خنده هایت پیشکش او، دلتنگی هایت را بگذار برای شانه های من...

 

ساعت ها را بگذارید بخوابند.

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

 

 

 

پ ن 1: گاهی وقت ها یه اس ام اس بی وقت حکم یه وحی و داره برای تو... یه وحی که تو رو تا اعماق وجودت فرو می بره... این پست هم یک وحی بود از یک دوست عزیز...

 

پ ن 2: زنگ می زنی... هیچ نمی گی اما من صدای بی صدا گریه کردنت و می شناسم... می ذارم بی صدا گریه کنی و گاه و بی گاه بینی ت و بی صدا تر از اشک هات بالا بکشی... بیست و هشت دقیقه اشک می ریزی و من مدام آب دهانم را قورت می دم و هر بار می مونم از گره ای که افتاده به جون گلوم... سلام نمی کنی و یک راست می گی... "الی تو آخرین پناهگاه امن منی... گاهی فکر می کنم اگه تو رو نداشتم..." .... این بار به هق هق می افتی و گره ی کور گلوی من بالا تر می آد و قفل لبام محکم تر می شه... از هر دری می گی و من سکوت می کنم... می مونم در مقابل این همه سرگشتگی و بی قراری... هر بار که بین جمله هات ساکت می شی می دونم که منتظر کلام منی... لب هام از هم باز می شن اما دهانم کلامش و گم کرده ... باز هم جوابم در مقابل آن همه نیاز سکوته و قورت دادن اشک هایی که در درونم جریان دارن... به یک باره میان حرف هات سکوت می کنی... نفس عمیق می کشی انگار قراره مهمترین بخش حرف هات را بعد از این همه پریشان گویی بزنی... می گی: " الی بهت حسودیم می شه... به آرامش زندگیت... به این همه خوشی های ریز و درشتت... به اون همه احساسی که داری و جهنمم برا خودت بهشت می کنی... به سرخوشیت و شاد و شنگولیت... همه چیت ردیفه... بهت حسودیم می شه..." ... بعد ساکت می شی... انقدر ساکت می شی که دیگه صدای بی صدا اشک ریختنت هم نمی آد... انگار تمام توانت را سر همین چند جمله آخر گذاشتی و خلاص... لب هام قفلشون و می شکنن... و کلماتم از بر ردیف می شن... "اون هایی که از همه شادترن از همه غمگین ترن... شادیشون برا پنهون کردن غمی که دارن... غمی که براشون عزیز... دنیاشونه... نمی خوان با کسی شریک شن..." قطع می کنی... طبق معمول بی هیچ کلامی... بی خداحافظی... گوشی را از کنار گوشم پایین می آرم و توی دستم می گیرم و زل می زنم به صفحه اش که نورش لحظه به لحظه کمتر و کمتر می شه... اونقدر خیره نگاهش می کنم که یک قفل گنده می آد روی صفحه... نفس عمیق می کشم و به گره کور گلوم فکر می کنم... به این فکر می کنی که میون این همه دوست و آشنا هیچ کس و ندارم تا بیست و هشت دقیقه براش بی صدا گریه کنم... به این که همیشه برا بقیه دو تا شونه قرص و محکم بودم اما هیچ وقت نگشتم یدونه برای خودم پیدا کنم... چراغ و خاموش می کنم... می خزم زیر پتو... و دلتنگی هام و خالی می کنم میون اون همه نقش و نگار...

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

"این که دیگه همه‌ی بودنت برای طرف در همین تعریف میشه! خلاصه شده در یک شنونده‌ی دردها و ناله‌ها و غصه‌ها و گریه‌ها که انگار دیگه جز این دیده نمیشی! انگار از اول همین بودی و تا آخر هم باید همین باشی. که انگار رفاقت یعنی همین"... بذار اول بگم که چقدر از این قسمت کامنت پرند خوشم اومد... اگه اشکال نداره میخوام در آپدیت امشبم با حسی که از این و پست و کامنتاش داشتم به اضافه حس چندساعت سختی که امروز با خوندن کامنتای وبلاگ قبلیم در پاییز پارسال داشتم چند خطی بنویسم...موضوعش دقیقا این نیست ولی شبیهه...حسش همینه...

حمید

خوب نیست...خوب نیست که اینجوری بودی الهام...به نظر من حتی افتخار کردن هم نداره...چون تجربه اش کردم...چون حماقته...حماقته که آدم برای اونایی وقت بذاره که همیشه سراغ زندگی و عشق و حال خودشونن و فقط موقعی که درب و داغونن یا بیکارن و حوصله شون سر رفته سر میرسن و میفتن رو سر حال و احوال آدم...البته نیازی به گفتن نیست که منظورم فقط با همین عده اس وگرنه "رفیق" اگه رفیق باشه و آدم بدونه شرف داره و رفاقت حالیشه حاضر میشه دلقکش باشه که بخندوندش...شونه باشه برای گریه هاش...و کیسه بوکس باشه واسه وقتایی که میخواد مشت بزنه...ولی به شرطی که بدونه او هم به وقتش براش کم نمیذاره...

ناشناس

این کوچه خیابان شهر مال من نیست مال پدر و پدر بزرگ هم نبود این جاده همیشه یکطرفه بوده است این شعرها ازمن نیست آسمان است که در چشم خواب پریده ام الهام می شود ...

ناشناس

غزل چشم تو شعر من شاعر شده است ونگاهی که به دیوان،همه صادرشده است من وا داده به دنبال کلامی به غزل و تو الهام گری،سحره ی ساحر شده است تو به هر مصرع ابرو که سرودی به نظر مژه هم قافیه ساز است ـ وَ ـ ماهرشده است به پریشانی زلفی که سپردیش به باد فعلاتن ،فعلاتن - بله ـ ظاهرشده است و به بوی تو منم ،شاعر این کوچه ـ رزا به خدا واژه به الهام تو حاضر شده است ...

اشکان

سلام. چطوری ؟ منم از این شبا و روزا داشتم. اصولا مگه آدمی هست که این جور مشکلاتو تجربه نکرده باشه ؟ اگر فکر میکنی کاری که میکنی درسته ادامه بده! بزار مشکلاتت به مرگ طبیعی بمیرن چون نمیشه ازشون فرار کرد. وبلاگ ندارم ولی وبلاگ نویسا رو دوست دارم . از دفترم گاهی چیزی رو برای کسی مینویسم.. مثلا یکیش شما..[گل]

عادل

دفعه دیگه که اومدم آپ نکرده باشی . . . .

کافه اسپرسو

منم با این چهار شونه گیم هیچ وقت دو تا شونه ی محکم نداشتم!:)

عادل

به كه بنويسم از زخم دلم با كه بگويم كه دگر هيچ نميخواهم از عشق تو بگويم به كجا و به چه منزلگه عشقي بگريزم كه از اين داغ جگر سوز نتوانم ، به كه گويم چونكه ديشب ز غم عشق تو در گوشه ي منزل بنشستم و دو زانوي غمم بر بقل خويش گرفتم نتوانم كه دروغي ز سر مصلحت خويش بگويم كه چگونه به دل خويش نگه كردم و با بغض شكستم بر دلم حك شده نقش رخ عشق تو براي ابديت و هميشه عزيزم بي تو نميشه !

کوچه نادری

ببین دو تا شونه قرص و محکم بخشی از زندگیه. اگه نباشه خیلی سخت و تنگ می گذره. باید باشه. این دنیای بزرگ پر از شونه اس. باید پیداش کرد. باید. لطفا زیر پتو نرو. لطفا شونه ی دلتنگی هاتو پیدا کن.

عادل

سلام . الهام به جون خودم بار آخریه که میام بهت سر میزنم . دفعه بعد اگه آپ نکرده بودی دیگه نه من نه . . . .