یادگار روزهای غبار آلود!

در این روزهایِ داغ ِ تابستان حال و هوایم عجیب پاییزیست... دم دم های غروبِ گرمش دلم می گیرد و هرمِ گرم ِ بادهایش حکم نسیم های خنک و سوزنی پاییز را برایم دارد... پاییزها من گرفته ام... خزان زده... در عین گرفته بودن می خندم، راه می روم، زندگی می کنم اما از درون دلتنگم... داغ دارم... داغ تابستان.. داغ روزهای رفته... اگر اهل دل باشید حرف هایم را می فهمید... خزان زدگی پاییز می دانید چیست... کم و کاستش دستتان است... مزه یِ گس ِ خرمالو گونه اش دهانتان را پر می کند... در جا یخ می کنید... آری... این روزها من پاییزیم.. وسط این تابستانِ داغ... تابستانی که داغیش از شرمگین بودنش و شرمگین بودنش از روسیاهیش و رو سیاهیش از بهار خونینش نشات می گیرد... من این روزها پاییزیم... مدام مانند جوجه های زرد پاییزی با نوک ام روزهای رفته را زیر و رو می کنم... درد می کشم... اوایل می خواستم فراموش کنم... مانند اوایل مهر ماه که قصد ده روزه ی فراموشی می گیرم... تمام چیز هایی که خاطره ای سنگین پشتش دارد را جمع می کنم... خودم را به چپ ترین کوچه ی ِ علی ِ دار دنیا می زنم و تا ده روز دوام می آورم... بعد منفجر می شوم... دل ِ لامصبم تمام آبا و اجدادم را در پیش چشم هایم می رقصاند... ازم زهر چشم می گیرد... می ترساندم... آدم می شوم... غرق می شوم در غروب های خاطره بازی پاییز... تسلیم می شوم... زندگی می کنم... دردش را می کشم... حالش را می برم... طعم تلخ و شیرین، شور و ملسش را می چشم... طعم گس بی مثالش را مزه مزه می کنم... با سری افراشته و دلی در جریان به آخرش می رسانم... زمستان را از سر می گیرم...

من این روزها پاییزیم... در روزهای پایانی تیر ماه... در این روزهای چهل و چهار درجه ای... برای شروع پاییزی بودن تمام چیز هایی که رنگ و بوی روزهای پیش را دارد، از جلوی چشم دور می کنم... شال سبز را در دورافتاده ترین نقطه ی کمد دفن می کنم... پوستر ها را می گذارم زیر فرش... روبان ها را پشت خروار ها کتاب... نوشته ها را لای هزاران برگه... دیده ها را از ذهنم پاک می کنم... شنیده ها را نشنیده می گیرم... شب ها سرم که به بالشت رسید روزهای قبل را کالبد شکافی نمی کنم... فکر نمی کنم نمی کنم نمی کنم... خودم را به چپ ترین کوچه ی علی دار دنیا می زنم.... با حماقت تمام می اندیشم که به زندگی برگشتم!...

 این بار ده روز هم دوام نمی آورم... هر روز در اتاق را که باز می کنم، اول نگاهم سر می خورد روی فرش... نه نه از روی فرش زیرش را می بینم... پوستر ها و عکس هایی که محکوم به ندیده شدن شده اند... دوم زل می زنم به درهای بسته ی کمد... دورافتاده ترین جایش مرا به نام می خواند... سوم احساس می کنم کتاب هایم می خواهند از جاکتابی خودشان را به بیرون بیاندازند... دیوانه وار مانع شان می شوم... پشتشان سنگینی می کند!... و در تمام این دقایق اولیه می پندارم مغزم خالیست و پیش خود دل خوشم که حداقل فکر نمی کنم اما می کنم... فراموشی درمانِ دردِ من نیست!...

 باورش می کنم!... پس می نویسم... درد می کشم... حالش را می برم... طعم تلخ و شیرین، شور و ملسش را می چشم... طعم گس بی مثالش را مزه مزه می کنم... با سری افراشته و دلی در جریان به آخرش می رسانم... پاییزی دیگر را از سر می گیرم...

این روزها عجیب پاییزیم... پاییزی تر از پاییز...

/ 31 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار(سلام تنهایی)

پاییز میگذره .زمستان هم بهار هم تابستان هم ..من منتظر گذشتن زمانم شاید فردا خبری از بهار بیاید بهار این سرزمین امیدوارم تا بهارش زنده باشم ..زنده باشیم ...[گل]

یکی دو قارچ طالبی

وقتی پاییزی دگر آغاز می شود: آغازی برای بهتر زیستن در لا به لای خاشاک برگهای درختان پاییزی است. یکدیگری نه برای یکی دیگری... لطفاً بخوانید...

دختر نارنج و ترنج

سلام الهام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟ قربون دل پاییزیت برم عزیزم.. اما اون پاییز نیست. اون یه بهاره. ببین درختا رو وقتی که بهار می شه، درست قبل از اون روزهای اسفند که قلمبه جوونه هاشون روی شاخه شکل بگیره، رنگ ساقه شاخه هاشون سیاه ترین و مرده ترین رنگ هاست. اما وقتی قپه ها در میان، بعدش باز می شن و یه سبز روشن از بینشون میاد بیرون، رنگ شاخه ها هم بهاری می شه.... حتی اگه اون درخت رو سرمای زمستون خشک کرده باشه بهار بازم میاد. امید از اومدن بهار نگیر عزیزکم..... یه روز باهم اومدنش رو جشن می گیریم.

امیر خالقی

می ترسم... جیغ می زنم... گریه می کنم... من دستانم به خون تمام جنازه های عالم بدهکار است... می ترسم... روی هر روسری اثرانگشتی از من است... می ترسم.... روسری واژه خوبی برای پرچم اویختن پدر نبود... دگر پدر نبود... جیغ می زنم بالا می اورم... می ترسم... بالا می اورم... هوا گرم است... بالا می اورم... عرق کرده کوچه فرارم را و آسفالتها خونی ... می ترسم... بالا می اورم... خون...خون...اسیدپاسی...چماق...خاک سفید... کانتینرهای پر از جنازه... هر صبح کمتر از هفت جنازه بیرون نمی آمد... تن من می کشد... تن هر کی که اکسی}ن را از این کانکس می ربود باعث مرگ لبهای کناری بود... می ترسم... خون بالا می آورم

دوشیزه شب

[گل]امیدوارم تمام این همدلی ها مبان مردم حقیقت باشد چون به زودی به روزی خواهیم رسید که نان و آبی برای خوردن نباشد!و در ویرانه ای از آن ایران دوستداشتنیمان زندگی کنیم و در چنین وضعیتی به همدلی نیاز هست... البته ناامید نباید بود چون هر روز معجزه ای در شرف وقوع است