شبانه

دیشب مهمان رویایم بودی... مهمان افتخاری... حواست هست از آخرین باری که خواب هایم را با حضورت رنگ و بو می دادی ماه ها گذشته است؟... ماه ها نه، دقیقا پنج ماه و سه هفته و سه شب!... خنده هم دارد!... بعد از این همه سال دیوانگی است شمردن ماه ها و روزهایی که خوابت را نمی بینم!... چه کنم که هنوز هم نداشتنت برایم عادت نشده است... این کارهایم کاملا غیر ارادی است...
دیشب به خوابم آمدی و من یک روز تمام بی قرار بودم... بی تاب میان دو حس خوشحالی و ناراحتی... تمام روز... و حتی حالا که تمام خانه به خواب رفته است... دلم ارام ندارد... دیدن تو در خواب آنقدر برایم عزیز است که تا عرش بالایم برد اما این چه خوابی بود که برای مهمانی انتخابش کردی؟... هنوز هم اذیت کردن من برایت لذت بخش است؟... یا شاید می خواهی به من ثابت کنی که در آن کل کل دیرین تخس بازی برنده نهایی هستی؟... قبول...
در خانه ی پدری مامان نشسته بودم... نه کز کرده بودم... یاسمن کنارم اشک می ریخت و من بی صدا درون خودم جیغ می کشیدم... عموی بزرگم آمد صدایم کرد... از خانه که بیرون رفتم، قبرستان رویرویم بود و جمعیتی سیاه پوش... و من که به سویشان می رفتم اما هر چه بیشتر قدم بر می داشتم دور تر می شدم... انگار هزار سال بینمان فاصله بود... خسته از این کشاکش بی حاصل با چادری سیاه و غرق خاک روی زمین نشستم و باز هم جیغ هایم درون گلو خفه می شدند... روحم در عذاب بود... از دور مرده ای می آوردند و دورش پر از آدم هایی بود که می شناختم... به من که نزدیک شدند یک نفر از میانشان جدا شد و به سمت من آمد... دستش را محکم کوبید میان سینه ام و من پخش زمین شدم... احساس تنهایی و بی پناهی می کردم... مدت زیادی همان طور افتاده بودم... نایی یا شاید هم امیدی برای بلند شدن نداشتم که تو آمدی... از بالای سرم... هیچ وقت انقدر واضح و روشن مهمان رویایم نبودی... دستت را دراز کردی و من دستم را به دستی دادم که.... بلندم کردی و تنگ در آغوش کشیدیم... حتی آن لحظه هم حالم اندکی بهتر نشد... باز هم همان جیغ ها و باز هم گلویی که صدایش را گم کرده بود... به عادت دیرین دستت را انداختی دور کمرم و مرا با چند قدم به جمعیت رساندی... همه شان به ما نگاه می کردند... و مامان که کنار قبری، بی اشک گریه می کرد....
می بینی؟... این بار به جای رویا به کابوس هایم پا گذاشتی...
دلم گواهی بد می دهد! امروز آن قدر صدقه داده ام، حسابش از دستم در رفته است... عزیز همیشه می گفت صدقه بلا رو دور می کنه، مادر!... امیدوارم راست گفته باشد...
یادت هست همیشه رویاهای من تعبیر می شد؟... امکان ندارد خوابی ببینم و چند وقت بعد در این دنیا نمود پیدا نکند... انگار مرز رویا و دنیایم  از بین رفته است... همه چیز الا مهمان بی وفای گاه و بی گاهش!... این هم از بدجنسی توست... دلم گواه بد می دهد...

پ ن 1: بیشتر از این نمی توانم بنویسم... می ترسم... می ترسم جمله ای یا حتی کلمه ای بنویسم که نباید می نوشتم... می ترسم از قدرت کلمات...

پ ن 2: دلشوره دارم... خدا کند فقط یک کابوس بوده باشد و بس!...

پ ن 3: نمی دانی گفتنش چه قدر سخت است... تمام روز با این دلشوره ی لعنتی به این موضوع فکر می کردم.... و آخر دقایقی پیش جنگ صلیبی درونم به پایان رسید... هی با توام... مهمان گاه و بی گاه رویاهایم... می دانی... تو، زندگیت، باهم بودنمان در این دنیا به پایان رسیده است... رسیده بود!... سال ها پیش... به آن هم عادت نکردم... خو گرفتم... و حالا فکر می کنم بهتر است بودنت در رویاهایم هم به پایان برسد!... نمی خواهم از این به بعد به کابوس هایم بیایی... نمی خواهم برایم خبر شوم بیاوری... بگذار یادهایت همه رنگی باشند!

/ 17 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جمید

آخ گفتی...درد و لذت توام...از ته دفتر خاطرات تاریخ میزدم و خوابا رو مینوشتم...بعضی وقتا اینطرف دفتر که واسه خوابا بود زودتر به نصفه میرسید!...یه زمانی همه خوابا رو مینوشتم...بعد خوبهاش رو!...حالا هم که دیگه وقت نوشتن خود خاطرات رو هم ندارم چه برسه به خوابا!

جمید

"البته می دونم اون بارسا کجا و این بارسا کجا اما مهم این و اون نیست مهم بارسا که در هر دو تا تکرار می شه!"... به جان خودم کمی زودتر میومدی(حدودا دو هزار و سیصدسال!) حتما سقراط و ارسطو و افلاطون پیش این منطق محکمت سر تعظیم فرود می آوردن و کرسی تدریس منطق در آکادمی یونان رو دو دستی تقدیمت میکردن!(حالا نیای گیر بدی منطقا کرسی توی دو تا دست جا نمیشه!نگاه به کرسیای الان نکن!اون زمون همه چی کوچیکتر بوده!)...

آبی

خوشحالم برات اما نامفهوم بود درست نفهمیدم چی نوشته بودی هرچی صلاح همون بشه من همیشه اینو از خدا می خوام عزیزم دوستت دارم [ماچ][ماچ][ماچ]

پرند

.................................................... عجب خوابی بود الهام...انقدر واضح توصیفش کردی که ترس برم داشته بود... کاش وسطش از خواب میپریدی[ناراحت] واسه مامان تعریف کردی؟

بنفشه خاتون

الهام جان با دلشوره ات به امکان وقوع یک حادثه بد فقط به اون جرات اتفاق افتادن میدی .بهش فکر نکن تا اتفاق بدی نیفته.

شادی تبعیدی

خوبشحالم که برگشتی و داری تند و تند مینویسی . .. به چیزای خوب فک کن .. قانون جاذبه یادت نره .

حمید

کامنتای الهام بانو مشمول اون مقررات پی نوشت نیستن!... ایشون آزادن هرچی دلشون خواست بنویسن!...

دختر نارنج و ترنج

سلام الهام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم چی بگم؟ امیدوارم خوابت خیر باشه عزیزم. نگران نباش......... انشالله که خیره. درباره ش فکر هم نکن.... نگذار حتی فکر این خواب آزارت بده.

علی مساوات

چه خوابی داشتی الهام نترس دختر آپ کن تندتند بنویس به روزم الهام