پل هوایی

دستات و می کنی تو جیبت. نگام از جیب های کتی که یه موقع برام گرمترین جای جهان بود میوفته رو صورتت. چشمام و که مال خودت می کنی اخمات می ره تو هم. بازم دریغ از یک کلمه. کی می خوای این سکوت لعنتی و بشکنی؟ جالبه که من و هم مثه خودت کردی. دیگه فقط دارم نگات می کنم. با نگات حالیم می کنی که این مسخره بازی و تموم کنم. در جوابت یدونه از اون لبخند خوشگلا مهمونت می کنم. از همون ها که یه زمانی جونتم براشون میدادی...یه زمانی؟ انگار صد سال گذشته...کم کم کلافگیت به منم منتقل می شه. یادته همیشه همین جوری بود. هر کدوممون هر حسی داشتیم به اون یکی هم سرایت می کرد. یادته یه شب من دندونم درد می کرد تو هم تا صبح نخوابیدی؟ اومدی جلوی در خونمون زیر تیر چراغ برق تا صبح وایسادی. گفتی من می شم مسکنت. منم مثه دخترهای خوب مسکنم و سر وقت نگاه می کردم! از اون به بد تا چند وقت مسکن دز بالای من صدات می کردم... آه... با صدای پا به خودم میام. اول خیال می کنم رفتی. هول هولکی بر می گردم. هنوز ذهنم از هپروت بر نگشته. برا همین با اینکه دارم جایی که وایساده بودی و نگاه می کنم اما نمی بینمت. یه عمر برام طول می کشه تا چشام  پر از نگاهت می شه. خیالم راحت می شه. هنوز انقدر نامرد نشدی که بدون گفتن بذاری و بری. شایدم چون می دونی استاد دیوونه بازیم می خوای وایسی و نتیجه ی این بازیم و ببینی. صاحب صدای پا یه خانم تیتیشه که  وقتی نگام بهش میوفته دیگه تقریبا داره از کنارمون رد می شه. نگاش می کنم. همه ی وجودش داره می خنده اما وقارش و حفظ می کنه. فکر می کنه قضیه لوس بازیه. همچین نگاهمون می کنه که یعنی چقدر بهم میاین! شرط می بندم از اینجا تا خونش به ماجراهای عشقیش فکر کنه! حالم بد می شه... با نگام تا وقتی که تو پاگرد پله ها گم می شه دنبالش می کنم. وقتی خیالم راحت می شه که  دوباره تنها شدیم بر می گردم رو صورتت. حالا نگاهت لبریز از غرور. مطمئنا اون موقع که هول شده بودم و فکر می کردم تو رفتی حواست کاملا بهم بوده که تونستی اون یه ریزه قدرشناسی و تو نگام بخونی. خندم می گیره. یه خنده کجکی! میله ی عمودی کنار نرده رو سفت می گیرم و پام و می زارم روی نرده ی دومی. قلبم دیگه تالاپ تالاپ نمی کنه. به وضعیت جدید عادت کرده. تو نصف زمان قبلی تعادلم و بدست میارم. بر می گردم و نگات می کنم. حالا این تویی که زل زدی به من و بدون پلک زدن نگام می کنی. بر عکس هوش و حواس من که همش تو گذشته ها سیر می کنه تو، تو حالی. همین جا شیش دنگ داری نگام می کنی و کوچکترین حرکتم و زیر نظر گرفتی. حالا نگاهت پر از تردید شده. انگار داره کم کم یادت میاد که هیچ کاری و نیمه کاره تموم نمی کردم و تو چقدر اون موقع ها از این اخلاقم تعریف می کردی. تو مرد  کار های نیمه تمام بودی و من زن همه ی پروژه های به اتمام رسیده! یادته؟ نگات که می کنم، نگات حالیم می کنه که یادته. از این که اینقدر خوشحالم می خواد گریم بگیره. مثه احمق ها از این که با این کارم تونستم نگاه و چشم هایی رو که تو این چند ماه اخیر دیگه مال خودم نبود و برا خودم کنم خوشحالم. مسخره ست. می دونم. داره کم کم به خودم ثابت می شه که بیشتر از اونی که فکر می کردم می خواستمت. چشام و می بندم و آرزو می کنم که ای کاش نگاهت انقدر خالی نبود. کاش برا آخرین بار اون همه عشق و علاقه رو تو چشات میدیدم. دوباره خودم و تو چشات غرق می کنم. نگاهت سنگین شده. پر از ترحم. بغض گنگی داره راه خودش و تو گلوم باز می کنه و بالا میاد. الانه که بزنم زیر گریه. هر کاری می کنم نمی تونم از چشمای زاغی که من و مسخ خودشون کردن دل بکنم. داری از آخرین سلاحت برا آدم کردنم استفاده می کنی! همیشه می دونستی که دیوونه ی این چشما و این نگاه پر صلابتتم. نگاهی که حالا ترحمش داره بدجوری آزارم میده. می دونستی که اگه گریم بگیره دیگه همه چی تمومه. الانم داری کاری می کنی تا اشکام در بیاد و مثه بچه آدم از این بالا بیام پایین و همه چی تموم شه. اما کور خوندی! دیگه نمی زارم اشکام و ببینی. تو این چند ماه انقدر دیدی که تا آخر عمرت بست باشه. به این یه ذره غرورم برا پایان دادن به این مسخره بازی نیاز دارم. بازم یه دسته کلاغ. اما این بار این فرشته های سیاه پوش برای نجات من از چنگال نگاه تو اومدن. نگاهم که از گره ی کور نگاهت خلاص می شه پام به مصاف نرده ی سوم می ره.قار قار کلاغ ها شده موزیک متن آخرین پرده ی نمایش عاشقانم! آواز با شکوهیه... دوباره تپش های دیوونه وار قلبم بهم نشون می ده هنوز زندم. خودش کلی باعث خوشحالیه. به دور و بر نگاه می کنم. کله ی ظهر و کوچه ها سوت و کور. یاد کوچه مشیری میوفتم و شروع می کنم به زمزمه کردن شعری که همیشه زمستونا وقتی از دانشگاه بر می گشتیم برات می خوندم و تو عاشقش بودی. یعنی هنوز یادته؟ اوه خدای من. حسابی خودتو گم کردی. وقتی بر می گردم طرفت یه قدم به عقب بر میداری. می ترسی واگیر دار باشه؟ دیگه نیازی نیست به چشمات نگاه کنم تا حالت و بفهمم، کل وجودت پر از تشویش و نگرانی. کم کم داری باور می کنی که این پرده ی آخر نمایش عاشقانمونه. اما نگاهت. این نگاه لعنتی. بازم لبریز از ترحمه. باز هم دریغ از یک کلمه. می دونی که فایده نداره. از وقتی که تصمیم چنین کاری و گرفتم  تو خیال به اینجای کار که می رسیدم کلی ذوق می کردم. فکر می کردم که کلی درمونده می شی. اما به خاطر اون غرور لعنتیت هیچی به زبون نمیاری و اون وقت من کلی خوشحال می شم. الان که نگاهت می کنم می بینم که درست حدس می زدم تو درموندگی از سر و روت میباره اما من خوشحال نیستم. بر عکس کلی هم ناراحتم. این نگاهت غم دنیارو به دلم می ریزه. اگه نگاهت رنگ ترحم داشته باشه، اگه داد بزنه که دوستم نداره، اگه پر از تردید باشه یا هر چیزه دیگه بهتر از این نگاهته. آره رسما دیوونم! دارم خودم و به خاطر کسی که نمی خوادم پرت می کنم پایین و تو دلم غصه این و دارم که از این کارم ناراحتش می کنم. کم کم حالم از این همه رمانتیک بودنم به هم می خوره... تازه ممکنه بعد ها عذاب وجدانم بگیره!!! خوب بگیره!!! می خواست با دل من اینجوری بازی نکنه که منم با وجدانش بازی کنم. از بدجنسی خودم حرصم می گیره. مگه نه این که یه عاشق واقعی حتی جونشم در راه معشوقش می ده؟! پس این چه کاریه که من دارم می کنم؟ خوب اگه می خوام خودم و بکشم برم یه جا سرم و بذارم و بمیرم. دیگه این فیلم ها چیه جلو چشم های گرد شده ی این بدبخت میام... یه لحظه تصمیم می گیرم بیام پایین. نگات می کنم. هنوزم نمی دونی که من می تونم ته ته چشات و بخونم. بعد این همه وقت توام منو درست نشناختی. خوبه تو این یه مورد تفاهم داریم. یه خنده کجکی دیگه... ته ته چشات می دونه که اگه به این فیلم مظلوم نماییت یه ذره دیگه ادامه بدی میام پایین و تو با وجدان راحت می ری پیش دوستم و همه چی و با آب و تاب براش تعریف می کنی و آخرش هم می گی می دونستم مردش نیست ما رم چهار ساعت معطل خودش کرد!! اما کور خوندی آقا! حسرتش و به دل خودت و دوست جونم میذارم!!! دوستم!!!!!! هنوزم تو ذهنم بهش می گم دوستم!!! مسخره ست! اصلا همه چی این دنیا مسخره ست! به جز نگاه های تو اونموقع ها که دوسم داشتی؟ یعنی اصلا دوست داشتنی در کار بود؟!!!! مغزم با انفجار کامل چند ثانیه فاصله داره. سرم پر آدم ها و لبخند ها و حرف ها و نگاه هایی که از تموم گوشه موشه های ذهنم ریختن بیرون. داغ کردم. یه نفس عمیق می کشم. بعدم یکی دیگه و بعدشم یکی دیگه. این بغض لعنتی  ولم نمی کنه. تموم نیروم و جمع می کنم و برا آخرین بار زل می زنم تو چشایی که یه زمان آیینه  ای بود برا دیدن زیبایی هام. می فهمی نگاه آخره. چشات داد می زنن که فهمیدی، هول شدی. اما به روی خودت نمیاری. مثلا می خوای نشون بدی بی خیالی اما این پا اون پا کردنت وضعت و خراب می کنه. نمی خوام بیشتر از این اذیت کنم. نه تو رو. نه خودم و . خستم. بیشتر از تو. میزارم که نگام تو نگاهت گره بخوره. یه گره کور که باید با دندون بازش کرد. با هم دیگه هر چی خاطره داشتیم دوره می کنیم. انگار همه یادت بوده! از پشت سرت دو تا سایه دارن وارد پل می شن. آخرین نگاهم و از صورتت میندازم به دو تا سایه سیاه که حالا هیبت دو تا دختر و به خودشون گرفتن. دو تا دختر دبیرستانی. سمت راستیه اول ما رو می بینه و با سقلمه به دوستش حالی می کنه که خبریه. اونام ریز ریز می خندن. مثه خانم تیتیشه. نمی دونن که تماشاچی افتخاری نمایش عاشقانه ی من شدن. به خندشون می خندم. یدونه از همون خنده خوشگلا که تو عاشقش بودی! آخر خندم مال تو میشه. مات من شدی. ناخود آگاه دو طرف لبات به سمت بالا می ره. بهم می خندی. یدونه از همون خنده خوشگلا که عاشقش بودم. دیگه هیچ چیز نمی خوام. می تونم هزار بار یاد این لبخندت و تو ذهنم دوره کنم تا برسم به زمین. لبخندی که خیلی وقت بود ازم دریغ کرده بودی... خنده ی دختر ها بلند تر شده و حالا صداش به گوش می رسه اما تو هنوزم مسخ منی و حتی سر بر نمی گردونی ببینی کی پشتته... از نگاهت تردید میباره. باور نمی کنی که بخوام همچی کاری کنم. هاج و واج موندی. قیافت شده یه علامت سئوال گنده. با نگاهت می خوای بهم بفهمونی که اینکاره نیستم اما من ته ته چشماتم می خونم... الانم ته نگاهت ترس داره موج می زنه... می دونی که یک کلامم...

یک لحظه

تو سر بر می گردونی تا صاحب خنده ها رو ببینی و من تصمیمم و می گیرم...

از میله ها پایین میام. با احتیاط هر چه تمام تر. دلم نمی خواد یهو پام سر بخوره و جونم و سر چیزی بذارم که ارزشش و نداشته. تو این چند دقیقه بهم ثابت کردی که ارزشش و نداری. زل زل نگام می کنی. گیجی. وقتی دو پام کف پل و لمس می کنه از ته دل می خندم. یه خنده ی بی صدا که شیطونی ازش می باره. "خدانگهدار. برای همیشه" دیگه وقتشه که منم یه سری از کارهام و نیمه کاره رها کنم!

وقتی در انتهای خیابون بر می گردم و به پل هوایی نگاه می کنم هنوز می تونم هیبتت و ببینم که همون جور بدون کوچکترین تغییری اون جا وایسادی و زل زدی به میله هایی که چند لحظه ی پیش تنها فاصله ی من با زندگی بود...

بعدا اضافه شد: این پست حکم یک داستان چهار صفحه ای را دارد که سال های دور نوشتم این که چرا و برای چی یک هو دلم کشید اینجا ازش رونمایی کنم بماند! فقط برای این که احیانا تا ته اش خواندید و تحمل کردید، سپاسگزارم!

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار(سلام تنهایی)

تا آخرش خوندم ..خوب پردازشش کرده بودی آدم رو میبرد روی اون پل و اون نگاهها رو میشد فهمید ...همیشه زندگی قصه ی یک تکراراست......... می تونستی تو دو قسمت بنویسی تا خدایی نکرده چشم کسی ناراحت نشه [چشمک] این غر غر نبود کمی غر بود ....[نیشخند]

امیر سالار

مثل خیلی ها از جای دیگه پرت شدم اینجا و برای اولین کامنت باید بگم متاسفم؟ هست دیگه. یه جورایی باید قورتش داد.

موسیو گلابی

خب حالا چه معنی داره که چنین پستی رو گذاشتی تو وبلاگت؟! می‎خوای بگی کلاغ‎ها از بالای پل هوایی رد می‎شن؟!

آرش

ولی اگه دختره میپرید پایین قشنگ تر میشد

ستاره آبی

طولانی نبود ! برعکس خیلیم باحال بود ! من با اینکه غرغروام [زبان]اما غرم نیومد اصلااااااااا !!! [قلب]

جواد

میخواستم رها شوم از عاشقانه ها. دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود.

(-:

منظورت از اون دوست عزیز غرغروی اون بالا با اون آیکون لبخند کی بود؟!

شوکول

هم از کلاغا هم از این فضاها کلهم بدم میاد!

دختر نارنج و ترنج

کاشکی وقتی به حریم قلب یه نفر پا می ذاریم می فهمیدیم که حق بازی با همه دنیای یکی دیگه رو نداریم... آخه ما آدما کی می خوایم این چیزا رو بفهمیم؟؟؟؟؟؟؟