار این شهر برای خودم دست و پا کرده ام این ها را بیشتر از بقیه دوست می دارم.
 کوچه ی بن بست بی عبوری که تمام طولش به دو تا خانه با آجر های آجری رنگِ بی همدم محدود می شود. کوچه بن بست بی عبوری که سال تا سال گذر کسی به آن جا نمی افتد مگر چشم هایش را شسته باشد! کوچه ی بن بست بی عبوری که دیوار های آجری اش جان می دهد برای تکیه دادن و تکیه گاه شدن، خالی کردن بار سنگین زندگی...
 پل عابر پیاده ای که تمام عابر ها از زیرش گذر می کنند. هواخواه ندارد اما من دوستش دارم. بالایش بهتر نفس می کشم و بیشتر احساس زنده بودن می کنم. جیغ هایم میان بوق ماشین ها گم می شود و داغی کله ام با سردی میله هایش یخ می کند!
پارک نقلی که دو تا کوچه پایین تر از خانه مان است. بر چهار راه اصلی است اما هیچ رهگذری ندارد. تنهاییش به دل می چسبد. قدرش را تک و توک جوان های کوچه های اطرافش می دانند. در متراژ کوچکش پنج راه فرعی و یک راه اصلی دارد که میانشان باغچه های مستطیلی کوچک و پر ازگل و گیاهی ست. پنج نیمکت دارد و دور تا دورش پر از چنار ها و کاج های بلندی ست که چشم های عابران عادی را از دیدنش محروم می کند. وقتی نم باران می زند و عطر سوزنی کاج ها فضا را پر می کند باید عاقل باشی که خانه بنشینی و خودت را از آن همه زیبایی محروم کنی، درخت های باران خورده، بوی خاک که با عطر سوزنی کاج ها دیوانه ات می کند، تاب هایی که همیشه منتظرند و نیمکت های خیسی که حتی خیسیشان هم باعث نمی شود رویشان را زمین بزنی...
پاسیو خانه قبلی مان با آن حوض فیروزه ای که دلم برای کاشی های ریز ریزش می رود. جایش هفت طبقه ساخته اند، ساخته ایم! این یکی را در رویا هایم می بینم. چشم هایم را می بندم لب پاشویه اش می نشینم و دستم را مهمان حجم آبی اش می کنم...
این ها را نوشتم که بگویم این روزهای بارانی که پارک نقلی ام باران می خورد و مست می شود به من خیلی خوش می گذرد. این ها را گفتم تا دلتان را بسوزانم! این ها را گفتم تا به خودم و شما یادآوری کنم که هنوز بهانه های ساده ای برای شاد شدن، خندیدن و احساس خوشبختی کردن وجود دارد حتی در این روزها و شب های سگی!

/ 26 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرتضی خسروی

از دیشب باران باریدن گرفت...مسافری تو راه داشتم که به مقصدش رسید و به آرامش رسیدم که سالم و سلامت است...حالا سیگار برگ م را اتیش کرده ام و تو را می خوانم...تلفیق نوشته ات و این روز...درصد این باران را خیلی بالا برده...مست م. همیشه باران اول سال را نذر دارم که تا آخرین قطره زیر باران بمانم...ممنون بابت روز خوبی که ساختی.

یاردان قلی و خاندان توهم از توهم کده!

اول سلام و ممنون بابت تبریک.. دوم داشتم فکر میکردم که اگر یه ت به اول اسم بلاگ شما اضافه بشه میشوید توهم سبز[نیشخند] سوم:ای بابا من را بردید به سالها پیش روزی که پدرم گفت دره جای خطرناکی هست و آنجا نرو!!از فردا شد پاتق یاردان قلی!!!دره هیچ خطری نداشت فقط یک سری معتاد داشت که چرت میزدند با یک سری کارتو خواب!بعد ها دره خراب کردند و تبدیل شد به یکی از بوستان های بزرگ شهر بوستان گفتگو!لحظه لحظه بزرگ شدن این بوستان من هم بزرگ شدم و توی خاکی های ساخته نشدهاش قدم زدم و حتی خوابیدم!تا پارک ساخته شد و مردم آمدند!!!من هم فرار کردم و جای دنج دیگری پیدا کردم بالای همان بوستان!انگاری که هنوز روح دره همان اطراف هست چند تا کوچه بن بست هم هست که از بالای بوستان سر در میاره وقتی آدمها رو که مثه مورچه رو پاتق کودکی و نوجونی من قدم میزارند از این بالا میبینم خندم میگیره!!!که اینا اون موقع که اینجا دره بود سکوووت مطلق فریاد های معتادین محترم کجا بودند وقتی اینجا پر بود از سگهای ولگرد که من شبها براشون غذا میاوردم کجا بودند.....شهرداری همه سگهای ولگرد را با تفنگ کشت!یکی از بدترین شبهای زندگیم بووود......[خنثی]

حمید

داستانی که برای عکسداستان نوشته بودی رو خوندم...معلومه از اونایی هستی که یه عالمه کتاب بلعیدی!...پرصلابت ولی لطیف نوشتی... چقدر آدمای داستانت تنها بودن...از اون شخصیت اول داستان خوشم اومد...از اون آدمای چندوجهی پیچیده بود که برخلاف ظاهرش روزای سخت زیادی رو از سرگذرونده و آدم دوستشون داره...البته راننده اتوبوسه رو هم خوب درآورده بودی ولی کمی جسارتا کلیشه ای شده بود... در کل اینکه بی اغراق مثل همیشه محشری!...

حمید

وقتی داستانت رو خوندم ذوقم گرفت که من هم یه داستان تو وبلاگ عکسداستان داشته باشم و یک چیزکی نوشتم!... این رو هم درگوشی میگم که منظورم از کامنتی که اونجا گذاشتم و نوشتم "بعضی داستانا محشر بودن" دقیقا منظورم "جاده" تو بود ولی گفتم یه موقع به بروبچ برمیخوره و اسمتو نیاوردم!

اینمنم

سلام الهام عزیز خیلی باحال می نویسی... ببخش من را اگر مدتیست گرفتارم و کمتر مجال همراهی پیدا می کنم. شاد و سلامت باشی[گل]

divoone

ننه ایشاالله راهی کاروان بهشت شی اینجا بمونی خل می شی خداحافظ ننه پیر شی[خداحافظ]

حمید

این عکس جدید عکسداستان خوبه ولی یه ایراد بزرگ داره که نمیدونم به چشم تو هم اومد یا نه...خیلی شبیه مادربزرگاس و با توجه به اینکه روستایی هم هست و اتفاقات زیادی تو روستا نمیفته خطر شبیه شدن داستانا به هم خیلی زیاده...نمیدونم همه داستانا رو خوندی یا نه ولی بیشتر بچه ها همین زاویه رو نوشتن...البته داستانای متفاوتی مثل داستان "فریق تاج گردون" هم هست که داستان رو از زاویه دید کتری و قوری نوشته که خیلی خلاقانه و بکره!

حمید

داستان تو هم با اینکه مادربزرگی بود ولی به مدد قصه نسبتا دست نخورده ات خوش نشسته بود...چیزی که دوسش داشتم رابطه ی مادربزرگ و نوه بود که خوب و طبیعی از آب دراومده بود...نوه داستان فرشته بینقص نبود و این خیلی خوبه که داستان آدما رو مینویسی و نه فرشته ها!... اون قسمت کرسی هم که حسابی راست کار خودت بود و داغ دلم رو تازه کرد و حالا علاوه بر کرسی زندگی واقعیت باید به کرسی داستانت هم غبطه بخورم!...نکنید اینکارا رو!...با احساسات آدم بازی نکنید خانوم محترم!

حمید

راستی امروز یه جای جدید هم تو ذهنم اومد که حدس بزنم!...احتمالا پارک مذکور اطراف و اکناف خیابون ولیعصر نیست!(به این میگن یه حدس هوشمندانه!با این حدس یک سوم تهران رو پوشش دادم!)...خب لااقل یه راهنمایی بکن!...شرق؟غرب؟شمال؟جنوب؟...کی رو دیدی با راهنمایی یه پارک نقلی که درختای برگ سوزنی داره بتونه آدرس پیدا کنه!؟...

دختر نارنج و ترنج

آره... قبول دارم. فکر کن من این روزها یه وقتایی مثلا دلم هوای یه تیکه از یه کوچه ی فرعی توی شهرک بیمه که از اونجا پیاده تا اکباتان می رفتم و می کنه... اون وقت حتی بوی غذای خونه های اون کوچه رو هم می فهمم..... خوش به حالت! خوش به حالت با بهانه های ساده ی خوشبختیت...... خوشحالم برات!